خرده روایت هایی از شب های عاشقی قزوینی ها - صبح قزوین
سایر خبرها
تاریخ یادمان داده چطور به خودمان بیاییم
نخوردند دیدیم،ما مسجد کوفه و مسلم دیدیم، ما خوراندن زهر به امامان دیدیم، ما شمر و خولی و حرمله دیدیم. سوم روضه رفته ها بلدند، روضه شب هفت محرم دل سنگ را آب می کند، بگذریم... نقل است که وقتی خبر کشته شدن جنایتکاران کربلا به امام سجاد رسید، ایشان پرسیدند از حرمله بگو آیا او هم به درک واصل شده؟ و وقتی شنید هنوز زنده است فرمود خدایا، سوزش تیغ را به او بچشان، خدایا سوزش تیغ را به او بچشان، خدایا سوزش آتش را به او بچشان. چهارم یزیدهای زمانه امروز مجتبی فرزند 4 روزه ما را به خاک و خون کشیدند. ما امروز علی اصغرهایمان را به خاک می سپاریم و سوگواری هایمان می ماند ...
گزارش تصویری | مراسم وداع با کوچک ترین شهید جنگ رمضان
برادرت کجا رفته، نکنه مأمور های ساواک دوباره گیرش بیارن، این دفعه دیگه ولش نمی کنن! برای دادن کتاب هایی که از تهران خریده، رفته یک فیلم جدید هم گرفته تا در مسجد برای مردم نشان بده. اینها را وقتی داود داشت کفش خود را واکس می زد، گفت. گفتم: چراغی که به خانه رواست به مسجد حرامه. خودش زن و بچه داره، توی مغازه به سختی کار می کنه، پول هاش رو این طوری خرج می کنه؟ گفت: مادر! به خاطر همین کارهاست که شیخ عباس صداش می زنن. نظرش اینه که برای دفاع از امام باید هرکاری می تونیم بکنیم، چه دادن مال باشه یا جان، باید این کار رو ادامه بدیم. سه دختر و یک پسر دارد. در آخرین اعزام او پسرش، محمدحسن، پانزده روزه بود. سرانجام بیست و دوم اسفندماه 1363 با سمت فرمانده گردان در شرق رود دجله عراق به شهادت رسید. پیکر پاکش در مزار شهدای شهرستان سرخه به خاک سپرده شد. انتهای متن/ ...
پخت آش بی بی چهارشنبه برای دفع بلا
کنند و این آش و پلو را همراه با نان و حلوا و خرما در سینی می گذارند و به سمت امام زاده و قبرستان روستا می برند تا برای اموات خود خیرات کنند. زنان مسن اهل جهرم نیز رسم دارند در چهارشنبه آخر ماه رمضان، مادر بچه ای را که تازه به دنیا آمده، به خانۀ همسایه ها بفرستند تا مقداری آرد گندم، نخود، لوبیا، عدس، روغن و حتی پول نقد یا هیزم، از آنها بخواهد. او می گوید: آمده ام برای بچه ام گدایی کنم؛ خداوند شما را عمر دهد. صاحب خانه ها هم اگر چیزی داشته باشند، همه را به خانه می آورد و یک دیگ بزرگ روی آتش می گذارد و با جمعی از همسایگان و اقوام آش می پزد. نام این آش بی بی چهارشنبه است. وقتی آش آماده ...
چادرها و روسری هایشان خیس خیس می شود اما دیگر حتی چتر هم نمی آورند
پایش را ماساژ می دهد. می گویم حاج خانم ماشاءالله به حضورت. با این پا و عصا خودتو رسوندی. می گوید: شب های اول مرتب میومدم پا درد امانمو بریده. چند شبی خونه موندم. امشب نوه ام تو گوشی دیده پهلوی فراخوان داده بزنین بیرون شعار بدین. یاد خرابکاری فراخوان اون دفعه اش افتادم گفتم بیام تو صحنه تا دوباره خرابکاری بالا نیومد. میدونو برای پهلوی خالی نکنیم اینجا زنان پا به پای مردان در میدان هستند. گاهی حتی از آنها هم جلو می زنند. هر کسی هر چه در چنته دارد رو می کند. یکی با تکان پرچم، یکی با حضور در خیابان و یکی با لقمه گرفتن. اینجا زنان دست در دست هم دادند و خیال ندارند تا روی دشمن را کم نکرده اند دست بردارند. امام خمینی (ره) زنان انقلاب 57 و نسل آنها را خوب می شناخت که فرمودند زنان رهبران این نهضت هستند. دسترسی به سایر اخبار سیاسی ...
