هر جا خواستگاری می رفتم حقوق بازنشستگی می خواستند - خبرگزاری تسنیم
هر جا خواستگاری می رفتم حقوق بازنشستگی می خواستند
سایر منابع:
سایر خبرها
پیوندی شیرین و دلنشین در سالمندی
به گزارش خبرگزاری صدا و سیما مرکز یزد، محمدرضا زکی پور و سکینه کارگر در سفر مشهد که به همت خانه سالمندان بهاباد انجام گرفت، با هم آشنا شدند و بعد از دو هفته ازدواج کردند. مهریه سکینه خانم یک جلد قرآن مجید و 8 سکه بهار آزادی به نیت امام هشتم است. آقا داماد در حال حاضر 49 فرزند و نوه و نتیجه و عروس خانم 28 فرزند و نوه و نتیجه دارد. سکینه کارگر، داماد را فردی متدین دانست و افزود: آقای زکی پور کشاورز و ذاکر اهل بیت (ع) است به همین دلیل با او ازدواج کردم. آقای زکی پور هم گفت: من خیلی خوشحال هستم، این ازدواج خواست خدا و امام رضا (ع) بود. ...
ادای احترام به مادر تنها شهید ژاپنیِ دفاع مقدس خانم سبا بابایی(کونیکو یامامورا) قهرمانی از سرزمین آفتاب
داخل خانه شان و همه چیز و همه جا را گشتند. چون اعلامیه ها را پنهان کرده بودند، چیزی نیافتند. درست روز قبلش هم رساله امام را به خانه دوستشان برده بودند. محمد به شدت فعالیت انقلابی داشت و دستگیر هم شده بود. در فصل سرما و در شرایط کمبود نفت، محمد به همراه سلمان و بچه های مسجد وانت می گرفتند، به کوچه ها می رفتند، پیت ها را جمع می کردند، از این شعبه به آن شعبه می رفتند تا نفت پیدا کنند و عصر که می
تلویزیون را برای همیشه بوسیدم و گذاشتم کنار
را نمی آورم. هرکاری معرفت می خواهد، من عمری با علی حاتمی کار کردم و واقعا لذت بردم. شب عید 1401 به خانه سالمندان رفتیم و خودم را سیاه کردم و با یک دایره زنگی برای سالمندان برنامه های شاد اجرا کردم آنقدر تاثیر داشتم که پیرمرد 80 ساله از جایش بلند شد و با من رقصید. او ادامه داد: من
وقتی پدر شهید از گرسنگی از حال رفت +عکس
روی پای خودم می ایستادم. بزرگتری نداشتم که به من بگوید این کار را بکن و این کار را نکن. اگر یک بزرگتر داشتم و روش زندگی را به من نشان می داد و روش کار کردن و پول درآوردن را یادم می داد، این همه سختی نمی کشیدم. **: شما همسرتان را در روستا دیده بودید؟ پدر شهید: با یک راننده مینی بوس رفتیم به صفدرآباد. راننده مینی بوس با خانواده همسرم روابطی داشت و به خانه شان رفت. در راه برگشت
علیرضا بیرانوند: سروش دو هفته شعر حفظ می کرد! / شرایط مان در قطر نامناسب بود
مهم است؟ بله، یادم می آید بعد از قرعه کشی جام جهانی به شما گفتم که مهم ترین بازی ما بازی با انگلیس است و الان هم همین حرف را می زنم. همه می خواهند چهره ایران را در نخستین بازی ببینند و این مهم است که بتوانیم از انگلیس امتیاز بگیریم. خیلی ها می گویند باید ولز و آمریکا را ببریم ولی من می گویم بازی اول مهم است. البته با این شرایط کار سختی داریم و 2فیفادی هم داریم که دومی به جام جهانی نزدیک
