طمع و طعمه// اطلاع رسانی یزد - یزد فردا
طمع و طعمه// اطلاع رسانی یزد
سایر خبرها
روایت زندگی تنها پزشک مسیحی مشهد از کودکی تا کهن سالی
زمان رفتن به خارج از کشور آسان بود؛ بنابراین تصمیم گرفتم دوره بیهوشی را در کانادا بگذرانم و به همین دلیل عزم سفر کردم. در خاطرم هست که با هواپیما به بلژیک رفته و یک هفته در آنجا بودم و بعد به شهر مونترال سفر کردم. تنها چیزی که با خود به همراه داشتم یک چمدان بود که در آن یک قالیچه و چند دست لباس قرار داشت. قالیچه را مرحوم پدرم به من داده بود. در آنجا هم خانه ای مبله اجاره کردم که چند
ناگفته های مردی که با جسد زنش به مسافرت رفت
چند بارقصد جدایی داشت که من قبول نکردم. خشم آنی باعث این جنایت عاشقانه شد. قبل از عید به خاطر بیماری کرونا همسر و دو فرزندم را نزد خانواده ام در دزفول بردم. بعد خودم به تهران بازگشتم. چند هفته بعد دوباره به دزفول آمده و همراه همسرم و دختر بچه ام بازگشتیم. چند روز تهران بودیم، اما همسر و فرزندم به شمال رفتند. شب قبل از جنایت با من تماس گرفت و خواست به دنبالش بروم. به آنجا رفتم و با
برادرم زنم را تحریک می کرد من هم او را کشتم
متوجه شد که من ناراحتم با فریدون دعوا کرد و به او گفت که تو باید به زن و بچه ات برسی اما هرچه پول به دست می آوری هزینه مصرف مواد مخدر می کنی. تو واقعاً لایق این زن و دختر نیستی اما به یکباره فریدون به آشپزخانه رفت و چاقویی را برداشت و یک ضربه به سینه برادرش زد. همان موقع فریبرز غرق در خون روی زمین افتاد. من وقتی با این صحنه مواجه شدم دیگر منتظر اورژانس نشدم و خودم او را به بیمارستان آوردم که متأسفانه
حضور زوج پزشک شیرازی علیرغم داشتن 2 فرزند 5 و 12 ساله در خط مقدم مبارزه با کرونا
خواندم تازه فهمیدم می شود تغییر رشته داد به همین خاطر رفتم علوم آزمایشگاهی و لیسانس گرفتم اما چون عاشق پزشکی بودم مجدد کنکور شرکت کرده و پزشکی قبول شدم ترم پنجم کاردانی رشته پزشکی بورسیه سپاه قبول شدم اما متاسفانه چون طرح نگذرانده بودم موفق نشدم وارد سپاه شوم بعد از گذراندن دوسال طرح سربازی چون لیسانس داشتم دانشگاه دولتی نمی توانستم شرکت کنم دانشگاه آزاد یزد با رتبه 13 قبول شدم و اکنون هم بسیار
جزییات هولناک از قتل همسر توسط زن خائن/ پای عشق قدیمی در میان بود/ شوهر زن زنده ماند!
ای که کشیده بودم داخل غذا و کیک آفت گیاهی ریختم تا با آن همسرم را به قتل برسانم. وقتی حال سروش بد شد شروع به داد و فریاد کرده و با کمک همسایه ها او را به بیمارستان رساندم و بعد از آن به خانه آمدم و وسایل با ارزش را سرقت کردم. وقتی به سراغ ایمان رفتم و ماجرا را برای او گفتم، او مرا ترک کرد و گفت وقتی توانستی چنین کار وحشتناکی با همسرت بکنی حتماً یک روز هم مرا می کشی بعد هم مرا ترک کرد. با اعتراف زن جوان به دستور بازپرس پرونده، او در اختیار کارآگاهان پلیس قرار داده شد و تحقیقات در این خصوص ادامه دارد. ...