کارستان همدلی در محله چهنو مشهد
.... فرخی که یک پایش اینجاست و پای دیگرش در مسجد شجره، درباره آخوندی می گوید: از قدیمی های محله است. ما به او اعتماد داریم. وقتی قرار شد سیاهه ها را تهیه کنیم تا گفتیم کجا بدوزیم، طیبه خانم گفت همه را ببریم کارگاه. اینجا چند چرخ خیاطی داریم که می توانیم کنار کار های خودمان، پرچم ها را هم بدوزیم. همان طور که در کارگاه ایستاده ایم و تلاش بانوان محله را می بینیم، تلفن آخوندی زنگ می خورد. پشت خط، پسرش است و به او خبر می دهد که می خواهد برای افطاری بچه های بسیجی که مشغول گشت در محله هستند، جوجه کباب بخرد؛ وقتی از آخوندی دلیل همکاری و حضور خانوادگی اش در این روز ها را می پرسیم ...
رهبران ایران حرمت زیرانداز مردمشان را هم نگه می دارند
: این ها را خودتان ساختید؟ زن ها جواب مثبت دادند. آقا دعایشان کردند؛ یک قدم جلوتر رفتند و با نوک انگشت ها لپ بچه ای که بغل یکی از زن ها بود را گرفتند و بعد همان نوک انگشتانشان را بوسیدند. چند جمله ای صحبت کردند و از چادر خارج شدند. یکی از محافظ ها کفشهای آقا را گذاشت جلوی پایش تا بپوشد. وقت بیرون رفتن همه دنبال آقا رفتند. من و آقا مجتبی مانده بودیم در ورودی چادر و دنبال کفش های مان می گشتیم که زیر پای جمعیت جابجا و گلی شده بود. آقامجتبی لبخند زد و گفت: آقای قزلی تو هم دنبال کفشت می گردی؟ لبخندش را جواب دادم و به شوخی گفتم: اگر پیدا کنیم هم این کفش دیگر کفش نمی شود... بالاخره ...
رسالت شاعران و نویسندگان نوجوان ثبت وقایع این روزها از زبان شعر و احساس است
" ورد زبان یاران خسته نباشی آقا، راحت بخواب دیگر پرچم به دست مولاست، جان می رسد به جانان ای رهبر شهیدم، راهت ادامه دارد؛ تا انقلاب مهدی (عج)، از نهضت جماران شاعر: محمدسینا برنده -------------------------------------- مرگ ما ابتدای پایان نیست تا قیامت قیام ما زنده است می رسد چند روز آینده که ببینی امام ما زنده است با ظهور امام،خواهی دید که امامان همیشه پیش هم اند سیصد و سیزده عدد معشوق به شماره گمان نکن که کم اند رهبرم در رکاب صاحب عصر حتم دارم که زود می آید ...
مهر این مرد ریشه در جانم دارد
آستانه سال نو وقتی یک سال از دومین دیدارم با ایشان می گذشت منتظر بودم سال نو برویم حرم و صدای ملکوتی شان در فضای حرم مطهر بپیچد، اما نمی شود! دلم مثل همان موقع ها که توفیق دیدارشان در حرم دست نداد شکسته، اما دلسرد نیستم! 4. امروز فرزند عزیزش آیت ا... سیدمجتبی خامنه ای پرچم را به دست گرفته اند و می دانم او که تمام ما بود با امام عصر (عج) برمی گردد؛ و امید دارم همانطور که زعامت سید مجتبی خامنه ای شب قدر در حرم مطهر اعلام شد صدای أناالمهدی امام عصر (عج) از خانه خدا به جهانیان خواهد رسید.
