یادتو شعری، بمناسبت درگذشت فاطمه عربشاهی سبزواری شاعری توانا - فرتاک نیوز
سایر خبرها
این روزها دلم برای بوسه ای تنگ می شود
برای تسکین دلِ دردمندم و به یاد کودکی هایم، برایم "لالایی" بخواند و... در انتظار لحظه ای که مادر باز هم به مهر، نگاهش را به سویم برگرداند و به حرف بیاید و سخنی بگوید، به مدت طولانی و در سکوت کامل به صورت گریان او خیره می شوم تا این که بالاخره ملتمسانه به چشم هایم نگاه می کند و تنها یک کلمه بر زبان می آورد:"بیا!" این یک کلمه، به تنهایی همه وجودم را به آتش می کشد و از فرط
خدایا! راه حق به ما نشان بده تا بتوانیم برای تو خدمت کنیم
اینکه نتوانستم فرزندی خوب برایتان باشم مرا ببخشید و حلالم کنید و از اینکه پدر و مادر خوبی برایم بودی و برای تربیت اسلامی و بزرگ شدنم این همه زحمت کشیدی امیدوارم که در مقابل خدا اجری بزرگ داشته باشید. مادرم از اینکه نتوانستم دستورات اسلام را بخصوص نماز و روزه یا به علت کسالتی و یا از روی غفلت انجام دهم می خواهم به اندازه یک سال نماز و یک ماه ونیم روزه برایم بشوید البته چون خودتان توانایی
عرض ارادت شاعران به امام باقر(ع)|او امتداد غُصّه فردای کربلاست/ هم ناله سه ساله صحرای کربلاست
... او داغدار هر گل در خون تپیده بود او دیده بود کودک شش ماهه ای چقدر بر روی دست های پدر قد کشیده بود از غربت بقیع نوشتم دلم گرفت ... بارانِ اشک بر صفحاتم چکیده بود حسن لطفی: چه تفاوت بکند ناله کند یا نکند که دل سوخته را ناله مداوا نکند چه تفاوت بکند پا بکشد یا نکشد کاش می شد خودش اینقدر تقلا نکند زهر
شهید فضل الله اباذری
کمیته ادامه داد. شهید با پدر و مادر به نحو احسن رئوف و مهربان بود، با مردم و بستگان با مهربانی و خوشروئی رفتار می کرد و نسبت به فرزندان یتیم بسیار حساس و با عاطفه بود. بعد از شروع جنگ به پدر اصرار می کرد تا اجازه دهد به جبهه برود ولی پدر می گفت هر وقت درست تمام شد و دیپلم گرفتی می توانی به جبهه بروی ولی روح انقلابی او دل به درس نمی داد و رضایت نامه را از بسیج گرفت و به خانه
کوچکترین غسال داوطلب اموات کرونایی کیست؟
توکل به خدا کن. ما با هم شروع می کنیم. به پدرم حرفی نزدم. همه ترس ها و دلهره ها را در دلم مخفی کردم و می دانستم حتما آنها که پدرم مرا بهشان سپرده حتما کمکم می کنند. این دختر بچه را کی آورده غسالخانه؟ قرار بود منتظر بمانیم تا تماس بگیرند. بالاخره تماس گرفتند و گفتند امروز تعداد فوتی های خانم زیاد است، اگرمی توانید خودتان را برسانید.من رفتم، با بسم الله و با بدرقه مادرم و دعای خیرش
مادر سردار شهید اسماعیل صادقی آسمانی شد
