بودم. و چه خیطی کاشتم. غافل بودم از اینکه بستنی خوراکی خوشمزه ای است در شهر. معلم بعدی ما آقای فضیل (اسفندیار) افراشته بود که به وی می گفتند ملا فضیل. مردی بومی و آشنای همه که احتیاجی به مرغ و جوجه کسی نداشت و با همه مهربان بود. روزی در ساعت قرآن باید آیه ای را می خواندیم. نوبت که به من رسید، دستپاچه شدم و بدون گفتن بسم الله، شروع به خواندن آیه کردم. آقا گفت: اولاد میرزا علی (تک طایفه ما) جماعت
خواندند و نسبت به اقامۀ نماز ایشان در حرم، معترض بودند و ما هر چه توضیح می دادیم که ایشان فیلسوف، عارف، معلم اخلاق و مرجع بسیار بزرگی است و شأن ایشان، اجل از این حرف هاست، گوششان بدهکار نبود. برخی از طلبه های نادان وقتی ایشان را می دیدند، طعنه می زدند و می گفتند: علیک السلام! یک بار بعد از دیدن این صحنه عبای ایشان را برای تبرک به سر و صورتم مالیدم و خدمتشان عرض کردم: آقا! شما این طلبه ها را
مؤتلفه بودند، منتها قرار بود در مدرسه علوی کار سیاسی نکنند. به دنبال این بحث و افزایش این دسته مدارس، مدرسه رفاه را با نظر شهید بهشتی و با مسئولیت شهید باهنر راه انداختیم که پولش را از هیأت فرش فروش ها و بیشترش را از مرحوم اخوان گرفتیم. مدرسه رفاه را در بخش خواهران راه انداختیم، چون ما برای مدارس اسلامی مان معلم خواهر کم داشتیم یا اصلاً نداشتیم. دو کار را دنبال کردیم؛ یکی من با مرحوم آقای