، مواظب تیغای درخت باش . درحالی که اسلحه ام را محکم درست گرفته بودم ، پشت سر کاووس وارد غار شدم . از شدت عجله فکر تاریکی را نکرده بودیم . منتظر شدیم تا چشم های مان به تاریکی عادت کنند ، اما فایده ای نداشت . فندک را هم در قلعه جا گذاشته بودم ، با ناامیدی به جیب هایم دست زدم و کم مانده بود از خوشحالی فریاد بکشم ! چراغ باتری دار کوچکی که گاهی در کوه از آن استفاده می کردم ، در جیب بغل نیمتنه