بود و وقتی مادر می گفت از اینهمه کار خسته نمی شود؟ پاسخ می داد:"مادر ، هر چقدر هم خسته شوم فقط یک برخورد محبت آمیز امام تمام خستگی های جسمی و روحی مرا برطرف می کند." با همه قاطعیتی که در مقام ریاست ستاد به خرج می داد اما در عین حال تواضع و فروتنی، در رفتار و گفتارش موج می زد. چهره ای متبسم داشت. در مدیریت قوی بود. نظریه های عملیاتی او، عمق فکر و وسعت بینش نظامی اش را نشان می داد. همواره
بنیانگذار غول جدید بورسی را بشناسید
از خیلی های دیگر داشتم اما مادری مهربان و دلسوز کنارم بود که وجودش برایم دلگرمی بود و باعث می شد شب های تاریکم روشن شود و امید را در دلم زنده نگه میداشت . نقش مادر مرتضی سلطانی در موفقیت او نقش مادر در زندگینامه مرتضی سلطانی بسیار چشمگیر بود. او می گوید:شرایط زندگی بسیار سخت بود و مادر من، نمونه ای از یک زن مظلوم و نجیب ایرانی بود. مادرم یک زن روستایی بود که با فکری زیبا و
کرونا کمک می کند تا آدم بیشتر بنویسد
صحن و از حرم نزنید زائری خسته ام نگهبانان به خدا زود می روم نزنید زائری داد زد که نا مردان تازیانه به مادرم نزنید غربت ما بدون خاتمه است مادر ما همیشه فاطمه است کاش درهای صحن وا بشود شوق در سینه ها به پا بشود کاش با دست حضرت مهدی این حرم نیز با صفا بشود کاش با نغمه حسین حسین این حرم مثل کربلا بشود در کنار مزار ام بنین
عذرخواهی مریم معصومی از مادرش/ عکس
به گزارش افکارنیوز ، مریم معصومی با انتشار این عکس نوشت: اخبار چهره ها - من هرچه دارم از وجود زیبا و پرمهر تو و باباست و اگر من بتوانم روزی مثل تو باشم، به خودم افتخار می کنم پس در این چالش از تو یاد می کنم و می خواهم مرا برای همه قضاوتها و اشتباهاتی که مرتکب شده ام ببخشی از تو و تمام خوبیهایت قدردانی می کنم و می گویم دوستت دارم ای فرشته روی زمین مادر عزیزم که رحمت خدا روزی همیشگی تو باشد.
اس ام اس های جدید عشق و علاقه
، و چند آغوش بدهکارم ... این حساب هارا صاف کن ، مرا عزراییل منتظر است ... وقتی که مثل شراب مست مستم میکنی عاشق عشق میشم می پرستم میکنی وقتی که به من میگی جون من بسته به توست منو اروم میکنه اون صدای مهربونت نمیدونم که چرا دوباره دیوونه میشی خراب و ویرونه میشی دل غمگین منو باز تو اروم میکنی میشکنه طلسم غم آخه جادو میکنی
دوست نداشتم برگه تخصص دکتریم در باب فرهنگ ایران را از دست فرنگیان ارزان خری کنم
هنر راند. یک دریچه دیگر در کلاس پنجم و ششم ابتدایی روبرویم گشوده شد. در آن سال ها کتاب های درسی تاریخ و جغرافیا قطع رحلی داشت با یک عالم تصویر و نقشه. این کتاب ها نایاب هم بود و من به ناچار، چندین بار آن ها را کتابت کردم که هم بر خوشی خطم افزود و هم مرا وابسته مطالبش کرد. این که می بینید بعدها محبوس "مضحکه تاریخ" شدم. مسئولش آن کتاب های درسی تو دل برو بود که هنوز مزه آن تصاویر و نقشه ها به
از فارغ التحصیلی و بیکاری تا افسردگی و مرگ!
