می خورد شهید می شدن. اولین شهیدی که دیدم همین طور بود. زخم سرش رو می بستم که متوجه شدم نفس نمی کشه، فقط خس خس خفیفی کرد و دیگه تموم شد. رهاش کردم و رفتم سراغ نفر بعدی و نفر بعدی... . اونجا، فرصت این رو نداشتی که بشینی بالای سرش گریه کنی یا سرش رو توی بغلت بگیری. قسی القلب نبودیم، فرصت نداشتیم، جای دلسوزی نبود. مردم باید این رو بدونن. اگه اونجا می نشستی و گریه می کردی، اون گریه تاثیری نداشت. اونجا