به دیدار خدایم رفتم - خبرگزاری دفاع مقدس
سایر خبرها
ادعای عجیب درباره نوزادی که گم شد
گردد اما او دیگر برنگشت. از آنجا که بیماری روانی دارد و باید دارو بخورد می ترسیم بلایی سرش بیاید. بدین ترتیب تحقیقات برای یافتن زن میانسال آغاز شد اما هیچ ردی از او به دست نیامد تا اینکه چند ماه بعد با ردیابی های تلفن همراه وی مشخص شد میترا در خانه ای واقع در پاکدشت زندگی می کند. وقتی مأموران به محل رفتند در بررسی ها دریافتند خانه متعلق به مردی میانسال است که راننده تاکسی بوده و میترا
سناریوی قتل زن دایی و دختردایی به خاطر یک کینه +عکس
. نگران شدم و به خانه برگشتم، اما هر چه زنگ زدم، کسی جواب آیفون را نداد. با کمک جوانی که در حال عبور از کوچه بود، از دیوار بالا رفتم و به حیاط پریدم. در ورودی خانه باز بود. وارد راهرو که شدم، رد خون را دیدم و وحشت کردم. نفسم بند آمده بود. جلوتر که رفتم، جسد دخترم و همسرم را دیدم. (با گریه) آن ها را سلاخی کرده بودند. رفت و برگشت من کلا 20 دقیقه طول کشید و در این مدت همسر و دخترم به طرز وحشتناکی به قتل
علی نخ تسبیح اردوهای جهادی بود+عکس
زمان ندارد. مادر شهید رحیمی از سختی های جدا شدن از پسر 21 ساله اش می گوید و این که هیچ زمانی از او بی احترامی ندیده است: از امام حسین (ع) خواستم پسر صالحی به من بدهد. چند وقت بعد از آن علی که اولین فرزند ما بود به دنیا آمد. از همان کودکی رفتاری داشت که او را از بقیه متمایز می کرد. زیاد به روضه های خانگی می رفتم. با این که فقط 7 سال داشت به مجلس زنانه نمی آمد. بیرون خانه می ایستاد و با این آقامنشی
بیک زاده: چند بازیکن استقلال به هواداران خیانت کردند
شما شد. یادتان هست؟ اگر بشود هنوز کامنت مسی را دارم که نوشته بود این هاشم بیک زاده کیه؟ کار فردوسی پور خوب نبود! من بیرون می رفتم از زن و پیرزن تا بچه مرا که می دیدند با تمسخر می گفتند یارگیر مسی !... و همین باعث شد چشم بخورم و مصدوم شوم و بازی جام جهانی را از دست بدهم. دیگر از فردوسی پور گله ای ندارم! پس از این مدت هنوز از فردوسی پور دلگیر هستی؟ آن زمان ناراحت بودم ولی
زندگی شهید حججی در قالب سریال رادیویی پخش می شود
زیارت جمکران برود. وی افزود: آخرین باری که شهید حججی به پابوس امام رضا رفتند طبق دست خطی که از ایشان به جا مانده طلب شهادت کرده است. بار اول که به سوریه اعزام شد فقط جراحت کمی دید و خودش معتقد بود چون بدون اجازه ی مادر راهی شده به فیض شهادت نرسیده است، برای اعزام دوم حلالیت مادر را می گیرد و راهی سوریه می شود. این نویسنده ادامه داد: در یک عملیات توسط داعش اسیر می شود و آنها بعد از
سرباز ولایت باید همیشه بند بوتینش برای دفاع از وطن و ولایت بسته باشد
قبول نکرد که این کارخانه متعلق به آستان قدس رضوی است و دوست دارم همینجا مشغول کار باشم. به عشق شهادت در رزمایشها شرکت می کرد وی با بیان اینکه شهید رضوی حدود 11 سالی عضو فعال بسیج و تکاوران گردان قرارگاه شهید ناصری در بیرجند بود، گفت: یک بار برای اعزام به سوریه به عنوان مدافع حرم ثبت نام کرده بود زمانی که به خانه آمد گفت رفتم سوریه فقط به عشق اینکه دردفاع از حرم حضرت زینب(س