10 شخصیت محبوب و معروف رمانهای چارلز دیکنز
به گزارش یکتاپرس شاید عمده شهرت دیکنز به خاطر شخصیت هایی باشد که خلق کرده. او به عنوان رکورددار خلق کاراکترهای منحصر به فرد و عجیب و غریب، در رمان هایش حدود هزار شخصیت جدید ساخته و پرداخته که به گفته بیوگرافی نویسان تقریبا ً همه آنها را از آدم های دور و بر خودش در زندگی واقعی گرفته و فقط جنبه های خاصی از آنها را اغراق و کاریکاتوریزه کرده است؛ مثلا ً می گویند که آقا و خانم میکابر در دیوید کاپرفیلد
ناراحتی ژاله صامتی از چیست؟ | دعوای وحشتناک ژاله صامتی با بازیگر معروف
و هم مانند عروسک و اسباب بازی ام بود. (می خندد) داشتن یاس برایم تجربه ای هیجان انگیز بود که تا مدت ها وقتی او را تر و خشک می کردم و شیر می دادم با خود می گفتم یعنی این بچه منه؟ و باورم نمیشد که صاحب یک دختر کوچولو شده ام. ژاله صامتی: یاس ساعت نه و نیم شب به دنیا آمد و خوب به یاد دارم همه خانم های آن بخش چون همان روز زایمان کرده بودند خواب که چه عرض کنم بیهوش بودند. (می خندد) ولی من که 48
کتابخانه های عمومی و مساله ارائه خدمات به سالمندان
. گفت و گو با مریم آقا براتی، درباره کتابخانه مرکزی آیت الله محمدی گلپایگانی در خیابان مسجد جامع گلپایگان، در نزدیکی محل سکونتشان ادامه پیدا می کند؛ از کتابخانه ای که برایش محل کتابخوانی و گرفتن کتاب است؛ کتابخانه ای که دو سال است با آن انس گرفته، عضو آن شده و به پاتوق دوستانش تبدیل شده است. دوبار در ماه تنها، یا با دوستانم به کتابخانه محله سر می زنم و در آن جا با کمک کتابدار
گفتگو کلید راهگشای خانواده
فرزندمان حرف می زنم. اما او از گرانی ها؛ چون درگیر درست کردن خانه هستیم، بیشتر فکرش اقتصادی است. ادامه می دهد: بهترین موقعیت برای من زمانی است که خودش حرف می زند. من هم در ادامه حرفهای او اول از چیزی حرف می زنم که او به شنیدنشان علاقه دارد. کمی از حرفهایم را می زنم، اگر چراغ سبزی نشان داد، همه حرفهایم را می زنم. اگر نه، همه آن روز اعصابم خرد است و فکرم مغشوش. برای رفع مشکلات
شهیدی که مادرش را روسفید کرد
خودت بهتر است که این بچه را به دنیا نیاوری ، مادر به خانه آمد و زن همسایه که خانمی با تقوا بود به او گفت به خدا توکل کن و بچه را نگهدار، شاید روزی رو سفیدت کند همین هم شد این ها را در گفتگو با آمنه خانم غلامی مادر شهید منوچهر غلامی شنیدم. مادر می گوید: منوچهرم هنوز 16 سال هم نداشت که دغدغه کمک به دیگران او را راهی مناطق زلزله زده کرد و با شروع جنگ او در 16 سالگی لباس رزم بر تن
پدر 21 ساله ای که 40 بچه دارد!+ عکس
خانه به من دادند. آن جا را بازسازی کردم و گروه اول بچه ها را تحویل گرفتم. بعد از یک سال و نیم، با موتور می رفتم سراغ یک خانه دیگر که آن را هم پدربزرگم به من داد و زیردست اوستاها کار می کردم تا زودتر خانه بعدی، بازسازی شود. بیشتر آن کار در ماه رمضان بود و با دهان روزه، تمام کارها را پیگیری کردم و خدا را شکر، پیگیری هایم به سرانجام رسید و خانه بعدی هم راه افتاد. الان 4 مرکز نگهداری از کودکان داریم و