روایت میدانی از هموطنان تهرانی که دست در دست هم پای وطن مانده اند/ ایستادگی همدلانه زیر آتش جنگ
اتاق دو نفر از نوجوانان مشغول رفع اشکال فیزیک، دو نفر مشغول سیر در فضای مجازی و یکی دو نفر مشغول کارهای متفرقه هستند، حکایتشان جالب است؛ خودشان می گویند به جای کافه چند سال است که قرارهای دورهمی خودمان را با خرید خوراکی های متنوع در مسجد می گذاریم. اولش از یک کلاس روان شناسی شروع شده و تا امروز ادامه داشته است. آن ها از افرادی می گویند که شاید در طول عمرشان هرگز به مسجد نرفته باشند اما به خاطر برگزاری کلاس های هنری مختلف به عنوان مدرس تازه کار یا هنرجو به این مسجد رفت و آمد می کنند. فاطمه چگینی نوجوان هفده ساله ای است که به همراه بعضی از بچه ها از بقیه نوجوانان بیشتر فعال است. او از شب های ...
دعای روز بیست و هشتم ماه مبارک رمضان + تفسیر
صاحب نفس قدسیه می دانستند. وقتی از عدالت آیت الله خوانساری سوال شد؛ امام گفتند: ما در عصمت ایشان مشکوک هستیم و شما از عدالت ایشان می پرسید!؟ به اشک هایم امید دارم در عمر خود مرجعی بی هوی؛ مثل آیت الله خوانساری ندیده ام و درباره ایشان مطالب زیادی دارم که الان فرصت گفتن آن مطالب نیست این مرجع عظیم می گفت: من از این دنیا می روم در حالی که دست خالی هستم ایشان می فرمود؛ فقط به یک عملم امید دارم که باعث نجاتم شود آن هم به اشکهایی است که در مجالس عزای اهل بیت (ع) عصمت و طهارت می ریختم. اهمیت مجالس روضة اهل بیت (ع) مثل پیر زنها به دنبال مجالس روضه ...
میراث مادربزرگ
مدام در ذهنم خودم را جای جوانی اش می گذاشتم که جوادش را یک دستی بغل می کرده و عکس امام(ره) را که روی مقوا چسبانده بوده تا پاره نشود، با دست دیگر می گرفته و لبه چادر رنگی اش را مثل همین حالا با دندان نگه می داشته و یک نفس تا میدان شهدا می رفته برای شعاردادن. از انقلابی که پیروز کرده بودند، می گفت. تا به خودمان می آمدیم، شب از نیمه گذشته و می رسیدیم به آن جا هایی که از مسجد محل کاموا می گرفته و کلاه و شال گردن برای رزمنده ها، از شب که بچه هایش می خوابیدند یعنی در تنها وقت خالی اش تا خود صبح می بافته و گاهی می رفته مسجد و لباس خونی رزمنده ها را می شسته و چقدر به حال مادر آن رزمنده صاحب ...
گزارش میدانی از بیمارستان هفتم تیر که راهروهایش پر از مصدومان جنگ شده
دارد اما نه به خاطر شرایط جسمی اش حوصله صحبت دارد و نه رغبتی به گفت و گو. با این حال از روی ادب و با اصرار من به اختصار ماجرای آن شب حادثه را اینگونه نقل می کند: شنبه شب حدود ساعت 10:30 شب سر کوچه، دم ایستگاه صلواتی نزدیک مسجد امام حسن مجتبی ایستاده بودیم که یکدفعه موشک خورد کمی آنطرف تر. به طور ناخودآگاه با چند تا از بچه ها رفتیم به سمت انفجار اولی که بعد از دو سه دقیقه دوباره انفجاری رخ داد و دیگر چیزی متوجه نشدم تا اینکه در بیمارستان به هوش آمدم. درد امانش را می برد و بریده بریده از مرد میانسالی که با دو تا عصای زیر بغلی و دست و پای آتل بندی شده کنار تخت روی صندلی نشسته می خواهد ...
بیعت با آیت الله سید مجتبی خامنه ای، بیعت با راه ولایت است
ولایت قرار داریم. پنجاه سال پیش، ولایت فقیه فقط یک بحث نظری بود، اما اکنون شاهد بروز و وجود نظام ولایت فقیه هستیم. عضو شورای مرکزی جمعیت عمل اسلامی بحرین ادامه داد: ما همبستگی کامل خودمان را با جمهوری اسلامی ایران با اعتقاد به نظام ولایت، اعلام می کنیم. دشمنان اشتباه کردند که امام امت را به شهادت رساندند، آنها تصور می کردند که با این کار، رئیس یک دولت را از صحنه حذف می کنند، ولی محاسبه شان اشتباه بود. شهید امام خامنه ای، رئیس یک دولت نبود بلکه تجسم نظام ولایی بود. فعال سیاسی بحرینی با اعلام بیعت با سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران تاکید کرد: اعلان بیعت با آیت الله سید مجتبی خامنه ای، بیعت با راه ولایت است. هر چقدر که این راه هم دارای هزینه باشد، راه اهل بیت(ع) است. ما حاضر هستیم که برای حفظ نظام جمهوری اسلامی ایران، هزینه بدهیم و بیعت خودمان را با نظام ولایی جمهوری اسلامی ایران، اعلام می کنیم. .............................. پایان پیام/ 268 ...