مرگ مرموز 2 پسر جوان تهرانی / شب قرص لاغری دست ساز خوردن و دیگر بیدار نشدند
به گزارش پیک نکا ،مادر احمد در تحقیقات پلیسی گفت: احمد دانشجوی رشته مدیریت بود و شب گذشته ساعت 22 بود که به خانه آمد و عنوان کرد همراه 2 تن از دوستانش به نام حمید و شهرام پیتزا خورده اند و سپس به اتاقش رفت تا اینکه صبح وقتی برای بیدار کردنش به اتاق پسرم رفتم هر چه او را صدا زدم جوابی نشنیدم و متوجه شدم پسرم به کام مرگ فرو رفته است. کارآگاهان برای تحقیقات بیشتر به سراغ شهرام و حمید که
مادر شهید ژاپنی: نام محمد را به خاطر عشق و ارادت به پیامبر بزرگ اسلام برگزیدم
بود. با این حال، علاقه داشتم از زبان آقا از اخبار سیاسی با اطلاع باشم. روز 15 خرداد 1342 گذشت و شب فرا رسید. آقا به خانه نیامد. تا آن زمان پیش نیامده بود بی خبر شب به خانه نیاید. نگران شدم. چادرم را سر کردم و دست سلمان و بلقیس را گرفتم و خواستم به خانه برادرش، که چند کوچه آن طرف تر بود، بروم؛ که شاید خبری بگیرم که همان جلوی خانه متوقف شدم. همسایه خارجی پرسید: این وقت شب با این بچه ها کجا
فروش قرص های لاغری مرگبار در عطاری
سرویس حوادث جوان آنلاین: ساعت 9:45 صبح دیروز قاضی واحدی، بازپرس ویژه قتل دادسرای امور جنایی تهران با تماس تلفنی مأموران کلانتری خانی آباد از مرگ مشکوک پسر 19 ساله ای به نام احمد با خبر و همراه تیمی از کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی راهی محل شد. مادر پسر فوت شده گفت: پسرم دانشجوی رشته مدیریت بود. ساعت 10 شب پسرم از بیرون به خانه آمد و گفت همراه دو نفر از دوستانش به نام های شهرام و حمید
به این میگن دختر خوب!
/> بر این اساس می توان گفت: مادر فرشته ای است آسمانی که در عالم بشری با جسم عاریتی، زندگی را سپری می کند و تجلیگاه مهر، عطوفت، صفای ملکوتی و... است. حال با این همه محبت و عاطفه و عشق بی قیدوشرط به نظر می رسد که مسئولیت و وظیفه فرزندان در قبال این موجود پرمهر بسیار سنگین خواهد بود، خصوصاً دختران که به خاطر جنسیت یکسانی که با مادر خود دارند، می توانند ارتباطی عمیق تر و خاص تر با او
مصطفی ردانی پور ستاره آسمان نصف جهان/ مادری که در قبر خالی فرزندش آرام گرفت
ام، این وظیفه من بود و حضور در جبهه هم وظیفه دیگه منه. تازه سه روز از عروسی اش گذشته بود که دست زنش را گذاشت تو دست مادرش و سرش را انداخت پایین و گفت: دلم می خواهد دختر خوبی برای مادرم باشی، بعد هم آرام و بی صدا رفت منطقه و چند روز بعد از آن در عملیات والفجر 2 در منطقه حاج عمران در تاریخ 1360.05.15 ش به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت در راه خدا رسید. شهید ردانی پور می گفت: اگر
وصیت فرمانده تخریب لشکر 27 برای تشییع پیکرش
و برگزیدن راه شهادت) را انتخاب کنید. برادران در زمانی که اسلام در خطر است همانطوریکه امام عزیز قلب تپنده امت فرمود : به کسانیکه توانایی داشته باشند واجب می شود که برای پاسداری از حریم اسلام و قرآن به مقابله با دشمن به پاخیزند. مواظب باشید که این جنایتکاران هر روز برای نابودی جمهوری اسلامی ایران نقشه می کشند. اما شما همانطوریکه تا به حال نقشه آنها را با اتکال به الله نقش بر آب کرده ایید