خاطراتی از جنس جبهه/ شوخی های عجیب و به یادماندنی رزمندگان
نمی شدیم. صادق رضایی وقتی دید اصرارهاش فایده ای ندارد و هر لحظه ممکن است زن از درد شدید پس بیفتد، از او خواست که آستین دستش را بگیرد و بلند شود، زن از این کار امتناع می کرد، صادق که دید دارد دیر می شود، با احتیاط، گوشه لباس بلند زن را گرفت و محکم او را از جایش بلند کرد، زن از زور زیاد صادق، توی هوا معلق شده بود، وقتی دید دارد بین زمین و آسمان تلو تلو می خورد، محکم خودش را ولو کرد توی
حمله مرگبار به خواهر پس از طلاق
های مختلف قفسه سینه این زن تأیید کرده بود، وی مورد تحقیق قرار گرفت و گفت: من اهل کرمانشاه هستم چند سال قبل با مردی به نام منوچهر ازدواج کردم. بعد از ازدواج صاحب دو فرزند شدیم، اما به خاطر اختلافی که داشتیم طلاق گرفتیم. زندگی بعد از طلاق در شهرمان سخت بود. از طرفی به خاطر اخلاق خشن برادرانم همراه خواهرم راهی تهران شدم و خانه ای در غرب تهران اجاره کردیم و به طور پنهانی آنجا زندگی می کردیم. در این مدت
امانتی را که خداوند داده بود بازگرداندم
از وضعی که پیش آمده بود ناراحت بودم و کنار دیوار نشستیم. همان لحظه چشمم به سیمای شهیدی که مقابلم بود افتاد. به پسر عمه ام گفتم مو های این شهید شبیه مو های حسنعلی خود ماست. خودم را بالای سر شهید رساندم. از آنجا که مدت زیادی از شهادتش گذشته بود صورتش به راحتی قابل شناسایی نبود. حسنعلی عمل آپاندیس کرده و جای بخیه ها هم روی بدنش مشخص بود برای همین لباس شهید را کنار زدم و آثار عمل روی بدنش مشخص شد. بعد به پوتین های شهید نگاه کردم و دیدم روی زبانه پوتین نوشته است حسنعلی احمدی عباس دستجردی
قسمت دوم مصاحبه اختصاصی پارس فوتبال با بوژیدار رادوشویچ: باخت به قشقایی خاطره تلخ همیشگی برای من است ؛ ...
/> نظرت درباره بازی با قشقایی چیست؟ اولین بازی تو بود؟ اره بازی اول من برای پرسپولیس بود و خاطره بدی برای من شد. ما آن بازی را در ضربات پنالتی واگذار کردیم و هفت بازیکن ما در اردوی تیم ملی بودند. با باخت در آن بازی من خیلی ناراحت و عصبی شدم. آن لحظه برای من فاجعه بود. تو در آن بازی خوب بودی آره ولی در ضربات پنالتی من به چپ می رفتم آن ها به راست شوت می زدند و وقتی به
یک زنِ سازنده ساز با چه سختی هایی مواجه است؟
بازار کار و میدان رقابت با آقایان شویم، باید به دشواری های آن نیز تن دهیم. باید به چوب بری برویم الوار بخریم و آنها را در ابعاد مورد نظرمان برش بزنیم و تازه پس از آن سختی های دیگر در مراحل بعد آغاز می شود، زیرا باید با دستگاه خراطی و اره فلکه ای و دیگر ابزارآلات سنگین کار کنیم و خب همه اینها به زور بازو احتیاج دارند جدا از حاشیه های این رشته برای بانون، اصولا ساز سازی حرفه
بیوگرافی مهسا کرامتی بازیگر محبوب و همسرش + تصاویر خانوادگی
همه سعی ام را می کردم که مراقب سلامتم باشم . مورد دیگری که حین کار ناراحتم می کرد این بود که سایر عوامل فیلم هم خیلی سعی داشتند مراعات حال مرا بکنند و من مدام نگران این موضوع بودم که همکاران بازیگرم اذیت نشوند چون خیلی حواس شان به من بود که موقع فیلمبرداری سرحال باشم و با تکرار پلان ها ناراحت نشوم. یوگای دوران بارداری در دوران بارداری به کلاس یوگای بارداری رفتم که با یوگاهای
ابتلای 2 تا 3 درصد جمعیت جهان به اختلال وسواس جبری
. این عادت با چند دقیقه در روز شروع شد، اما به تدریج و با بدتر شدن اوضاع، در کمد را سی بار باز می کردم و می بستم و همین کار را با در اتاقم هم انجام می دادم. هی درها را باز می کردم و می بستم. بعد از به اتمام رسیدن رسومات، محکم روی در می کوبیدم تا مطمئن شوم در بسته است. بعد از پله ها پایین می رفتم و دوباره برمی گشتم تا اطمینان حاصل کنم که در بسته است. در زمان انجام این کارها، به سختی می گریستم...