مادرم ایران ؛ اثر جدید نوید اطاعتی با حمایت بنیاد امام رضا (ع) منتشر شد
عزم ما محکم است اباالفضل حامی این پرچم است این تازه شکوه بای بسم الله استاین صبح همان حقیقتِ دلخواه استاز غرّش ذوالفقار و حیدر حیدرپیداست دوباره خیبری در راه است آری، امیر ما شیر خدا علی ستشیریم مرد و زن، از پیر و از جوان میدان به دست ماست، پایان به دست ماستابلیس زادگان! این خطّ و این نشان ایران ایران ایران ایرانایران ایران فقط با یدالله در بیعتیمعلی را که داریم ابرقدرتیم زمین می رود آسمانی شودزمان با تو صاحب زمانی شود همه بشنویم از صغیر و کبیرامیری حسینٌ و نعم الامیر امیری حسینو نعم الامیر امیری حسینو نعم الامیر هر تن تَهَمتَنیم، بنشسته در کمینما هر یک آرشیم، در دستمان کمان ایرانِ جان!ایران جانایران جان بمانبمان، آزاد و پرشکوهای پرچمت بلند بر قلۀ جهان ...
دورهمی دختران کانون شهید کاوه نبیری، گرامیداشت شهدای دانش آموز میناب
مرضیه امیدی، مسئول واحد خواهران کانون شهید کاوه نبیری، ضمن تسلیت به خانواده های شهدای رمضان به ویژه شهادت رهبر انقلاب، به خبرنگار خبرگزاری شبستان در اراک، گفت: اعضای کانون فرهنگی هنری شهید کاوه نبیری از همان ابتدای جنگ رمضان، فعالیت فرهنگی و تبیینی و حضور در صحنه را آغاز کرده اند. وی افزود: بچه های مسجد امام علی(ع) و کانون شهید کاوه نبیری به عشق و به یاد دانش آموزان شهید مینابی و دیگر شهدای دانش آموز هر شب با کوله پشتی مدرسه و لباس فرم مدرسه در مراسم مسجد و تجمع در حسینیه شهدا واقع در میدان شهدا شرکت می کنند. وی با بیان اینکه شرکت کنندکان در این مراسم یاد و خاطره همه ...
لبیک یا خامنه ای/ فعالان کانون های مساجد قلب های خود را به پیمان با خامنه ای ثانی سپردند
...، فضای مسجد پر شد از الله اکبر و اشک و شوق در هم آمیخته شد. وی همچنین اضافه کرد: ما بچه های مسجد بقیه الله الاعظم (عج)با رهبر عزیزتر از جانمان بیعت می کنیم و عهد میبندیم که تا آخرین قطره خونمان با ولایت فقیه و تحت امر ایشان باشیم و از انقلاب و ایران عزیزمان دفاع کنیم و انتقام خون امام شهیدمان و همه شهدای عزیز را می گیریم و با توکل بر خدا و یاری امام عصر (عج) و رهبری گرانقدر تا نابودی اسرائیل و امریکا ایستاده ایم و حتما برای آیندگان می نویسیم که مردم ما، فرزندان سید علی در این لحظات مهم چه تاریخی رقم زدند ... * اعظم نامور ، مدیر کانون فرهنگی هنری قدس مسجد جامع شهر ...
برای مادران مینابی خیلی زود دیر شد! / بنفشه رضایی
لقمه نان پنیر و یا کوکو گذاشتی؟ دیدی درست حدس زدم؟ بله مادر مهربان مینابی حق با توست ظرف غذایشان باید به اندازه چند زنگ تفریح پر باشد تا مجبور نشوند از بوفه مدرسه هله هوله های ناسالم بگیرند. گفتی دخترک تو هم کلاس اول است؟ پس مجبوری دو سه بار در هفته روپوشش را بشویی و اتو کنی به خصوص امروز که شنبه است و همه بچه ها از تمیزی برق می زنند. او هم این روزها شعر آن تبلیغات تلویزیونی از زبانش نمی افتد؟ بله بله می دونم... چه دنیای شیرینی دارند برای خودشان! راستی معلم برایشان جشن اسم می گیرد؟ دختر تو هم بی قرار است تا به درسی برسند که حرف اول اسم خودش باشد وبا کیک و هدیه برایش در کلاس جشن ...
