آدم توی باغ آن مرد مانده بود و کنارش پر از درخت های دیگری شده بود که آنها هم درخت های بابا آدم بودند و آن دو تا حلزون روی برگ های آن درخت ها با هم به خوبی زندگی می کردند. آن حلزون ها خودشان هم نمی دانستند که دقیقاً چند سال دارند؟ آنها شنیده بودند که نسل به نسل همه ی ایل و تبارشان به آنجا آمده بودند و توی آن باغ بزرگ شده بودند و در آخر آنها را ارباب پخته و روی بشقاب های نقره ای زیبا گذاشته
روی درخت ها پیچیده بود. حالا زن می توانست بوی زندگی را بشنود و از آن لذت ببرد. او از میان درختان و گل های زیبا به سمت خانه برگشت و در راه فکر کرد که چه کارهایی از این به بعد انجام بدهد که این کارهای چند وقتش جبران شود. وقتی به خانه رسید شوهرش را از خواب بیدار کرد و به روی او لبخند زد. مرد تعجب کرده بود. هر دو با هم نشستند و کلی حرف زدند و درد دل کردند. مرد از او پرسید: تو این همه شادی
باید زیر زمین زندگی می کرد چون موش کور چندین متر زیرزمین زندگی می کرد و از آفتاب و جنگل دور بود. او به بند انگشتی اجازه نمی داد که از خانه بیرون برود فقط بعضی اوقات به او اجازه می داد که تا دم در لانه برود و کمی بیرون را نگاه کند. دخترک یک روز یواشکی از لانه بیرون آمد تا بیرون را تماشا کند. او می خواست برای آخرین بار، خوب همه جا را نگاه کند و با همه چیز خداحافظی کند؛ با آفتاب، با درخت ها، با
که خدمتکارهای خانه ظرف ها را می شستند، آنها را روی آن می گذاشتند تا خشک شود. مرد خانواده گفت: من فکر می کنم این سنگ مال کلیسا و گورستان باشه. چون وقتی که اون جا رو خراب کردن همه ی وسایل داخل کلیسا و سنگ قبرهای گورستان رو فروختند به مردم. اون زمان بابای من هم چند تا سنگ قبر خرید تا جلوی خونه صاف بشه. یکی از بچه ها که از بچه های دیگر بزرگ تر بود گفت من فکر می کنم که این سنگ قبر خیلی قدیمی باشه