دبیر: دوستان خود را به خواب نزنند و بدانند کشتی گیران ما در حال تمرین هستند
خواند. *کشتی مانند پسته، خاویار و فرش است وی افزود: برای اینکه کشتی را برای سال بعد تحویل دهیم، بین 60، 70 میلیارد تومان بودجه نیاز داریم. چانه کشتی کوچک دیده شده است. وزارت ورزش می گوید بودجه اختصاص داده شده به وزارتخانه 90 میلیارد است. اشکالی ندارد، بروید مجلس و دفاع کنید. کشتی مانند پسته، خاویار و فرش است و نباید آن را از دست دهید. برای فوتبال بخواهید، نخواهید موافق و
خوش رویی و خیرخواهی صفت بارز حاجی ناصر حسینی بود
همسر برادر شهیدم می خواست برود مشهد؛ دخترش را آورد بافق پیشم تا با دخترم که هم سال بود، درس بخواند؛ من هم قبول کردم. آن موقع هم من دوباره پا به ماه بودم و در همان لحظه خبردار شدم که سعید پسر خواهرم شهید شده است که بعد فهمیدم اشتباهی فهمیدم؛ جریان اینطور بود که به همسرم زنگ زدند و او می گفت سعید شهید شده و من بعد از آن فهمیدم سعید یک نفر دیگر است؛ به هر حال، من با شنیدن آن خبر خیلی ناراحت شدم و این
مثل آوینی | ناگفته هایی از هنرمندی که دوربین روایت فتح را به سوریه برد
15:2:0 1399/05/29 مریم مهدی پور خردمندی همسر شهید هادی باغبانی: مثل آوینی | ناگفته هایی از هنرمندی که دوربین روایت فتح را به سوریه برد شهید والامقام، هادی باغبانی، مستندساز، فیلم بردار و کارگردان سینمای مستند در بحبوحه نبرد جبهه مقاومت با تروریسم با شور و حرارتی فراوان به سمت میادین نبرد در سوریه می شتافت تا به ثبت و ضبط حقایق بپردازد. حقایق؛ آن طور که هستند و نه آن طور که ر
خون بس: حراج عمر زن بی گناه برای نجات مرد گناهکار!
میره هم دعوا میشه بین خانواده ها. 12 سالم بود که پا خون رفتم روزی که فهمیدم خون بس چیه و من پا خونی ام، دوم دبستان بودم، بعد از اون روز هیچ وقت نتونستم شاد باشم، بازی کنم و حتی خوب درس بخونم، حس می کردم با همه دختر ها فرق دارم حس می کردم مثل یه شی معامله شدم، فکر می کردم همه در مورد من حرف می زنند. هر وقت بچه های زن بابام به من زور می گفتن و کتکم می زدن از ترس اینکه توی دعوا های
شکوفه های درخت نارنج
نیس. هی رفت و هی اومد؛ ولی ما جواب مون همون جواب اول بود. اما بابات پاش رو کرده بود تو یه کفش که، الّا و بِالله، باید این وصلت سر بگیره. - : خب بعدش! ... بعدش چی شد؟ ... . - : اَمون از دست تو دختر! یعنی چی بعدش، بعدش؟ بعدش این که سیزده ساله بودم که سر سفره نشستم و شدم زن جهانگیر! همین و ختم کَلوم! مادر آهی کشید و به پیازهایی که پوست کَنده بودم، خیره ماند؛ سپس، بعد
خبر شهادتش روز عاشورا آمد
مادرم به سلامت از مکه بازگشته بودند و من پنج ماهه باردار بودم که خبر شهادت اکبر را روز عاشورا به ما اعلام کردند. باورم نمیشد، به یک باره همه چیز شکل دیگری گرفت، در معراج نمی توانستم پیکر بی سر، پا و دستش را ببینم. تمام مدت خاطراتم جلو چشمانم بود، آمدن و رفتن هایش، شب هایی که با هم به حرم برای زیارت می رفتیم و او عاشقانه زیارتنامه می خواند. دوستش داشتم اگرچه مدت زندگی مشترکمان یک سال و