یک تنور گرم در جبهه مسجد| زنان محله پایین خیابان مشهد برای بسیجیان نان می پزند
اینکه در این شرایط جنگی، صف های نانوایی را اشغال کنیم، نانِ با کیفیت برای بسیجیان بپزیم. جمعه شب هم هفتاد پرس عدس پلو با کمک های مردمی پختیم. این بانوی بسیجی در حین آماده سازی مواد اولیه برای پخت نان با اشاره به توطئه های دشمنان اضافه می کند: ما کارمان را بی اهمیت نمی دانیم؛ همان طور که یک مادر با تمام عشق و علاقه اش برای فرزندانش غذا درست می کند و می داند بچه هایش از آن عشق، نیرو می گیرند، ماهم در پشت جبهه این نان ها را با چاشنی دعا و توسل آماده می کنیم. از خدا هم می خواهیم نیرو و برکتی مضاعف در آن قرار دهد. سیده زهرا رئیس الساداتی از بانوان بسیجی مسجد امام رضا (ع) در ...
زخم های جنگ اینجا معجزه می کنند؛ زندگی با بمب در خیابان ایران
زندگی را از قابلمه روی گاز میشود فهمید و از پرده پاره و ویرانه های دیوار و خرابی های عمیق زخم جنگ را دید. زن جوان صاحبخانه مشغول عکس رفتن است، میگویم برای جمع کردن وسایلت کمک زنانه میخواهی ما هستیم، همین چند دقیقه پیش که خواستیم از خانه اش عگس بگیریم همسرش اجازه نداد، حالا خانم از ما عذرخواهی میکرد که به خاطر استرسی که وارد شده همسرش دوست ندارد صحبت کند، میگویم اشکالی ندارد، پنج بچه دارند. ساعت 3 ظهر بود که خانه کناریشان بمب خورد، میگویم بچه ها خوبند؟ میگوید معجزه بوده که همه زنده ایم. این روزهای جنگ همه اش چیزی غیر معجزه نبود، جنگ 8 سال دفاع مقدس هم همینطور، انقلاب اسلامی هم، ما 47 سال ...
حضور حماسی مردم اصفهان برای دفاع از وطن در شب چهارشنبه آخر سال + فیلم
. هفدهمین شب حضور حماسی مردم روزه دار در شب چهارشنبه آخر سال با سوزاندن پرچم های آمریکا و اسرائیل و سردادن فریادهای این آخرین پیامه مذاکره حرامِه، حیدر حیدر، الله اکبر خامنه ای رهبر و نیروهای مسلح انتقام انتقام همراه بود. حضور اقشار مختلف مردم اعم از زن و مرد و کودک و نوجوان و سالمند و روحانیون و بازاریان همه و همه نشانه ثبت حضور حاضر بودند. در دور تا دور میدان دختران جوان پرچم به دست با تکان دادن پرچم های ایران در میان دود اسپند صحنه ای ماندگار به یادگار گذاشتند. مردم همیشه در صحنه اصفهان همراه با نوای مداح و سخنور شعارهای خود را با مشت گره کرده ...
مهیج ترین چهارشنبه سوری ایران
.... شعار ها مثل هر شب دشمن شکن بود و وحدت آفرین. اون صحنه های تلخ و خشنی که از 18 و 19 دی تو فضای مجازی دیده بودم وسعی می کرد راه نفوذ بیشتری تو ذهنم باز کنه مدام کمرنگ تر می شد. کمی که پیش رفتیم یکی از همون جوون هایی که توی پیاده رو دیده بودم و به ظاهرش اصلا نمی اومد انقلابی باشه اومد و یه گوشه پرچم رو گرفت. لبخند ملیحی روی صورتش بود. عجیب بود. حتی چندتا دختر نوجوان بی حجاب هم اومده بودن داخل جمعیت که یکی از خانم ها رفت با خنده دستشونو گرفت و برده شون داخل زن ها. یه عده یه پرچم ایران آورده بودن که طول خیابون رو دربرمی گرفت. رفتم زیر پرچم رو گرفتم. توی مسیر برای اولین بار توی این شب ها سرود ای ایران مرز پرگهر پخش شد و شور عجیبی بین همه انداخت چهره ها همه مصمم. بشاش امیدوار. شب عجیبی بود. آرامش خاصی برقرار بود. نه کسی حمله کرد. نه شیشه ای شکست نه خونی از دماغ کسی جاری شد. اینها مردم بودن انگار همه یکصدا شده بودن. انگار دل ها یکی بود. فریاد ها به یک سمت بود. همه حول یک کلمه، ایران ...
