روایت "حسن ترک تاتاری"، مبارز انقلابی از بهمن 57 در کرج - شبکه اطلاع رسانی دانا
روایت "حسن ترک تاتاری"، مبارز انقلابی از بهمن 57 در کرج
سایر منابع:
سایر خبرها
از بانگ آزادی تا خجسته باد این پیروزی ؛ سرودهای انقلاب چگونه ساخته شد؟
درست عکس هم حرکت و به نت واحد می رسید انگار یک آهنگساز آن را ساخته است... بعد از مدتی که با آقای سبزواری بیشتر آشنا شدم یک روز به ایشان گفتم مردم شعاری دارند من می خواهم روی آن موسیقی بگذارم وقتی کمی از آن را برایش خواندم دیدم ایشان تأمل کوتاهی کرد و گفت این که همان بانگ آزادی من است و به سرعت توی کیف چرمی اش گشت و یک کاغذ بیرون آورد: این بانگ آزادی است، کز خاوران خیزد
خاطره رهبر معظم انقلاب از روز بازگشت امام به ایران
افتاد؛ از اتاقهای متعدّد - شاید حدود بیست، سی نفر آدم، آن جا بودند - همه جمع شدند. ایشان وارد ساختمان شدند. افراد دور ایشان ریختند و دست ایشان را بوسیدند. بعضیها گفتند که امام را اذیّت نکنید، ایشان خسته اند. برای ایشان در طبقه بالا اتاقی معیّن شده بود - که به نظرم تا همین سالها هم مدرسه رفاه، هنوز آن اتاق را نگه داشته اند و ایام دوازده بهمن، گرامی می دارند - به نحوی طرف پله ها رفتند تا به
چشمی که مراد را نبیند بهتر است هیچ کس را نبیند!
جاده را، نه عروس و نوه ها را و نه حتی سنگ مزار مراد را. من بر این باورم که تِیَه ی که قراره مرادَ نبینه، بِلتا هیشکنه مِنی دنیا نبینه (چشمی که قرار است مراد را نبیند، می خواهم هیچ کس را نبیند.) از آن روز به بعد دیگر اطرافیانم را با صداهایشان می شناختم و با چشم دل به آن ها نگاه می کردم. مردم روستا 19 شهید در دوران جنگ تحمیلی تقدیم کرده اند. 22 دی ماه سال 99، بیست ودومین شهید عباس حیدری، نوه ام به
یادی از شهید حسن خوراکیان که طبابتش را در جبهه آبادان شروع کرد
از اتصال با بی بی فاطمه الزهرا (س) خارج کند. من دوست دارم این اتصال برقرار باشد، ولی آقای انفرادی مانع می شود و می گوید تو نباید در این عملیات شرکت کنی! این قضیه گذشت تا اینکه بعد از دو روز من خودم نزد برادر انفرادی رفتم و با او صحبت کردم و درباره این قضیه سؤال کردم و آن بزرگوار گفتند: آقای خوراکیان فردی است محروم دوست، مردم دوست اگر در پشت خط باشد و در عملیات شرکت نکند به درد انقلاب و
گروگان گیری مرگبار در پرونده خواهر و برادرِ آدم ربا
گفتند پول خوبی می دهند. من هم قبول کردم، دو نفر دیگر هم در ماشین بودند، بعد از اینکه سوار ماشین شدم و چند متری رفتیم، از جاده اصلی خارج شدند و دو نفری که در عقب بودند دست و پای من را بستند و بعد شماره تلفن اقوامم را خواستند. آنها گفتند اگر پول ندهم من را می کشند. من گفتم کارگر ساده هستم و پول زیادی ندارم که بدهم؛ اما آنها تهدید کردند اگر پول ندهم من را می کشند. خانواده ام با
خاطرات خودنوشت سردار دل ها از گرفتن گواهی نامهٔ رانندگی
] و بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، درب اطاق بسته بود و من محبوس در آن بودم. چون محلّ [ادارهٔ] آگاهی و راهنمایی رانندگی در یک مکان و در مقابل هتلی بود که در آن، سابق کار می کردم، آن ها مرا به نام شاگرد حاج محمد می شناختند. یکی از درجه دارها به حاج محمد و حاجی کارنما که لوازم یدکی فروشی داشت، خبر داد. از داخل اطاق صدای حاج محمد و حاجی کارنما را می شنیدم که به افسرِ آگاهی می گفتند
روایت یک مبارز انقلابی از تسخیر ژاندارمری محمدشهر توسط مردم/ وقتی سربازهای گارد شاه به تپه ماهورهای عباس ...
