. دلم می خواهد گریه کنم. بدشانسی آن سه تا به من هم سرایت کرده. توی دلم از دست خدا شاکی ام. خانم زارع از من می خواهد پرتوهای نوری را که به پیرسکوپ می خورند، پای تخته رسم کنم. گچ را در دست می گیرم. شکل پیرسکوپ را می توانم بکشم، اما پرتوها را نمی دانم. به گچ نگاه می کنم که چه طور انگشت های دستم را سفید می کند. با صدای معلم سرم را بالا می گیرم. می گوید: خب، چی شد؟ پرتوهای نوری که تابیده می
باشیم. بیشتر حوادث از روی جو گرفتن و لج و لج بازی است. بعضی وقت ها می خواستم جلوی خانواده ام خودی نشان بدم اما استاد متوجه روحیاتم می شد و نمی گذاشت در آن موقع پرواز کنم. البته فراموش نکنیم خطر همیشه هست؛ راه رفتن هم خطرناک است. فوتبال پر صدمه ترین ورزش دنیا است. ساعت ها وزن خودمان را روی مچ پا نگهداریم. زانوها بعد از چند سال از دست می روند. رشته های دوچرخه سواری و اسکیت و...همه خطرناک
: شمشاد ها، نیمکت ها و درخت ها. همان اول وقتی که حرفمان می رسد به زمانی که با بدنش بدهی های شوهر را پرداخته، یک قطره اشک از چشم هایش پایین می غلتد. خونه کسی نمی رم. همین جا راحت باش می دم دیگه. همین طور که نشستم سیگاریمو بار می زنم. چون قدیمی ام، بچه ها هوامو دارند. ولی با این حال همیشه تنهام. باز تکرار می کند: همیشه تنهام. صورتش خیس می شود. دماغش را بالا می کشد. ریمل