وصیت فرمانده تخریب لشکر 27 برای تشییع پیکرش
برگزیدن راه شهادت) را انتخاب کنید. برادران در زمانی که اسلام در خطر است همانطوریکه امام عزیز قلب تپنده امت فرمود : به کسانیکه توانایی داشته باشند واجب می شود که برای پاسداری از حریم اسلام و قرآن به مقابله با دشمن به پاخیزند. مواظب باشید که این جنایتکاران هر روز برای نابودی جمهوری اسلامی ایران نقشه می کشند. اما شما همانطوریکه تا به حال نقشه آنها را با اتکال به الله نقش بر آب کرده ایید
شهید بابایی، خلبانی که شوق پرواز او را آسمانی کرد
با شوق همراه بود او خاطره این نماز را بدین گونه تعریف می کند؛ به ساعتم نگاه کردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، کاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم که هیچ کار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را که همراه داشتم به زمین انداختم و
عشق به مثابۀ دارو آیا روابط عاشقانه را می شود با دارو ترمیم کرد؟
هنرها و ادبیات و موسیقی است. هر سال در چهارده فوریه این وضعیت گرامی داشته می شود یا، به اعتقاد برخی، از آن بهره برداری اقتصادی می شود: عشق. عشق شاید چیزی سرشار از شگفتی و زیبایی باشد، ولی همه می دانند به هر حال وضعیتی است که درمانی ندارد. همان طور که در ترانۀ مشهور گروه بیتلز می شنویم: تنها چیزی که می خوای عشقه . ولی عشق را نمی توان با پول خرید. برخی عشق را والاترینِ عاطفه ها می دانند و
ماجرای جنایت در ساختمان 118 +عکس
طلاها را به یک طلافروشی فروختم و مبلغ یک میلیون و 700 هزار تومان را به راننده دادم تا به آن زن مطلقه برساند که مدتی قبل با او آشنا شده بودم! در پی اعترافات علی. و بلافاصله کارآگاهان به سراغ زن جوان رفتند و او در حالی که پول ها را به کارآگاهان باز می گرداند، در باره ماجرا گفت: من می دانستم که علی لاف می زند به همین دلیل به پول ها مشکوک شدم و به آن ها دست نزدم! در عین حال، با دستور قاضی ویژه
تقدیر آموزش و پرورش از معلم فداکار منطقه 14 تهران/ دانش آموز محروم هم تبلت دار شد
درراه همراهی ملی برای مقابله با کرونا برداریم. این معلم همچنین از شروع آموزش سوادآموزی مادر شاگردش خبر داد و گفت: با توجه به اینکه کم سوادی مادر این دختر دانش آموز مانع بزرگی در راه تحصیل فاطمه بود، تصمیم گرفتم تا با موافقت مادر وی آموزش سوادآموزی را برای او هم برگزار کنم و به لطف خدا در حال پیشرفت در سوادآموزی ایشان هستیم. در انتها عبدالرضا فولادوند مدیرکل آموزش وپرورش شهر
یادی از امیر آسمان ایران/ پرواز تا بی نهایت
شهید شاخص استان قزوین و افتخار کشورمان است که با مظهر ایمان به خدا، عشق به وطن و در راه آزادی و امنیت مردمانش جان خود را ایثار کرد. حالا 33 سال از شهادت و عروج این قهرمان ملی در دوران دفاع مقدس می گذرد، خلبانی که با هوشی سرشار و ذهنی خلاق، چهره آشنای بسیجیان و یار وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود. روایت زندگی امیر آسمان ها شهید بابایی در سال 29 در قزوین
دیدم که جانم می رود!
