که آدمی دست خالی می ماند. اگر با بصیرت کامل در هیئت های عزاداری حضور یابند. بدون شک نتیجه می گیرند. *در پایان یک خاطره از دوران مداحی گری تان؟ روزی در هیئت شهدا گمنام بودم. مداحان حاضر در جلسه به حضرت زهرا(س) متوسل شده بودند. بعد از همه، من نیز شروع به خواندن نوحه کردم. مجلس گرم بود و من حال خوبی داشتم. بعد از اندکی بلند شده و ایستاده به خواندن ادامه دادم. حالم عوض شد و چند سیلی
در خاطراتم می گردم. به سال های پایانی دهه 30 و آغاز دهه 40 خورشیدی که می رسم، سکانس های یک فیلم کهنه و خش دار جلوی چشم های بسته ام رژه می روند؛ انتشارات و کتابفروشی تابان، سرپل امیربهادر نزدیکی های چهارراه معززالسلطان و میدان منیریه در خیابان امیریه- ولیعصر امروزی- نخستین جایی بود که کنجکاوی های مرا برای دیدن و ورق زدن و گاه با اندک پولی که داشتم، اجاره کردن و خریدن کتاب ارضا می کرد. آن وقت
ممکن است به خط مقدم حرکت کنیم. همه برادران در حال نوحه سرایی و توسل به حضرت مهدی(عج) هستند. ممکن است تا چند ساعت یا چند روز دیگر عده زیادی از برادران شهید و مجروح شوند. من ساعتی قبل از رفتن به خط و منطقه مطلع شده ام، اما نمی دانم چرا یک اضطراب غریبی وجودم را فراگرفته است و احساس می کنم زخمی یا شهید می شوم. اگر خداوند متعال مدد بکند این اضطراب خود را با یادآوری این شعر که در سال گذشته در مقر تخریب