. مهاجرت از قدیم در بین شاعران مطرح ایرانی هم رواج داشته، چنانچه ابداع سبک هندی، خراسانی، عراقی و ... را شاید بتوان نتیجه این مهاجرت ها دانست، اما در حال حاضر انگار این مهاجرت ها نه برای آوردن سوغاتی برای مردم این سرزمین، بلکه بیشتر به دلایل بسیار کوچک و چه بسا بزرگی صورت می گیرد که نتیجه ای جز انزوای مهاجر و به حاشیه کشاندن او ندارد، به نظر شما این تصور چقدر رنگ واقعیت دارد؟
تند و تند چاپ کردن. اگر طرح یا نقاشی ای روی آنها بود، رحیمی برایش می کشیده. اگر خطاطی بود، خسرونیا می نوشت. این هم که آماده شد، یکی شروع می کرده و اینها را توی شهر پخش می کرده. می خواهیم تشییع انجام بدهیم. اینها یک بلندگویی هم داشتند. در واقع یک ماشینی داشتند. یک ماشین لندکروز داشتند که سه- چهارتا بلندگو هم رویش نصب بود. این را نصب می کردند. می رفتند توی خیابان اعلام می کردند که مردم
تهران امروز: حسن خمپاره دیگر خمپاره انداز نیست. او حالا کنار پیاده رو خیابان مختاری نزدیک راه آهن لیف و کیسه حمام می فروشد. محمدحسن استاد معمار جانبازی که جای سالم در بدنش ندارد ، تا همین چند روز پیش سر پل امیر بهادر کنار یک داروخانه قدیمی بساط اسباب بازی پهن می کرد. بیست روز است که خانه اش را عوض کرده آمده چهار راه مختاری پایین تر از خیابان مولوی. توی بساطش دیگرعروسک های باربی و خرسهای پاندا و
تجربه سیل نداشتند، وسط آب گیر کرده بودند، ما 30-40 نفر را نجات دادیم، اما دام ها را آب برد، از روز سیل گاوها می آیند کنار رودخانه و گوساله هایشان را صدا می زنند. سیل که آمد ما از دیدن آبی که موج می زد، شوکه شده بودیم و همه زن و مرد قرآن به سر گریه می کردیم. حالا هم که سیل تمام شده باید با راننده لودرها سر و کله بزنیم، به هزار بدبختی آن ها را تا این بالا آورده ایم، اما دل به کار نمی دهند. می گویم چای و غذا و پول می دهیم، شما جاده را زودتر درست کنید، مردم اینجا اسیر شده اند، اما اصلا گوش آنها بدهکار نیست. قبر فیض الله کاویانی ...
مردی است که بیش از آنکه او را به محمدحسن روبندفروش بشناسند، به حسن طیاره می شناسند؛ آن هم به دلیل سانحه ای که تنها قهرمانش اوست. محمدحسن روبندفروش در ساعت 16 آن جمعه برای آوردن خانواده اش از رباط طرق واقع در هفت کیلومتری شهر مشهد در جاده نخریسی در حال رانندگی بوده است که با هواپیمای غول پیکر ارتش شاهنشاهی تصادف می کند. گویا قسمت پایین طرف راست هواپیما (چند متر عقب تر از دومین موتور طرف
که سال 1327 رقم خورد. تا سال 1334 کارمند بودم و در یک شرکتی کار می کردم که فعالیتش در زمینه صادرات بود. به صادرات علاقه مند شدم اما پول نداشتم. تنها دارایی ام خانه ای بود که در خیابان شهید مصطفی خمینی به مبلغ 5600 تومان خریده بودم. در آن خانه من و دو خواهر و پدر و مادرم زندگی می کردیم. اولین ماشینم که در سال 1333 خریدم یک فولکس به مبلغ 5900 تومان بود که با همین ماشین چند کیسه خواربار از بازار می
خورد در گوشم می پیچد . فراموش نمی کنم مادر بیچاره ام مجبور بود برای تهیه مواد مخدر مصرف عمویم ، داخل خانه های مردم و افرادی پول پرستی که فقط به خاطر سوء استفاده از زنان بی کس و کار می اندیشیدند ، “کلفتی” کند. حتی گاه گاهی من را از ترس به آن خانه ها می برد و به یاد دارم چه کتک هایی که از فرزندان هم سن و سال خودم به خاطر برداشتن اسباب بازی و آرزوی بازی با آنها که نمی خوردم ، و مادر
یکی از با اولویت ترین محورهای حمل و نقلی در شمال غرب کشور برای توسعه و تبدیل شدن به بزرگراه به شمار می رود. هر چند این جاده محور رفت و آمد ساکنان و فعالان اقتصادی و صنعتی بیش از 15 شهر شمال شرق آذربایجان شرقی محسوب می شود اما نبود ظرفیت این جاده برای تحمل چنین بار ترافیکی در کنار مشکلات فنی و ساختاری، آن را به جاده ای مرگبار و مسلخ خیل مسافرانی تبدیل کرده است که روزانه از این محور تردد