کنم چیزی برای روایت به دیگران دارم. مالگورزاتا دوماگالیگ یکی از معروف ترین روزنامه نگاران لهستانی در نوشتن این کتاب به من کمک کرده است." کتاب او ماه مه آینده منتشر خواهد شد. " در این اتوبیوگرافی هرآنچه دیده ام را تعریف خواهم کرد. حتی وقتی که شاید کشته شدن مادرم توسط پدرم بودم." پیش از رقابتهای یورو 2012 کوبا این واقعه را در گفت وگو با رسانه ها شرح داده بود. اما این بار آن را با جزئیات
و با اطمینان از اینکه مظنونان هنوز در آنجا حضور دارند با کسب مجوزهای لازم به اتاق این دو رفتند و آنها را دستگیر کردند. ماموران بعد از بازرسی اموال این متهمان توانستند پول و گوشی های مسروقه را کشف کنند. متهمان به مقر انتظامی منتقل شدند و در حالی که چاره ای جز بیان حقیقت نداشتند به ارتکاب قتل اقرار کردند. این زوج که از اهالی جنوب و شرق کشور هستند در بازجویی ها توضیح دادند برای سرقت از
که در جریان آن پسر 25 ساله ای به نام خسرو با اصابت چاقو زخمی و به بیمارستان تهرانپارس منتقل شده است. بررسی های بیشتر پلیس نشان داد که خسرو بعد از انتقال به بیمارستان به علت اصابت ضربه جسم نوک تیز به قلبش، فوت شده است. بعد از تأیید خبر، قاضی مدیرروستا، بازپرس ویژه قتل تهران به همراه کارآگاهان اداره دهم پلیس آگاهی در محل حاضر شدند و دست به تحقیق زدند. بررسی ها نشان داد مقتول روز حادثه در
گفت از محل کار تماس گرفتند و باید بروم بنابراین ما را تا خانه رساند و گفت زود برمی گردم و این آخرین وداع ما بود. فارس: از شهادت همسرتان چگونه مطلع شدید؟ ساعت 18 عصر روز شنبه به اتفاق بچه ها در منزل بودیم که برادرزاده سرهنگ آمد و گفت سرهنگ مجروح شده اول باورم نمی شد تا اینکه خودم را به بیمارستان رساندم و آنجا بود که فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. فارس: چه درخواستی از
به گزارش اول نیوز به نقل از مهر؛سال های ابتدایی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، روزهای سخت جمهوری اسلامی بود که پیکان تیز دشمنی های دشمنان خارجی و داخلی به سوی ریشه و پیکر این نهال نوپا نشان گرفته شده بود. دشمنانی که هربار از طریقی و روشی خود را در میان صفوف انقلابیون جا می زدند و از شرایط استفاده و ضربات مهلکی را به انقلاب وارد می کردند. یکی از سنگین ترین و سخت ترین این ضربات حادثه انفجار
که شوهرم به من خیانت می کند و تازه اگر خواسته ای دارد یا ایرادی در من می بیند چرا مثل آدم حرف دلش را نمی گوید و... چند وقت پیش بود که همسایه ها به من خبر دادند وقتی به خانه پدرم می روم زنی به خانه مان رفت و آمد دارد. با شنیدن این حرف ها واقعاً داشتم دیوانه می شدم، او را نفرین می کردم و برای خودم تأسف می خوردم. این اواخر او خرجی بخور و نمیری دستم می داد و دیگر هیچ توجهی به من و بچه مان
در نقاشی استفاده کنیم. تصمیم داشتید این پهلوان ها در کارهایتان باشند یا اینکه برحسب تصادف وارد کارتان شدند و بعد آن را ادامه دادید؟ من عاشق نقاشی قهوه خانه ای بودم مثلا وقتی مادرم می گفت پنج سیر گوشت بخرم. به قصابی که می رفتم، آنقدر محو نقاشی های قهوه خانه ای می شدم که قصاب به من می گفت: اکبر چه می خواهی که راه را بسته ای؟ وقتی به خانه برمی گشتم مادرم دعوایم می کرد و می گفت: غذا دیر