دختر خوانده ای که پدرش را عاقبت بخیر کرد + تصاویر
ایران شب های احیای سال 95 کنارم بود. مشغول آماده کردن سحری ماه رمضان بودم و قرار بود روز یک شنبه به سوریه برود. گفت خانم بیا اینجا بنشین. متوجه شدم حرف مهمی دارد. گفتم می خواهی وصیت کنی. گفت می دانی که من مثل حبیب بن مظاهر حالا حالا شهید نمی شوم، ولی می خواهم چیزی بگویم. شروع به وصیت کرد. بعد از شنیدن حرف هایش دگرگون شدم. اینطور نبود اشک بریزم، روی اعتقادم محکم بودم، اما دلم یکهو ریخت. گفتم آقا مهدی
جدال خونین مستأجر با صاحبخانه
مقابل خانه اش بروم تا در رابطه با کرایه های پرداخت نشده صحبت کنیم. به او گفتم پول ندارم به من مهلت بده اما ناگهان شروع به داد و فریاد کرد در یک لحظه عصبانی شدم و او را هل دادم. تعادلش به هم خورد و روی سنگ های مقابل در ورودی داخل خانه اش افتاد. هر چه صدایش کردم جواب نداد. خیلی ترسیده بودم او را به داخل خانه کشاندم و کلیدهایش را برداشتم و رفتم. عصر که برگشتم وارد خانه اش شدم. متوجه شدم مرده است. با
رواق منظر
آموزش است. کاغذهایم را مرتب کردم و به سرعت شروع به تندنویسی کردم. آن روز اگر اغراق نکنم، پنجاه شصت صفحه ای نوشتم. چشم هایم محو صحنه و آوازهای او بود و دست هایم به روی انبوهی از کاغذ می لغزید . روز بعد نیز با همین داستان گذشت. تمام شب بیدار بودم و نوشته ام را به شکل گفت وگو تنظیم کردم. آن وقت ها خبری از لپ تاپ نبود . همین تندنویسی بود که افتخار آشنایی را نصیبم کرد. همه صفحات را نگاه کرد
بانوی طلبه ای که ثواب مشارکت در طرح مومنانه را به شهید سلیمانی هدیه کرد
دست داده اند، گرما می بخشد. این بانوی جوان که درسش را به خوبی آموخته، می داند این روزها وطنش همچون کودکی نوزاد به کمک و یاری انسان های پاک سیرت، سخت محتاج است، یکی باید مرهمی باشد بر دردهای بی درمان بی پدری، یکی مرهمی باشد بر درد تنهایی و یکی هم مرهمی باشد بر درد نداری، او که دارد می بخشد و او که کاری از دستش برمی آید دستی می گیرد و دست دیگرش را در دست خدا می گذارد، یک نفر با اختصاص حقوق
برگی از کتاب آرام جان : من و خیلی از رفقام دلی و آرمانی کار کردیم
گفتم: پس خوب بسابید ببینم بخت کدومتون باز می شه!. شب که برگشتم خانه تازه متوجه شدم کیفم را جا گذاشته ام. فردا صبح به مولود زنگ زدم. گفتم: داری میای دانشگاه کیف منم بیار! ذوق زده خواند: بادابادا مبارک بادا ایشاالا مبارک بادا! لبخند ریزش را می توانستم تصور کنم. اجازه ندادم به شوخی اش ادامه دهد. نمی خواستم رو بدهم دستش. شوخی شوخی جدی شد. دو سه روز بعد مولود رسمی آمد خواستگاری
نام هر آزاده مکتوب است دردیوان عشق