شفای بیمار با توسل به اُمّ البنین(س)(حکایت اهل راز)
قرائتی درباره ماجرای تولّد خویش نقل کرد: پدرم تا چهل و چند سالگی صاحب فرزند نشده بود. دو همسر گرفت اما از هیچ یک صاحب فرزند نشد. یکی از همسایگان ما، فرزندان و نیز گربه های بسیار داشت. روزی گربه ها را در یک گونی می اندازد و به در خانۀ ما می آید و به پدر می گوید: ما، هم بچه زیاد داریم و هم گربه؛ ولی شما نه بچه دارید و نه گربه! حال که خدا فرزندی به شما نداده، این گربه ها را برای شما آوردم
مادر دختر 2 ساله که بخاطر پنچر شدن آمبولانس فوت شد از روز حادثه می گوید: دخترم را قربانی کردند
درسا را به مرکز طبی کودکان ببرد، اما خانم دکتر گفته بود اگر درسا را به مرکز طبی کودکان ببریم حتماً فوت می کند و تنها راه نجات جانش در دست او است. ما هم به او اعتماد کردیم و برای سومین بار به مطبش بردیم. * درباره روز حادثه توضیح دهید . آن روز من سر کار بودم و درسا حالش بد می شود و همسرم همراه مادر زنم درسا را به اصرار خانم دکتر به مطبش می برند. البته من آخر وقت رسیدم و شاهد مرگ
سردار گمنام و بی ادعا با خدمات کم نظیر در جبهه
دوست داشته کارهای دیگران را انجام دهد. اگر می فهمیده فلان شخص در روستا دیوار خانه اش خراب شده، هر طور بوده آن دیوار را می ساخته. نمی گذاشته آن دیوار روی زمین بماند. روحیه جهادی داشته. من اصلا ایشان را ندیدم، فقط براساس شنیده ها این ها را می گویم: ایشان فرزندی داشتند و همسرشان اهل بندرعباس بودند. فرزند شهید دو سال و نیمه بوده که مادرش را از دست می دهد. بعد از فوت مادر، او در بندرعباس با
محمدمهدی با نشان یا حسین (ع) دیدار خدا رفت
.. پسر خاله ها و یکی از دایی های محمدمهدی که در جبهه بودند همه جا پرس و جو می کردند تا اینکه 7 تیر ماه سال 67 خبر قطعی مبنی درباره شهادتش به خانواده داده شد و روز 10 تیر ماه مراسم تشیع باشکوهی انجام و در قطعه 29 بهشت زهرا (سلام الله علیها) به خاک سپرده شد. گویا شهید را با انگشتری منقش به یاحسین به خاک سپرده اند. در این باره توضیح دهید. بله. زمانیکه دخترم وحیده 4 ماهه بود
مرور بر زندگی دو برادر شهید
/> همسرم آن زمان، رئیس اداره ی امتحانات آموزش و پرورش بود. به خانه آمد و سراغ کیا را گرفت. مدیر مدرسه به او زنگ زده بود. ابتدا کمی کیا را سرزنش کرد، بعد، اما بعد دلداری اش داد و دست آخر هم، راه های مبارزه و بازی های سیاسی را به او یاد داد. ماجرا به همین جا ختم نشد. چند روز بعد، مأمور های ساواک به دبیرستان البرز و محل تحصیل کیا رفتند و پیگیر جریان شدند. مدیر مدرسه با تلاش بسیار، قضیّه را اتفاقی جلوه داد و مأمورین را مجاب کرد.
حکایت عکس 600 متوفی در یک شیشه بری!
