پرچم لشکر را به دست محمد بن حنفیه داد و فرمود: تَزُولُ الْجِبالُ وَلا تَزُلْ. عَضَّ عَلی ناجِذِکَ. اَعِرِ اللّهَ جُمْجُمَتَکَ. اگر کوهها از جای بجنبد تو استوار باش. دندان بر دندان بفشار. جمجمه ات را به خدا بسپار. تِدْ فِی الاَْرْضِ قَدَمَکَ. اِرْمِ بِبَصَرِکَ اَقْصَی الْقَوْمِ. وَغُضَّ بَصَرَکَ. قدمهایت را بر زمین میخکوب کن. دیده به آخر لشگر دشمن بینداز. به وقت حمله چشم فروگیر. وَ اعْلَمْ اَنَّ النَّصْرَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ سُبْحانَهُ.1 و آگاه باش که پیروزی از جانب خدای سبحان است. ... ... ادامه خبر
فرمانده وقت لشکر ویژه 25 کربلا رسید، رفت پشت جایگاه و تا بسم الله را گفت صدای هق هق گریه اش بند شد، همه نیروهای داخل جلسه شروع کردند به گریه، دست خودمان نبود چند دقیقه ای همین طور گذشت تا این که آقامرتضی شروع به صحبت کرد: فرزندان خمینی! انتظار به سر آمد، شب عملیات نزدیک شد، ای عاشقان اباعبدالله (ع)! شما سربازان امام زمان (عج) و یاوران خمینی هستید، چشم امام به این پیروزی بسته است، امشب با رزم تان امام