آن مردان آهنین که به قول خودش بعد از چهار ماه اسارت تازه 14 سالش شده بود. آقا منصور می گوید: روز اول اعتصاب غذا تا شب آنقدر کابل بر سر و بدن مان زدند که تا روز بعد همه بیهوش شدیم، اما لب به غذا نزدیم. این کار تا چهار روز ادامه داشت به طوریکه هر لحظه امکان مرگ یکی از ما وجود داشت، اما سر عهد و پیمانی که بسته بودیم ماندیم. روز پنجم، اعتصاب ما بالاخره جواب داد، و آن ها به نقشه خود
محاکمه عجیب یک دزد در تهران / او هنگام سرقت همدستش را با گلوله کشت + عکس
شامگاه ششم آبان ماه سال 97 پسر جوانی جسد پیکر نیمه جان مرد 28 ساله ای به نام وحید را به بیمارستان امام خمینی منتقل کرد و به سرعت گریخت. وحید که گلوله خورده بود تحت عمل جراحی قرار گرفت اما به خاطر شدت خونریزی جان سپرد. پلیس به تحقیق پرداخت و خانواده وحید را شناسایی کرد .تلاش برای افشای راز جنایت مرموز آغاز شده بود پدر وحید در بازجویی ها گفت: پسرم با دوستش ولی بیرون رفته بود و من شک
ترجمان عشق و آزادگی در روزهای اسارت
آید؛ حس کردم سرباز عراقی روی سرم ایستاده و اسلحه اش را مسلح کرد؛ من هم سریع شهادتین را گفتم. به من شلیک کرد، اما گلوله از کنار سرم داخل خاک رفت. دومین گلوله را نیز شلیک کرد، اما بازهم تیرش به خطا رفت تیر سومی را که شلیک کرد، به زانویم برخورد کرد و بعد هم افتاد و تمام کرد. بعد ها که به این موضوع اندیشیدم، متوجه شدم او تعادلش را از دست داده و گلوله ای که به سوی وی شلیک کرده بودم، اثر کرده بود و نمی
قرمز و زرد ندارد؛ همچنان در جنگ با کرونا هستیم
/> این یادداشت بماند به یادگار که تا روز پنجشنبه 30 مرداد 880 البرزی جان خود را بخاطر کرونا از دست داده اند. 880 زندگی ، 880 داستان، 880 عزیزِ یک خانواده، 880 پدر، مادر، همسر و فرزند. اگر بعد از همان موج اول کرونا که از وضعیت قرمز خارج شدیم کمی اوضاع را جدی می گرفتیم و سریع به پارک ها و مراکز خرید و مهمانی ها هجوم نمی بردیم امروز آماری به مراتب کمتر از 880 جان باخته را شاهد می بودیم و
هر چقدر که اطلاعاتم نسبت به اسلام بیشتر می شود، بیشتر تشنه یادگیری می شوم
. یادگرفتن نماز برایم خیلی سخت بود. زمانی که مسلمان شدم، از مسجدی که در آن شهادتین را گفتم یک سجاده هدیه گرفتم. روی این سجاده، عبارات و اعمال نماز نوشته شده بود، بنابراین هر زمان که قسمتی از نماز را فراموش میکردم با نگاه به آن، نماز را ادامه می دادم. حسی که بعد از اولین نماز به من دست داد فوق العاده بود ؛ حس آرامش و سکونی که تا به حال تحربه نکرده بودم. خواندن پنج نوبت نماز در روز و اینکه
آرزوی بزرگ سمیه؛ هر روستا یک کتابخانه
اتفاق می افتاد که از روی پل داخل آب می افتادیم، هم خودمان خیس می شدیم و هم کتاب و دفترمان. در کودکی آرزو داشتید که کتابخانه داشته باشید؟ شاید برایتان جالب باشد که یکی از آرزوهای من در کودکی این بود که وقتی بزرگ شدم یک هتل بسیار بزرگ درست کنم که به شکل سنتی باشم. همه آرزو و فکرم این بود که روزی یک هتل سنتی بسازم. دلم می خواست آداب و رسوم سیستان و بلوچستان را به همه نشان بدهم و