بده، یا راهم را باز کن، یکی از این دوتا. هیچ وقت نمی گویی که از من چه می خواهی، هیچ وقت ندانستم که برای تو چه هستم. بگو، فقط یک کلمه، آن وقت من خوش بخت خواهم شد، حتی اگر کلمة تلخی باشد. شاید اولین کلمات هم از میانِ لبانم بیرون آمدند، اما بغض گلویم را فشرد و نگاه او، نگاه او که مانند قهقهة مردگان از سرمای وحشت انگیز و تمسخر آلودی لبریز بود، دهانم را بست و پلک هایم را به زیر انداخت. خجلت