جعفرآباد و قزل قشلاق گریختند و مقدار زیادی اسلحه به دست مردم افتاد. درگیری در محدودة وسیعی بود. عرض جاده ده متر بود و امتداد لشکر یک کیلومتری می شد. سربازهای انتهای ستون که فرار کردند، مردم همه رفتند جلوی ستون. از طرف باغها هم به ارتشیها تیراندازی می شد. از دو طرف چند نفر کشته و عده ای هم زخمی شدند. سربازها بعد از فرار، تا دو سه روز در تپه م ماهورهای پشت عباس آباد پنهان شده بودند. چندی بعد
از امام (ره) درس های زیادی یاد گرفتم/ 29 روز در زندان شاه بودم
گیریم و این خبر مانند توپ در شهر ترکید و روزنامه ها نوشتند که کشتی گیران به صف مردم پیوستند و عکس من را هم چاپ کرده بودند و این موضوع باعث شد همان روز بعد از ظهر در کاخ شاه جلسه گذاشتند و مسابقات را لغو کردند و تیم های خارجی هم برگشتند و بعد گفتند که جو بخوابد بلدیم که با طالقانی چه کار کنیم اما من از آن آدم هایی نبودم که اگر خربزه بخورم پای لرزش ننشینم و همیشه آماده این بودم که هرچی سرم بیاید حقم
آیت الله سید محمود طالقانی؛ نستوه مثل کوه
تابناک: آن روز یعنی 12 خرداد 1342 بر بالای منبر مسجد هدایت تهران فریاد زد: مرا به زندان بردند، توهین کردند، زن و بچه ی مرا ناراحت کردند، ولی من شکست نخوردم، رفقای من هم که در زندان هستند شکست نخوردند. نامش محمود بود و مرامش ستوده که در راه مکتب حقیقت، لحظه ای سستی به خود راه نداد. آیت الله طالقاتی نمونه ای از روحانیت آگاه، مردمی و انقلابی بود. ده ها سال با ستم، مبارزه کرد و سال های ف
محاکمه ربایندگان کارگران فصلی به اتهام قتل
نیاز دارند. این شد که قبول کردم و همراه آن ها سوار خودرو شدم. در آن خودرو یک زن و مرد دیگری هم نشسته بودند. همراه آن ها به طرف آدرس خانه مورد نظر رفتیم، اما بعد از طی مسافتی راننده تغییر مسیر داد. این شد که اعتراض کردم، اما آن ها مرا تهدید کردند. آنجا بود که فهمیدم در تله آن ها گرفتار شدم. کارگر جوان ادامه داد: دو نفر از آن ها دست و پایم را بستند سپس با تهدید و کتک شماره یکی از اعضای
مبارز انقلابی که در درگیری مردم عباس آباد کرج با گارد شاه نابینا شد/ وقتی فرمانده سربازش را هم در ...