دهند. شرکت در مراسم تدفین یا ختم بچه محل ها را هم وظیفه ام می دانم و همان زمان اعلامیه را از خانواده هایشان می گیرم. اعلامیه فوت یک خانم بین ده ها اعلامیه وقتی از او می پرسیم این کار را به فرزندانش توصیه کرده یا خیر، می گوید: سال1363 ازدواج کرده ام و 3دختر به نام های مریم، مینا و مهسا دارم. آن ها مشغول خانه داری یا تحصیل هستند و کار در این مغازه برایشان امکان پذیر نیست. از طرف
توصیه آیت الله العظمی وحید خراسانی به کارگزاران حج
زیارت بقیع بروید که آن جا عرش خداست، ملائکه آسمان بال هایشان را فرش قدم هایتان می کنند. این مرجع تقلید همچنین همه حجاج را به کثرت دعا برای سلامتی و فرج امام زمان (عج) و رفع گرفتاری از تمامی مردم توصیه و گفت: به حجاج بگویید در این سفر، چه در مدینه، چه در خانه خدا و چه در صحرای عرفات، برای فرج و سلامتی امام زمان زیاد دعا کنند، شما و حجاج دیگر با دعای مستجاب و حج مقبول در صحت و سلامت بر می گردید. انتهای پیام
شهیدی که سفارش عروسی دختر عمه اش را کرد
می رود. زنگ در را می زنند و او را بیرون می کشند از دنیای دونفره اش با علی، کارت دعوت عروسی آورده اند عمه خانم مدتی بود که فوت کرده بود و حالا عروسی دخترش بود چندباری عروسی عقب افتاده بود و هربار به بهانه ای حالا دوباره جشن راه انداخته بودند و نامه داده بودند به فامیل و خدا خدا می کردند این بار به خیر بگذرد و بی دردسر بروند سر خانه و زندگی شان، همه ترسشان از کبری بود؛ این که علی تازه شهید
نه مؤجر، نه مستأجر؛ همسایه باشیم!
که نه فقط از زبان مردم، که از قلم یک خبرنگار هم توئیتی به این مضمون می خوانم که لابه لای همه اخبار بد این روز ها می خواهم یادی کنم از اجاره بهای خانه ها، مستأجرانی درمانده و صاحب خانه هایی که می خواهند خرج خود و خانواده و اقوامشان را از جیب مستأجران نگون بخت بپردازند. این خانم خبرنگار، ماجرای اجاره خانه را چنان بیان می کند که انگار جنگ حق و باطل است؛ یک طرف، شمری است در هیئت مؤجر و طرف
بازگشت3 پسر گمشده به خانه / ماجرا چه بود؟!+ عکس
به گزارش فرتاک نیوز؛ چند روز از مصاحبه گذشته بود که آن زن دوباره تماس گرفت و گفت هر 3 نوجوان به خانه برگشته اند: روزی که پسرها به محل کار خود رفتند و ناپدید شدند، یکی از کارگرهای آنجا به بچه ها گفته بود تا کی می خواهید برای خانواده کار کنید و پول تان را به آنها بدهید؟ بچه ها هم از روی سادگی حرف او را قبول کردند. هرسه به تهرانپارس رفتند و نزد مرد میوه فروشی مشغول کار شدند. از ساعت 8 صبح تا 12 شب
همسرم کنیز امام حسین(ع) بود
عقیق: حامد سلطانی در سخنانی در مراسم ترحیم همسر و فرزندش گفت: همسر من کنیز امام حسین(ع) بود و در خانه امام حسین(ع) نوکری می کرد. در ادامه فیلم سخنان حامد سلطانی را ببینید: تعداد بازدید : 48 کد ویدیو دانلود فیلم اصلی حامد سلطانی گفت: خدا را شکر هر جا مجلسی بر پا شد ، محفل روضه بود . الهی هر کس هر قدمی برداشت ، ثواب خدمت در هیئت برای
تصویر زن و مرد 70 و 80 ساله یزدی که به خانه بخت رفتند!