مشق مقاومت جنگ؛ بچه جوادیه خون بده باخت نمیده!
. همان نزدیکی، چند جوان دارند آهن آلات ناشی از خرابی را یکی یکی کنار می زنند و چند نفری دیگر ضایعات را داخل کامیون میریزند. با زن مکالمه ام را آغاز می کنم حوالی چهل و پنج سالگی است و خانه بیست متری اش در جوادیه دیگر جای زیستن نیست، در صدایش بغض نهفته ای وجود دارد و بر اثر استرس انفجار تیک عصبی گرفته و شانه ایش هر چند ثانیه یکبار می پرد. وقتی اشاره می کند تا وارد خانه بیست متری به اصطلاح کلنگی چندساله ساخته شده اش بشوم می گوید، تموم وسایل خونه خورد شده، فقط یه کمد دیواری بوده که تقریبا سالم مونده، اما تموم شیشه ها شکسته و دیگه اینجا جای زندگی کردن نیست، چون نه وسایلی مونده نه دری و ...
رمضانِ مقاومت| روایت ایام جنگ و احیای لیلةالقدر خیابان
...> بانوانی که به صورت پراکنده در گوشه و کنار میدان نشستند، نزدیک زهرا می آیند و در سر دادن شعارها با او همراهی می کنند. رفته رفته مردها نزدیک تر می آیند و میکروفن دست می گیرند و میدان داری شعارها را به دست می گیرند. با افزایش لحظه به لحظه ای جمعیت، شعارها هم متفاوت تر می شود: اسلام ما اساس است؛ حق ترامپ قصاص است! مردم با مشت های گره کرده و البته این بار با بالا آوردن مشت دست چپ به یاد لحظه شهادت امام سیدعلی خامنه ای همصدا فریاد زدند: ما همه خون خواه پدر؛ گوش به فرمان پسر! مرد میانسالی از میان جمعیت شعار سر می دهد: ما با ولایت زنده ایم؛ سِد{سید}مجتبی آماده ...
به وقت بی پدر شدن
تا سرحد مرگ پای او بمانیم؛ نه برعکس. به اذان صبح نزدیکتر میشدیم. کسی حتی توان آب خوردن هم نداشت؛ سحری بماند. هرکس یک گوشه زانوی غم بغل گرفته بود و گریه میکرد. مثل جوان مادر از دست داده. توان حرف زدن را از دست داده بودیم. بعضی لرز گرفته بودند؛ بعضی مدام قدم میزدند و یکجا بند نمیشدند؛ بعضی بلند بلند فریاد میکشیدند؛ بعضی لباس پوشیده آماده بودند زمینی به تل آویو بروند. ما تمام زندگیمان را از دست داده بودیم و باورمان نمیشد. بالاخره اذان شد. برای اقامه نماز، با سلاح به مسجد رفتیم. صدای شیون زن ها تمام فضا را پر کرده بود. مثل بچه مرده ها گریه میکردند. خودشان را میزدند، جیغ میکشیدند. مردها هم مردانه ...
تهران؛ زیر آسمان زخمی، روی زمینِ سبز/ مردم در برای عید، زندگی می کارند
جمعیت رد می شود. بچه کوچک ترش می پرسد: مادر، امسال عید میایم خونه مادربزرگ؟ زن جواب می دهد: انشاءالله که میایم عزیزم. بعد مکثی می کند، بند کفش بچه را می بندد و آرام می گوید: ما میایم، یعنی باید بیاییم... و این حرف، در میان شلوغی گم می شود، اما روی دل شهر می ماند، کنار همان گل های نارنجی. محسن شب 28 ماه سالگرد تولدش است. می گوید: قرار نیست جشن خاصی بگیرم. اما قرار هم نیست تولدم را فراموش کنم. اتفاقا فرصت خوبی است برای دوباره متولد شدن و ایستادن در برابر همه ناملایمات . این را که بالبخند می گوید، اشکی روی گونه اش سرازیر می شود. و اشک ها همیشه رازهای بزرگ آفرینش بوده اند. ...