مردم تیراندازی می کردند و هم نیروهای ارتش. صدای تیراندازی و فریادهای مردم در هم تنیده بود. من چون فکر میکردم نیروهای ارتشی فقط به سمت مقابلشان شلیک می کنند، همانجا کنارشان پناه گرفته بودم. دیدم یک نفر دیگر از مردم تیر خورد و زخمی شد. چون از قسمت زانو زخمی شده بود نمی توانست راه برود. او که افتاد، جوانی از پشت سر من پرید وسط جاده و دستهایش را مثل درویش بالا گرفت و گفت: تیر اندازی نکنید
با ستاره ها
ادامه می دهد: خبر شهادتش را که آوردند پدرش با چند نفر برای رفتن به مشهد آماده شدند، خیلی التماس کردم که مرا هم ببرند، اما گفتند بچه شیرخوار داری و اذیت می شوی. پیکر علی را می آوریم اینجا می بینی. هر چه التماس کردم، گریه کردم و گیس هایم را کندم فایده نداشت آن ها مرا با خود نبردند. دو روز بعد دست خالی بازگشتند، آیت ا... شیرازی به دلیل احتمال درگیری و خونریزی هنگام تشییع پیکر علی در شیروان، اجازه
سرقت های سریالی 5 دزد مسلح در غرب پایتخت
بیرون رفته بودم و همسر و فرزندانم نیز مهمان خانه یکی از بستگانم بودند. غروب وقتی کارم تمام شد به خانه برگشتم اما وقتی قدم در خانه گذاشتم و لامپ را روشن کردم با 2فرد غریبه در خانه ام روبه رو شدم. آنها ماسک به صورت داشتند و هرکدامشان یک اسلحه کلت در دستشان بود. یکی از آنها اسلحه را روی سرم گذاشت و با تهدید از من خواست که رمز گاوصندوق را به آنها بگویم. گاوصندوقم داخل دیوار کار گذاشته شده بود و ظاهرا
پاسخی آرام بخش
، زمان شنیدن صدای آقای شیخ فضل الله محلاتی از رادیو ایران در عصر روز 22بهمن بود. خانم زهرا مصطفوی دختر حضرت امام می گوید: امام در داخل اتاق چهار زانو نشسته و داشتند به رادیو گوش می دادند که ناگهان برنامه عادی قطع شد و آقای محلاتی از پشت رادیو گفت: این صدای انقلاب ایران است. حضرت امام به محض شنیدن این سخن از جا برخاسته و دو دست خود را محکم برهم زده و فرمودند: دیگر تمام شد. در مورد حوادث و
عباس آرزوی شهادت داشت/راهپیمایی را برای آینده فرزندانش شرکت می کرد
شهید شد بچه ها خیلی کوچک بودند و من در همه این سالها آنها را با عشق پدرشان بزرگ کرده ام. این همسر شهید از صبح روز شهادت اینگونه یاد می کند:گفتم که عباس در عکاسی همایونفر کار می کرد. صبح روز ده دی عباس در راه منزل به عکاسی به همراه دوستش رسول برادر صاحب مغازه شهید شدند. و ما هم بی اطلاع از اتفاقی که افتاده است. برادر شوهرم رفته بود که در آن شلوغی ها عباس را پیدا کند که بر می خورد به صاحب
ماجرای مرده ای که در زندان قصر زنده شد!
– در همان روزهای اول دانستم موجباتی را که آن روز دکتر برای تمارض زندانیان ذکر کرده بود از بین رفته، این جا هواخوری و گردش در حیاط آزاد است، به اولین چیزی که تصمیم و اراده نمودم مداوای دل درد کهنه من بود که واقعا مرا معذب و ناراحت می داشت. دکتر [پزشک] احمدی (مرحوم!) بله... آن مرحوم، پس از معاینه مختصر و سوالات کوتاهی از من، مرضم را آپاندیس و محتاج به عمل تشخیص داد! با این که می
2روایت در یک پرونده آدم ربایی عجیب
وقت قبل با زنی 42ساله به نام سمانه آشنا شدم. قصدمان ازدواج بود اما سمانه نقشه اخاذی در سر داشت. وی ادامه داد: من مغازه دار هستم و سمانه خبر داشت که تعدادی کتاب نفیس در مغازه ام دارم. روز حادثه 2نفر وارد مغازه ام شدند و با تهدید کتاب ها را سرقت کردند. آنها گفتند که از طرف سمانه اجیر شده اند و سمانه مدارکی علیه من دارد که اگر با آنها نروم آبرویم را می برد. سوار بر خودروی پژوی 2مرد شدم و آنها 3ساعتی
