بی بی گفت: من خو میگم اگه اَ من نظر مِخِین، مرادقلی! اگرم نیخِین به حرف باشین، خو بیرین هر غلطی دلوتون ماخا بکنین! عمو نگاهش کرد... - حالا ننه جان تو احترامُت واجبه! ما گفتیم اسم بچه رِ شوما انتخاب کن ولی نه دیه مرادقلی! بی بی اخم هایش رفت توی هم... - میه مرادقلی چشه؟ هاااا؟ اسم بُواته! حالا دیه عارُت میا اسم بُواته بذری رو بچه ات؟ ها؟ عارُت میاد؟ خجلت نکش بوگو... نگاهش رفت سمت زن عمو... - من خو میفمم ای اَ کجا اُووو میخوره! من خو میفمم مخالف اصلی کیه! کی نیذَره! ... ... ادامه خبر
/> چشمم به در بود که مبادا یک نفر بیاد و بگه: خانم فرزانه، به دستور آقای گیل آبادی، شما دیگه بفرمایین خونه و از این به بعد، دیگ بسابین و رخت بشورین! وای وای، اگه اینطور می شد سکته می کردم! اما خوشبختانه بخت باهام یار بود و اینطور نشد، چون طرف انگار با همه فرق می کرد. وقتی دیدم خبری نشد، بلند شدم رفتم دفترش. اونجا هم دیدم مقررات خاصی نداره و راحت می شه رفت تو