تعریف کرد: از روز اول که انجمن قلم را در دست گرفتیم، متوجه غیبت زنان در جلسه های ادبی و محفل های شعر کابل شدیم. تدبیر ساده ای اندیشیدم. با آگاهی از ترس، خجالت و اعتماد به نفس پایینی که در طول سال های طالبان به زنان افغانستان تحمیل شد، زنان را به این محافل دعوت کردیم واز آن ها خواستیم حداقل شنونده باشن. وارسته می گوید: همین حضور منفعل در نهایت به فعل درآمد. پس از چند ماه زنان دیگر فقط
به گزارش بهداشت نیوز آدم ها وقت حرف زدن با شما خودشان را سانسور می کنند و دست به عصا حرف می زنند، یا اینکه با اشتیاق زیر و بم زندگیشان را رو می کنند و به توصیه هایتان گوش می دهند؟ وقتی پایتان را به اتاق می گذارید، سکوت همه جای خانه را پر می کند یا اینکه چشم دوست که منتظرتان بوده برق می زند و سر درددلش باز می شود؟ آدم ها وقت حرف زدن با شما خودشان را سانسور می کنند و دست به عصا حرف می
همه می تونید بارون غزل می باره از لبای هر ستاره تو دلای شیعیانش غم دیگه جایی نداره شب عید پس چه بهتر لبی تر کنیم ز ساغر روی خمره ها نوشته می بزن به عشق حیدر شب عید مبعث باز شب جام و باده و ساز ساقی از تموم هیئت عکس دستِ جمعی بنداز روز محشر ای جماعت پیش چشم اهل بدعت فاطمه می شه به اذنش همه کاره ی قیامت
انتخابات فرانسه؛ ماکرون و لوپن به دور دوم راه پیدا کردند عدم آگاهی از قانون سبب زندانی شدن بخشی از جامعه می شود با آرزو ازدواج کردم اما هومن هنوز به زنم علاقه داشت و ...+عکس امشب کارگردان سینما مهمان ویژه برنامه خندوانه است جنجال در تلویزیون تبریز؛ پرسپولیس متهم به تبانی شد! بازیگران جدید خیابان دیوار را بشناسید رد صلاحیت 85 نفر در انتخابات شوراها در شهرستان رشت قالیباف: دولت 96 درصد مردم را از ظرفیت اقتصادی خارج کرد آمریکایی هایی ها در پی شکست در صحرای طبس، عذاب الهی را به چشم خود دیدند افتخاری:به در و دیوار نزنند، 4سال هستم ...
مان لااقل کاندیدا می شد. مثل جشنواره های خارجی که اتفاق می افتد ولی ما متاسفانه نداریم. به شدت نقش سختی بود و کابوس من است چنین نقشی بخواهم بازی کنم. جلوی همه چیز را بگیری و دائم حرف بزنی! احمد پکید بس که حرف زد. انقدر این آدم دیالوگ داشت ولی به عنوان فرمانده ای که مهربان است، بالاخره همه چیز را تحلیل می کند و ما می پذیریم. جواد چه کارشگفت انگیزی کرد! جواد عزتی در این فیلم خیلی خوب است. راجع به
دانستم دوستم دارند یا می خواهند سیاه بختم کنند؟! سال به سال می گذشت و من حال و روز خوبی نداشتم. خانواده فقیری داشتیم. من مجبور بودم از کلشتر به رشت بروم و در خانه های مردم کار کنم. یک روز با همه بی حالی و ناامیدی ام با خانواده رفتیم به چشمه بار. جایی بود مثل دربند تهران. خوش آب و هوا بود و اهالی رودبار برای استراحت و خوش گذرانی به آنجا می آمدند. رفته بودم کنار آب که نگاهم به یک مرد