بکنم که اژدها محکم زد پشت دستم. چنان محکم زد که دادم درآمد. گفتم: چرا این طوری می زنی؟ گفت: زدم که حواست را جمع کنی و درست بازی کنی. همه اش داری می بازی. خب اژدها درست می گفت. من خوب بازی نمی کردم. همه اش او بود که می زد پشت دستم. هربار هم داد می زدم آخ... از بس اژدها زده بود، پشت دستم یک متر ورم کرده بود. آن قدر که خود اژدها هم خسته شد و گفت: خب، من برم یه چیزی بخورم.