به گزارش همشهری آنلاین به نقل از روزنامه اطلاعات، این مراسم به همت خانه سالمندان ابوفاضل بهاباد و ریش سفیدان شهر انجام شد و این 2زن و مرد مسن طی برنامه ای شاد و با حضور فرزندان، نوه ها و نتیجه های خود به عقد یکدیگر درآمدند. این زوج سالمند در سفر مشهد که 2هفته قبل به همت خانه سالمندان این شهر انجام شد با یکدیگر آشنا شدند و پس از بازگشت به عقد هم در آمدند. آقا داماد اکنون
هفت خاطره ی رهبر معظم انقلاب اسلامی از دوران دفاع مقدس
می گویند همسرم و پسرهایم در جبهه بودند و خواهند بود؛ اظهار شرمندگی کردند که خودشان نمی توانند -این خانم- در جبهه شرکت بکنند. بعد می گویند که من دو عدد انگشتر ناقابل که تمامی زینت من است و مقداری پول که ماهها آن را جمع کردم و می خواستم برای بچه هایم لباس گرم زمستانی بگیرم -که نیاز داشتند- ولی شرم دارم که امام عزیزم 50 رزمنده را در سه ماه خرج دهد، من هم باید همین ها را که هستی و مالم هست بدهم برای
شوخی میلاد کی مرام با مجید صالحی +فیلم
. درس عجیبی بود برایم کنار خانم آدینه کار کردن. مدیونشان هستم هر کجا که هستم، همانطور که مدیون استادم کیمیایی هستم. برای اولین بار است که دارم راجع به آن حرف می زنم و برای آخرین بار هم خواهد بود. اینها را می گویم برای اینکه بدانید یک شبه به اینجا نرسیده ام. خیلی اتفاقات عجیبی بود و من شب ها تا صبح توی خیابان راه می رفتم چون حتی جا برای خوابیدن هم نداشتم... کنار تئاتر شهر
درباره کونیکو یامامورا؛ تنها مادر شهید ژاپنی دفاع مقدس
/> کتاب از نثر روان و شیرینی برخوردار است. می توان آن را چند ساعت به دست گرفت و خواند، بی آنکه لحظه ای کسالت در مخاطب ایجاد کند. اما آنچه این کتاب را از دیگر آثار حسام یا حتی می توان مدعی شد از دیگر خاطرات دفاع مقدس متفاوت می کند، راوی این خاطرات است. خانم بابایی، مصداقی است از هزاران انسانی که تحت تأثیر آرمان های امام(ره) زندگی شان تغییر کرد. مهاجر سرزمین آفتاب صدایی است از هزاران صدای منتشر نشده
وجود مزار و بیت الزهرای شهید سلیمانی، کرمان را به مرکز بین المللی مقاومت تبدیل کرده است
اما هنگام غروب آفتاب در کنار اروندرود زانو زد و به حضرت زهرا (س) متوسل شد و از خدا خواست تا به حق حضرت فاطمه (س) بچه ها از اروند عبور کنند و خط دشمن را بشکنند و دشمن را متلاشی کنند. صدفی ادامه داد: شهید سلیمانی بعد از دوران دفاع مقدس مراسم روضه خوانی را در منزل شخصی خود آغاز کرد و جمعه عصرها برنامه ذکر و توسل به اهل بیت (س) برای خانواده اش داشت و چند سال بعد هر سال در ایام فاطمیه دوم
کاسه یخ ننه نخودی
بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم و اولین چیزی هم که دلم می خواست بخرم یک برای "ننه نخودی" بود. ننه نخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچ وقت بچه دار نشده بود... می گفتند در جوانی شاداب و سرحال بود و برای بقیه نخود می ریخت و فال می گرفت. پیر که شد، دیگر نخود برای کسی نریخت اما "نخودی" مانده بود تهِ اسمش. زمستان و تابستان آب می خورد ولی یخچال نداشت
نامه ای برای سیدحسن؛ هنوز از تو دل نکنده ام
ی از منطقه برمی گردم؛ رفاقت ما با یکدیگر از همان جا کلید خورد. همان روزها فهمیدم، نان آور خانه هستی . مادرت تنها تو را داشت که زندگی اش را بچرخاند. از کار فنی خوب سر در می آوردی. آن روزها بچه های به سن و سال تو هنوز دستگاه خم وبرش را ندیده بودند، اما تو به تنهایی کابینت فلزی می ساختی، سیگار هم می کشیدی، من از سیگار بدم نمی آمد. بگذار حالا که حرف به اینجا رسید، یک چیزی را بگویم که تا ب