! من بچه ها را با فریاد الله اکبر ترغیب می کردم که با چشم خودم دیدم یک عراقی با آرپی جی در حال شلیک به سمت من است، برای استتار به پشت سنگی رفتم که ناگهان همراه سنگ به هوا پرتاب شدم و به زمین خوردم. شلیک آرپی جی سبب شد عراقی ها پایین بروند. وقتی به زمین خوردم بلافاصله حس کردم که روحم دارد از بدنم جدا می شود و جسمم تلاش می کند که روحم را نگه دارد. نمی دانم چند لحظه طول کشید ولی حالت شیرینی
سیره امام هادی(ع) در نظام سازی فرهنگی و تحصیل سعادت جامعه اسلامی
زمینی خارج از شهر رفته اند و آن مرد هم متوجه محل حضرت شده و پس از دیدن ایشان با صدایی ضعیف گفت: یابن رسول اللّه من مردی از اعراب کوفه و از موالیان و محبّان جدّت علی بن ابی طالب هستم، سنگینی قرض مرا از پا درآورده است و جز تو گره گشایی نمی شناسم ...حضرت متأثر شدند و دیدند وی متمسک به ولایت علی(ع) است؛ لیکن خود حضرت در آن هنگام در تنگنا بودند و کمکی از دستش ساخته نبود، لذا به دست خودشان ورقه ای نوشتند
درس را باید در جبهه در دانشگاه عاشقان الله فرا گرفت
مرداد 1374، پس از تفحص در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شد. در ادامه فرازی از وصیت نامه شهید بزرگوار را از نظر می گذرانیم. وصیت نامه شهید: و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون همانا کسانیکه در راه خدا کشته شده اند مرده نپندارید بلکه زنده اند و در برابر خدایشان روزی می خورند. آری ای پدر و مادرم آن کس
شهیده ای که کفنش حرم امام رضا (ع) را طواف کرد
خوام برم امیدیه، دیدن مادر مریم. حکیمه شولی گفت: اتفاقاً ما هم می خواستیم با چند تا از خانواده شهدا بریم. گفتم: من اصلاً طاقت ندارم، همین الآن می خوام سوار مینی بوس بشم و برم. آن ها هم با من آمدند تا امیدیه. امیدیه هم که رفتم هنوز باور نداشتم؛ گیج بودم. شهر پرُ از پلاکارد بود؛ همه ارگان ها و ادارات پارچه زده بودند. رفتم خانه شان. از شهادت مهدی هنوز پیراهن مشکی تن مادر مریم بود؛ لباس مشکی اش را
شهیدی که زندگی بانوی نویسنده را متحول کرد
یاد دارم پس از آن روز به مدت 40 روز دست به قلم نبردم، تا اینکه توفیق شد و در پایان ماه صفر به حرم امام رضا (ع) رفتم، و در آنجا یک نیروی جدیدی در من ایجاد شد و زمانی که به تهران بازگشتم دوباره شروع به نوشتن کردم. بسیاری از قلم هایی که در این کتاب خورده با حال خاص و چشمان اشکبار نوشته شده است و فقط واژه نبودند. **: آیا در این سبک و محتوا کتابی هم برای کار در آینده دارید؟ در این رابطه
برنامه فوتبال برتر/ آمادگی همیشگی حقیقی برای بازگشت به پرسپولیس/ باشگاه های اروپایی در جمع مشتریان ...
