سایر منابع:
سایر خبرها
روایت سربازان ایران و ستون های پایدار جبهه تولید
سحرگاه دهم ماه رمضان بود و اهل خونه دور سفره سحری... علی آقا همون طور که قاشق برنج دستش بود، گفت: بابا مهدی دیروز معلم مون سرکلاس از کار و تلاش شبانه روزی می گفت که چقدر برکت میاره تو خونه ها و ما بچه ها باید همیشه قدر بابای زحمتکش خودمون رو خیلی بدونیم. باباجونم، بهت افتخار می کنم. آقا مهدی که بغض کرده بود گفت: افتخار من و مامانت، شما بچه های دسته گُل هستین. زهرا خانم،با گوشه روسری سبزش اشک جاری شده رو پاک کرد و گفت: خدایا برای این خانواده هزاران بار شُکرت. آقا مهدی گفت : دعای سفره را زهرا بخون که اذان شد. همه دست شون رو بلند کردن سَمت آسمون و با زهرا خانم تکرار کردن، خدایا برای ...
پشت جبهه در دست دختران محله ایثار مشهد
سکینه تاجی|شهرآرانیوز؛ این روز ها اگر گذرتان به خیابان شهیدمفتح 27 بیفتد و از مقابل مرکز فرهنگی حضرت زینب (س) رد شوید، احتمالا رد نامرئی بو های خوشی را که از این ساختمان بیرون می زند، متوجه خواهید شد. در هجدهمین روز از ماه مبارک و نهمین روز جنگ تحمیلی رژیم صهیونیستی و آمریکا علیه کشورمان، به این مرکز رفتیم تا ببینیم در مقر جهادی ای که توسط دختران نوجوان این شهر اداره می شود، چه خبر است. دو ساعتی از ظهر گذشته و جماعت دختران و زنان بیش از چهارساعت است کار روزانه خود را شروع کرده اند. همه در تکاپو هستند و مشغول انجام وظیفه. بعضی ها با مادر و برادر و خواهر کوچک ترشان آمده اند و به صورت ...
روایت بیم، امید و ناامیدی تهرانی هایی که در جنگ جاری پایتخت را ترک نکرده اند
از تجربیات، ترس و فضایی که لحظه انفجار تجربه کرده اند، می گویند و کم کم دوباره کوچه ها خلوت می شود طوری خلوت که انگار سال هاست کسی در این محلات زندگی نمی کند. نزدیک اذان صف های نانوایی طولانی می شود. در این چند روز طولانی تر هم شده است. مردم در صف نانوایی از شنیده ها و ترس هایشان می گویند. پیرمردی که در صف نان بربری ایستاده بود از انفجار ساعت 5 و نیم صبح می گفت: دخترم همه اش میگه بیا پیش من زندگی کن ولی خودم سختمه تو این سن وسال سربار کسی بشم. هر چی بخواد بشه میشه دیگه. صبح که دوباره زدن خیلی ترسیدم، گفتم دیگه تمومه، انقدر قلبم درد گرفت حتی نتونستم از جام بلند شم قرصمو بخورم ولی چه ...
تصاویر/کمتر دیده شده از رهبر معظم انقلاب اسلامی شهید سید علی خامنه ای
: سعید! به خدا قول می دم که دیگه تکرار نشه. همین طور هم شد. (به نقل از مادر شهید) باید سر وقت نماز بخونیم بعد از اینکه وضو گرفت و عطر به خودش زد، لباس تمیز و مرتبش را پوشید. مثل اینکه برای رفتن به مهمانی آماده شده باشد. با شنیدن صدای در، از مادر خداحافظی کرد و به طرف در دوید. در را که باز کرد، گفت: مامان! دایی اومده. وارد خانه شدند. دایی بعد از پرسیدن احوال تک تک ما به سعید گفت: سعیدجان! آمدم تا کمکم کنی و کاری رو که از مدتی پیش می خواستیم انجام بدیم، تمومش کنیم. کمکم می کنی؟ سعید کمی این پا و آن پا کرد و گفت: تا جایی که بتونم چشم! شروع ...
روایتی از آنها که تهران را خالی نکرده اند
شفاآنلاین جامعه نیمه اسفند ساعت 18؛ چند انفجار سمت شرق، مرکز و بقیه مناطق تهران رخ داده است. شهر خلوت است اما بعد از هر انفجار مردم وسط کوچه جمع می شوند، چند دقیقه ای از تجربیات، ترس و فضایی که لحظه انفجار تجربه کرده اند، می گویند و کم کم دوباره کوچه ها خلوت می شود طوری خلوت که انگار سال هاست کسی در این محلات زندگی نمی کند. به گزارش شفاآنلاین ، حدود دو هفته از شروع جنگ می گذرد، با وجود تجربه جنگ 12 روزه به نظر می رسد مردم همچنان در شوک اتفاقات چند هفته و چند ماه اخیر هستند. با هرکه صحبت می کنم، می گوید همه چیز شبیه یک خواب است، گویی وسط برگی از تاریخ رها شده ایم و به سرنوشت خودمان ...