دیدن هر بامداد ، اتفاق ساده ای نیست !خوشایند است و تکرارناپذیر...گنجشک ها بیخود شلوغش نمی کنند...“واپسین روزهای اسفند ، بر وفق مرادتان” ________________________________________ بهار بستر مهر است و دفتر معرفت، قصه هستی است،حکایت وابستگی ها و فراموشی خستگیها ________________________________________ چند روز دیگر امروز پارسال میشودکمی ساده اندکی خنده دار و قدری عادی !امروز سالهاست [...] ... ادامه خبر
برداشت. لباس هایش را جمع کرد. سحر هم بیدار شد و سحری خورد و نمازش را هم خواند و خوابید. ساعت 6 بلند شد و با بچه ها یک روبوسی ساده کرد و تمام شد. گفتم: ما هم با تو بیایم در خیابان. گفت: نه من خوشم نمی آید همه در خیابان جمع شوند. گفتم: پس علی پسر بزرگت بیاید. علی با موتور او را رساند. چون چند بار خواسته بود برود سوریه و هر بار قسمت نشده بود و رفتنش کنسل شده بود، آن روز هم علی با خنده به بابایش گفته بود