سخت تر از کرونا برای جانباز شیمیایی/ حاج احمد مولایی هم پرکشید
بودم یک پرتره خوب از حاجی بگیرم. داشتم سعی می کردم بی هوا عکس خوبی بگیرم. حالا من او را می شناختمش بی آنکه مرا بشناسد. حین عکاسی صدایم کرد، پرسید برا کجا کار می کنی؟ وقتی گفتم فلان خبرگزاری مهربانانه و به شوخی گفت اذیتت می کنن بگو، من با فلانی رفیقم. من را نمی شناخت، اما طوری برخورد کرد انگار سال هاست آشناییم. فقط از روی مرام و معرفتش می خواست کاری برایم انجام دهد. خودم را که معرفی کردم و
وجود خوش یمن یک بازیگر
خودش در باره این دوره گفته بود: من دچار بیمار تنگی نفس هستم و کارکردن برایم مشکل است. کارهای زیادی به من پیشنهاد می شود، ولی ترجیح می دهم فعالیت هنری نداشته باشم. گاه به تهیه کننده ها می گویم که بیش از 4 ساعت نمی توانم در محل فیلم برداری حضور داشته باشم ولی آنها به فکر سرمایه شان هستند و قبول نمی کنند. درحال حاضر در قرارداد کار نوشته می شود که از حین فیلم برداری، با بروز بیماری شدید، هزینه آن با تهیه کننده است ولی چقدر این امر عملی می شود؟ یک بار پای من سر فیلم برداری شکست و آنها به من گفتند باید در بیمارستان دولتی عمل کنی و گرنه پول آن را نمی دهیم. این حرف ها دلسردی می آورد بهمن فرمان آرا درباره حضور او در یکی ازفیلم هایش نوشته است: بازی کردن حسین کسبیان در فیلم شازده احتجاب ، کاملا اتفاقی بود. از آن شانس های یک در هزاری که گاهی در فیلم سازی به کارگردانی رو می کند. نقش مراد را قرار بود دو هنرپیشه دیگر بازی کنند ولی وقتی هرکدام از آن دو نفر به دلایلی سر ...
یک روز ویلچر را برای همیشه کنار می گذارم
اینکه دیگر نمی توانم دوچرخه سواری کنم و پا به پای پدرم به کوه بروم باورکردنی نبود. یک سال تمام نتواستم از روی تخت بلند شوم. اما پزشکان گفتند شاید بتوان با آب درمانی کمی از توان پاهایم را به دست آورم. 4 سال بعد از حادثه به جز برای حضور در جلسات آب درمانی از خانه بیرون نرفتم ولی در همه آن جلسات امید به راه رفتن بود که مرا به جلو هل می داد. جلسات آب درمانی معجزه کردند. اگرچه او تنها به
برای گفتن خیرمقدم به امام از هم سبقت می گرفتیم
بختیار فرودگاه ها را بست و مانع از تشریف فرمایی ایشان شد. یکی، دو روز بعد بود که خبر رسید ایشان 12 بهمن ماه می آیند و ما باید خودمان را برای محافظت از ایشان و نظم دهی به حضور مردم در مراسم استقبال آماده کنیم. 11 بهمن ماه یک روز قبل از تشریف فرمایی حضرت امام، آن عده از دوستان همرزم که با چهره های انقلابی ارتباط و نقش رهبری ما را برعهده داشتند، به ما گفتند از دانشکده به فرودگاه
روایت جالب آیت الله خامنه ای از دیدار با امام پس از 15 سال
باشید و لابد شنیده اید که امام، وقتی آمدند، به بهشت زهرا رفتند و سخنرانی کردند، بعد با هلی کوپتر بلند شدند و رفتند. تا چند ساعت کسی خبر نداشت که امام کجا هستند! علّت هم این بود که هلی کوپتر، امام را در جایی که خلوت باشد برده بود؛ چون اگر می خواست جایی بنشیند که جمعیت باشد، مردم می ریختند و اصلاً اجازه نمی دادند که امام، یک جا بروند و استراحت کنند. می خواستند دور امام را بگیرند.