پیکر و همون شهر کوچیک . همه چیز مثل 10 سال پیش بود من، اما اون آدم 10 سال پیش نبودم، در من همه چیز تغییر کرده بود، سال ها زندگی مستقل و تحصیلات در سطح بالا در من تاثیراتی گذاشته بود که زندگی تو اون شهر و خونه برام غیر ممکن بود. همون روز های اول امر و نهی بردارهام شروع شد، از خرده فرمایش هاشون گرفته تا حتی چک کردن گوشی من و کنترل رفت و آمدهام، تو اون شهر کوچیک که عملا جایی برای رفتن نبود
دعای عرفه به همراه معنی و صوت
آفرینش وجودم گواه نگرفتی، و چیزی از کار خلقتم را به من واگذار ننمودی، سپس برای آنچه در علمت از هدایتم گذشته بود مرا کامل میانه به دنیا آوردی، و در حال کودکی و خردسالی در میان گهواره محافظت نمودی، و از بین غذاها شیر گوارا نصیبم کردی، و دل دایه ها را بر من مهربان نمودی، و مادران پرمهر را به پرستاری ام گماشتی، و از آسیب های پریان نگهداری فرمودی، و از زیادی و کمی سالمم داشتی، پس تو برتری ای مهربان، ای
ایستاده با عصا
امیر حسین ذاکری - یکی از اعضای شورا با عصا وارد جلسه شد. با تعجب گفتیم چه شده، پایت شکسته؟ گفت: نه، دلم شکسته دکتر گفت: دلتو که نمی تونیم گچ بگیریم پاتو گچ می گیریم. البته وقتی فهمید طنزنویسم اینارو گفت و بعد گفت: "دهانتو هم گچ بگیریم بد نیست" هاها ها خندید. چه دکتر خوش روحیه ای؟ اونم تو این ایام کرونایی. گفتیم حالا چه اتفاقی برای پایت افتاده؟ گفت: آیا پای من برای شما مهم است آیا سرنوشت من برای
تسلیت شهادت امام محمد باقر 99 + عکس و پیام
جان تو) یا باقر می روی سوی حق ( ای به قربان تو) یا باقر سالروز شهادت امام باقر علیه السلام تسلیت باد شیعه کند مرا صدا که حجت خدا منم آنکه شده به کودکی شاهد کربلا منم ز بعد مرتضی علی پس از حسین و مجتبی از پس زین العابدین ولیّ کربلا منم سالروز شهادت امام باقر علیه السلام تسلیت باد پنجمین حجّت و هفتم معصوم
پیام تسلیت شهادت امام محمد باقر؛ اس ام اس تسلیت شهادت باقر العلوم
و توحید جان گرفت از نطق جان فزای تو یا باقرالعلوم یک لحظه وا کند گره از کار عالمی دست گره گشای تو یا باقرالعلوم دردا که صبح و شام هشام از ره ستم کوشید بر جفای تو یا باقرالعلوم دردا که شد نهان به دل خاک در بقیع روی خدا نمای تو یا باقرالعلوم ای خدای باقر! علم نیست آنچه در نزد مردمان است علم آن است که مظهرش باقر العلوم است ما را سنگریزه ای از سلسله جبال علوم باقری عنایت کن
وقتی خلافکار سابقه دار، بادیگارد شرکت کننده عصر جدید می شود!/ امام رضا(ع) به یک کمدین نظر کرده، این را ...
