شیوا ابراهیمی با انتشار این عکس نوشت: کتاب که می دید دستم، چشماش برق می زد..جوری می گرفتش انگار که معشوقی رو در بغل بگیره..درست مثل بچگی های من،اون موقع من بودم که تمام عصر و غروب رومنتظر می موندم تا بیاد و برام کتاب جدید بیاره..گاهی می شد مدت زیادی رو پشت پنجره ی طبقه ی بالا می نشستم و چشم به در می دوختم تا بیاد و توی ذهنم سوال هام رو مرور می کردم”صابون چه جوری درست میشه؟”،”آسانسور چه جوری کار می کنه؟” ... ... ادامه خبر