، اما گذرنامه روسی دارد، تمام دروازه بانان روس هستند. می توانم بگویم در روسیه من را کوبیدند و از نو ساختند و چیز های زیادی یاد گرفتم. کی روش به من گفت باید بازی کنی و تمرین با روبین کازان فایده ای ندارد. به هر حال بدون بازی نمی شد به تیم ملی دعوت شوم. یک نیم فصل در لیگ 2 پرتغال بازی کردم و شاید هر کسی جای من بود، قید پولی که از روبین کازان می گرفت را نمی زد و به لیگ 2 پرتغال نمی رفت. خدا را
دو همسفر
بود، عمل می کردم. حالا فرصت بود به آن دقیق تر فکر کنم. گویا بر لبه ی تیغ راه می رفتم. اما باید خود را از بند تمام آن قدرت های دروغین رها کنم. هزار پرسش بود و یک پاسخ بیشتر نبود، رها شدن از بند حصارهایی که دور خود تنیده بودم، حالا که در حال رها شدن هستم، احساس سبکی و پرواز داشتم. یک لحظه ذهنم پاک شد، حتی نمی دانستم کجا هستم، اما دیگر چیزی به قله نمانده بود، باید برای در اوج بودن و لَذتِ پاکی صعود
اختصاصی/ گفت وگوی زنده یاد همایون خسروی دهکردی با خسرو سینایی/ پا روی زمین واقعیت و سر در تخیل داستان
همان خودش است. تا امروز به این شباهت فکر نکرده بودم! من اصلاً دنبال سینما رفتم، برای اینکه هیروشیما عشق من یا سال گذشته در مارین باد اینها در ذهنم بود. آن نوع سریال سازی در حقیقت من را جذب نمی کرد. در آن طرف هم می دیدم که خب با این تراولینگ هایی که من می خواهم بکنم، جور درنمی آید. شما الان یک سریال ترکیه را نگاه کنید، صحنه را می سازند اینها، ولی همه پلان ها یک دانه لانگ شات است و چند تا مدیوم شات
چرا پزشک و پرستار باید تاوان بی مبالاتی عده ای را بدهند؟
را رعایت می کردیم و از همان ابتدا قضیه را جدی گرفته بودیم؛ به ویژه من که به دلیل سابقه بیماری زمینه ای (کنسر) بیشتر از همه مراقبت می کردم و معمولا با دو ماسک و دو دستکش بیرون می رفتم، چون دیده و شنیده بودم این بیماری چقدر سخت است و چه تبعاتی دارد. تقریبا هیچ رفت و آمد خانوادگی و فامیلی هم نداشتیم و تنها جایی که می رفتیم، برای مراقبت دوره ای از مادربزرگی بود که این کار را با عشق و علاقه و البته بدون
خاطرات عملیاتی که در روز روشن انجام گرفت / تجربه شیرین ؛ دیدم که جانم می رود!
چشم خودم دیدم یک عراقی با آرپی جی در حال شلیک به سمت من است، برای استتار به پشت سنگی رفتم که ناگهان همراه سنگ به هوا پرتاب شدم و به زمین خوردم. شلیک آرپی جی سبب شد عراقی ها پایین بروند. وقتی به زمین خوردم بلافاصله حس کردم که روحم دارد از بدنم جدا می شود و جسمم تلاش می کند که روحم را نگه دارد. نمی دانم چند لحظه طول کشید ولی حالت شیرینی بود. با تلاش زیاد و با کمک بچه ها بلند شدم و چفیه عربی دور
مرشد ترابی از آخرین یادگارهای نقّالی اصیل
ترابی تا نفس داشت، کوشید که نقالیِ نفس به شماره افتاده، از نفس نیفتد. به همین انگیزه بود که هرگاه به تلویزیون می خواندندش و یا در مراسم ها دعوتش می کردند، بااشتیاق حاضر می شد و با همه توان نقالی می کرد. استاد ولی الله ترابی که در 1315 در سفیدآبِ تفرش به دنیا آمده بود، در همان کودکی همراه با خانوده اش به تهران آمد و در محله دروازه غار ساکن شد. زندگی در تهران، این فرصت را برای وی به وجود