ها را مرور کنم چون قدرت مواجهه با علاقه ای که مردم به این نقش و ارادتی که به واسطه آن به امام رضا(ع) پیدا کرده اند را ندارم. با خواندن این پیام ها، گریه ام می گیرد و حالم به هم می ریزد. احساس صمیمیت شان هم جالب است. خیلی هایشان مرا این آقا تپله خطاب می کنند. یکی نوشته بود: این آقا تپله یک جوری دل ما رو سوزاند و اشکمون رو درآورد که برایمان جالب است بیاییم مشهد و این امام رضا(ع) که میگه
به همان اندازه تلخ
تلقینش را نخوانده، اما همه ترکش می کنند. راستی دنیا عجب جای عجیبی است و آدم هایش بسی عجیب تر. تا هستی برایت قصه عشق می خوانند و الهی برایت بمیرم و فدایت شوم از زبانشان نمی افتد، اما همین که کرونا جانت را گرفت می شوی یار ملک الموت و همه ازت فراری می شوند و این غریبانه رفتن را دیدم و سوختم. دلم خواست یک سیلی زیرگوش پسرش بخوابانم و فریاد بزنم دِ لامصب کسی که داری در قبر میذاری اش پدرت است. تو
با شهدای جهاد دانشگاهی / شهید محمد تقی حقی
سرازیر می شود و زنگاره دل را پاک می کند و غبار از روی بصیرت می شوید و بینشم پاک و افزون می شود. دل را جلا می دهد و سیماها را خوش می بیند و دل جای تو می شود و مصفا به محبتت می گردد و از محبت غیرتو رها می شود و نجات می یابد. ما را سرو سودای کس دیگر نیست/ در عشق تو پروای کس دیگر نیست جز تو دگری جان نگیرد در دل دل/ جای تو شد جای کس دیگر نیست و شهادتم را اینگونه آغاز
عملیات مرصاد پایانی بر فراق برادر و دوستان شهید
می نویسد: و، اما سلام بر تو ای مادر و پدر عزیزم! شما که برایم حجت خدا بودید و زحمات فراوان شما و بی خوابی های شما برای راحتی زندگی من چیزی نیست که بتوانم به قلم بیاورم و کاری نیست که قابل جبران باشد و تنها خداست که باید اجر زحمات شما را بدهد و امیدوارم خداوند به خاطر کوتاهی ام و به خاطر بی احترامی به شما مرا ببخشد و از شما می خواهم که حقیر و عاصی را حلال کنید و به شما وصیتی دارم خصوصاً
اظهارات زنی که همسرش را کشت و خانه را آتش زد!
سلامت نیوز : من و همسر دومم معتاد بودیم و روزگار خوبی نداشتیم. او همواره مرا کتک می زد و از خانه بیرون می کرد تا جایی که دیگر همه همسایگان مرا بدون حجاب دیده بودند! از سوی دیگر هم پدرم مرا در خانه اش نمی پذیرفت و مدعی بود که باید با همسرم زندگی کنم ولی کارد به استخوانم رسید. از این همه فشار در زندگی خسته شدم تا اینکه او را کشتم و جسد و خانه اش را به آتش کشیدم. به گزارش سلامت نیوز
احمد کشوری، خلبانی بر فراز آسمان سنندج
بگویند ای سلطان ملک یلان و دلیران، ما جان خود را در جوانی فدای اسلام می کنیم تا در غم جواد تو شریک باشیم و ارادت و اطاعت از شما را به عمل بیان کنیم نه به زبان. احمد کشوری و برادرش محمد، از خیل این شهیدانند. احمد بیست و هفتمین بهار زندگی اش را سپری می کرد. شبی در خانه به خواب رفته بودم که در عالم رؤیا دیدم در باز شد و آقایی با چهره ای نورانی و قد و قامتی خوش وارد اتاق شد. با خود گفتم: این مرد
لطفا با فرزند خود درد دل نکنید!
یه غمخوار داشته باشی بسه. دعا کن بچه تو هم دختر باشه. اصلا بچه اول باید دختر باشه. مگه نشنیدی می گن دختر غمخوار مادر و گریه کن باباست؟ 5 تا پسر مثل یه دختر دلسوز نمی شه. به جرئت می توان تخمین زد آرزوی همه مادران ایرانی داشتن یک یا چند دختر است. بخش زیادی خود عاشق دختر هستند (البته علت روانی اش را نمی دانند) و بخش دیگر به اصرار نزدیکان، داشتن یک دختر را در سر دارند. این علاقه مندی به حوزه ها
روایت یک شاهد عینی از حمله منافقین به شهرهای مرزی/ درهای دنیا را به روی قلبم بستند
خان برزویی رفتم. در حیاط باز بود. عمویم یک خانۀ بزرگ داشت. سر و صدای زیادی از توی خانه می آمد. خانواده ام در خانۀ فامیلمان بودند. 50 نفری آنجا بودند. یک دفعه صدای بچه ها بلند شد که فرنگیس آمد. مادر و خواهرها و برادرهایم، دوره ام کردند. همه با خوشحالی مرا می بوسیدند و شادی می کردند. مادرم پرسید: پس رحمان و علیمردان کجا هستند؟ اسم آن ها که آمد، بغضم ترکید و شروع کردم به گریه. ...