گزیده ای از زندگینامه شهید مهدی حاج رضا بیگی
گوید: یادم هست روزهای آخر داخل اتاق دراز کشیده بود ومشغول نوشتن بود تا من وارد اتاق شدم روی دستش را گرفت، پرسیدم چه کار می کنید؟ گفت دوستم نامه داده، جواب نامه دوستم را می دهم. وی در ادامه می گوید: بعد از شهادت و بعد از اتمام چهلمش در اتاق انباری داخل طاقچه وصیت نامه اش رو دیدم؛ متوجه شدم نامه آنروز وصیت نامه اش بوده است. و در آخر فرازی از وصیت نامه شهید مهدی حاج رضا بیگی
زندانی سیاسی
این ساختمان مربوط به چه نهاد یا ارگانی است ولی هر جا که بود ساکت بود و سر سبز . بعد از صبحانه روز نامه های جدید را آوردند . البته اوضاع مملکت خیلی وخیم تر از آن بود که در جراید می نوشتند ولی مجبور بودند و نمی توانستند همه اتفاقات را در روزنامه ها بنویسند. چند برگ از روزنامه را خواندم . کمی هم به رادیو گوش دادم. مردَد بودم که چه کنم. دو راه بیشتر نداشتم. مقاله را بنویسم و خود
اعدام پسر جوان به خاطر زن خائن / فریبا دروغ گفته بود
می کرد. از آنجا که من به فریبا علاقه مند بودم، نمی توانستم به راحتی از کنار آزار و اذیت های او بگذرم. آخرین بار وقتی دختر بزرگ آنها به من گفت که پدرش فریبا را کتک زده خیلی عصبانی شدم و به دنبال تلافی کارش بودم. شب حادثه به خانه آنها رفتم و بعد از مهدی خواستم مرا به خانه ام برساند. حوالی اتوبان امام علی با چاقو چند ضربه به او زدم که جان باخت. سپس او را به سمت جاده ورامین بردم. نگران بودم که اثر
کتاب شناخت سازمان منافقین 3 مدل بود!
دوست داشته چونان فردی عادی، در جامعه فعالیت داشته باشد. با این همه وی اذعان دارد که هنوز، نزد عده ای از آشنایان و مردم، همچنان همان عزت شاهی است: شناسنامه قبلی من، به اسم عزت الله شاهی بود، اما بعد از دستگیری، به عزت شاهی معروف شدم! بعد از انقلاب که در کمیته مشغول خدمت شدم، بدترین و سخت ترین کار؛ یعنی دستگیری و بگیر و ببند را به عهده ام گذاشتند! آن روز ها هر کسی آمادگی این کار را نداشت، به خصوص که
اعتراف شکارچی دختران سعادت آباد تهران / همدست فراری دستگیر شد + فیلم
روحی شدیدی دیده است. به قدری این ماجرا تلخ بود که من با این سن و سال دیگر جرأت نمی کنم سوار ماشین مسافرکشی بشوم. دختر جوان دوباره شروع به صحبت می کند: پل مدیریت به سمت میدان کاج سوار شدم. لهجه خاصی داشتند. هنوز رد کتک هایشان روی بدنم هست. دو ساعت و نیم داخل خودروشان بودم می خواستند مرا به سوله ای در شمال ببرند. التماسشان کردم به من آب بدهند وقتی در کنار خیابان نگه داشتند و راننده پیاده
قتل حیثیتی در پارک ارم + عکس
قزوین تهران ردیابی و بازداشت کرد. این مرد به قتل اعتراف کرد و گفت: من و همسرم در صف ایستاده بودیم تا سوار اسکیت هوایی شویم. اما چند پسر مست بدون نوبت وارد صف شدند.چند نفر به آنها اعترض کردند که مجبور شدند صف را ترک کنند. آنها چند دقیقه بعد در حالی که چوب در دست داشتند وارد صف شدند و دعوا را از سر گرفتند. من برای میانجگری وارد دعوا شدم اما یکی از آنها به من فحاشی و به سمت ما حمله کرد و من