سه روز از رفتن کاووس گذشت . هم نگران بودم و هم امیدوار ، چون هنوز دو روز دیگر از پنج روزی که کاووس گفت ، باقی مانده بود . ساتی تمام تلاش خودر را برای این که ظاهر آرام خود را حفظ کند ، انجام می داد اما من کاملا می توانستم اضطراب را در چشمان زیبا و بی نظیرش ببینم . رادا با هوشیاری کامل مراقب او بود و برای حفظ آرامش دوست یگانه اش ، تمام تلاشش را می کرد . شب بود و بیرون قلعه قدم می زدم