همسنگر شهید آوینی
در حال درد کشیدن سه بار اسم رضا را آورده بودم و از هوش رفته بودم، پرستار به مادرم گفته بود که رضا کیست که این قدر او را صدا می زند، مادرم گفته بود شوهرش است. در بیمارستان، داخل اتاق و در کنار من یک تازه عروس بود، فردا صبحش همه خانواده اش بودند، همسرش بود... خیلی دلم گرفت، چون برای یک زن موقع زایمانش بهترین شخصی که می تواند در کنارش باشد همسرش است. گذشت ولی هیچ وقت آن صحنه را فراموش
احکامی در مورد شکستن دل
هایش می غلطید مرا در آغوش گرفت و به من فرمود تو را به آن چه پدرم نزدیک وفاتش به من فرمود وصیت میکنم و آن این که :" یا بنی! ایاک و ظلم من لاتجد علیک ناصرا الا الله" ؛ پسر عزیزم! از طلم و ستم به کسی که یار و یاوری جز خدا ندارد بپرهیز. (منتهی الامال، ج 1، ص 713) از نظر پیامبر صلی الله علیه و آله اذیت و آزار و مومن برابر با اذیت و آزار رسول خدا صلی الله علیه و آله است که برابر با اذیت
گفت وگوی منتشرنشده با فریبرز رییس دانا؛ شعار ما پهلوانی و کرم و آزادگی بود با خاطراتی درباره جلال آل ...
. پدرم چون تحصیلکرده بود از مدارهای علمی هم به مسائل روزگار نگاه می کرد. مادرم اهل ارومیه و از مادر آسوری بود، پدرش اهل خوی و بزرگ شده ارومیه بود. در کتاب آشفتگی های اجتماعی در ایران که در کانادا منتشر شده، یک فصل را به تاریخ خونبار خوی اختصاص داده ام و از پدر و مادر مادرم یاد کرده ام که در مقابل متجاوزین به شهرهای خوی و ارومیه مقاومت کردند و جان باختند. من البته پدربزرگ و مادربزرگ مادری را خیلی
پدری که زنم داد و گفت بچه دار شو !
؟ مادرم با ذوق گفت: زنته. بابات دیشب تصمیم گرفت زن بگیری و البته این دفعه نظر منم پرسید و منم گفتم بریم خونه خاله ات یکی از دخترهاش رو بیاریم و اونم گفت بریم خونه عمه ات و آخر سر رفتیم زمین بی طرف و دختر همسایه رو برات گرفتیم... وقتی هم به نظرش رسید باید بچه دار شوم یک شبه تصمیم گرفت که البته این یکی تا به حال عملی نشده. آهان یادم رفت چه می خواستم بگویم؛ امشب یک مرتبه صدایم کرد و با کلی منت و تو سری بهم گفت: خسته شدم، سعی کن این قدر به من وابسته نباشی این چند سال آخر عمرت رو خودت تصمیم بگیری.
زندگی سالار عقیلی به روایت همسرش/ پسرم پزشکی را به موسیقی ترجیح می دهد!
! مادر حریر شریعت زاده عاشق موسیقی سنتی بوده و این اصلی ترین دلیل پا گذاشتن او به دنیای موسیقی است. وی درباره کودکی و فضای خانه پدری اش می گوید: من از بچگی عاشق موسیقی بودم. مادرم علاقه زیادی به موسیقی داشت و همیشه در خانه ما نوای موسیقی سنتی می پیچید؛ به خصوص استاد بنان و محجوبی. من هم با این نوا ها و صدا ها بزرگ شدم. در کودکی استادی داشتم که نابینا بود. استاد محمود رضایی، خدا رحمتش کند. او