همنوایی اهالی فرهنگ و هنر و رسانه شهرستان لنده با حماسه رمضان
آخرین فرازهای دعای جوشن کبیر را می خواندیم که اخبار اعلام کرد سریع آخرین فرازها را تمام کردیم و حرکت کردیم به سمت سپاه که با اجرای رژه خودروی شادی خودمون را دربین مردم تقسیم کنیم. رفتیم و بعد از چند لحظه دیدیم که شهر پر ازجمعیت شده چه آنهای که با ماشین وموتور بودن و چه زنان وبچه ها ی که پیاده آمدند و بر سر میدان اصلی شهر پرچم ایران،عکس رهبر شهید ورهبر جدید را در دست داشتند واشک می ریختند این بار اشکهای که جاری میشد بر اثر خوشحالی بود از این که ولی امر مسلمین فرزند رهبر شهید بوده و با آرامش خاطر میتوانستند بیشتر از همیشه به خیابانها بیایند و از ایران دفاع کنند ...
وقتی لشکر کاپشن صورتی پرچم خونخواهی را بلند می کند
آورده بود تا از همین کودکی، سربازی امام زمان را یاد بگیرد و جبهه حق و باطل را تشخیص دهد..پدر بلافاصله دستانش را باز و دخترکش را در آغوش گرفت و آرام روی شانه هایش نشاند. دختر که بالا رفت ناگهان جهان برایش بزرگ تر شد؛ میدان، پرچم ها، جمعیت، صداها، این همه شور و حال و حماسه را یکجا می توانست ببیند.. پدر لبخند زد و گفت: حالا پرچمت را با افتخار تکان بده دخترم که باد هم همراهی ات خواهد کرد. دختر، پرچم کوچک ایران را دور دستانش می چرخاند و سپس از شادی، دست هایش را بهم می کوبید و از اینکه همچون قطره ای کوچک به این دریای حماسه پیوسته لذت می برد. دهه نودی ها؛ نسلی که انقلاب اسلامی ...
از ژان وال ژان تا مهدی باکری / نقش روایت مهم تر از قهرمان
... کمک! مردم وحشت زده فقط نگاه می کنند. اما در آن میان، مردی با وقار پیش می آید. او مسیو مادلن است؛ شهردار محترم و ثروتمندِ شهر. همه انتظار دارند او دستور دهد، اما او عمل می کند. شهردار، بی اعتنا به لباس های فاخر و جایگاهش، به دلِ گِل و لای می زند. او در برابر چشمانِ حیرت زده مردم، شانه قدرتمندش را زیرِ ارابه ستون می کند، فشار را به جان می خرد و با نیرویی که از سرچشمه غیرت می جوشد، پیرمرد را از چنگالِ مرگ بیرون می کشد. این تصویر، همان تابلوی باشکوهی است که ویکتور هوگو در رمان جاودانه بینوایان ترسیم کرد. هوگو با جادوی کلمات و قدرتِ بی نظیرِ داستان نویسی اش، چنان ...
روایتی از آنها که تهران را خالی نکرده اند
همین جا ایستاده بودیم و صدا را کامل شنیدیم، همه جا لرزید ما هم ترسیدیم و رفتیم خانه، اما از فرداش دوباره چند نفرمان آمدیم. عده ای رفتند شهرستان پیش زن و بچه شان، اما من روم نمی شه با این وضعیت برم پیش زنم، هیچی پول ندارم، اینجا می مونم یا کار می کنم یا می میرم، هرچی باشه از شرمندگی بی پولی پیش زن و بچه ام بهتره. تا الانم که هیچ کس کارگر نخواسته ولی من همین جا می شینم تا شب عید. اگرم زدن که زدن دیگه. این روز از سال همیشه اطراف خیابان سبلان پر از دستفروش بود، اما حالا جز خانمی که لیف و کش مو می فروشد، خبری از فروشنده ای نیست. رانندگان تاکسی و تاکسی های اینترنتی از نبود مسافر و خرابی ...