محسن چاوشی بالاخره به حرف آمد (3) - برترین ها
سایر خبرها
معجزه موسی ...
بودم، عصر آن روز که خسته از کار به خانه آن مرد برگشتیم صحنه ای مرا بسیار برآشفت و متاثر کرد، صحنه ای که هیچگاه آن را فراموش نمی کنم. بزغاله ای نحیف که سراپایش غرق قیر و سیاهی بود کنار حیاط خانه آن مرد با طنابی بسته شده بود. کمی که جلوتر رفتم متوجه شدم بزغاله، چشم هایش را از دست داده، دلم برایش سوخت به صاحب کارم پیشنهاد دادم به جای دستمزد، بزغاله را ببرم و او هم موافقت کرد.
ایستگاه رمان با دو عنوان کتاب تازه افتتاح شد
، بروم طرف های امام زاده هاشم. همان جایی که آن سال عید که تهران بودیم، روز سیزده اش خسرو ما را برده بود. اسمش رینه بود گمانم. بالای آن تپه جای مناسبی است. بعدش می خواستم بچه ها را از همان جاده هراز ببرم شمال، مستان راضی نشد. سیزده بدر نیست که شلوغ باشد و نتوانم کارم را انجام دهم. خلوت است حالا آن جا. باید چیزهایی را که ارزش دارد بگذارم توی کمد و درش را قفل کنم. بعد با حضور نماینده دادستان، پلیس، یا چه
دستمزدم برای بازی در فیلم بی پناه هر روز یک اسباب بازی بود/ماجرای دعوای خاله های داودنژاد در کلاس ...
می کردیم. یک شب زیر کرسی بودیم که پدرم گفت می توانی گریه کنی؟ گفتم چرا؟ گفت به خاطر بابا. من گریه کردم و با همان گریه بازیگر شدم. یک وقت دیدم بندرانزلی هستم و دارم فیلم بازی می کنم. آن بازی کردن در سینما در پنج سالگی همان و این همه ماجرا در زندگی همان. مواقعی که فیلم های پدرم نمی فروشد، سال به سال فیلم می سازد وی افزود: دستمزدم برای بازی در فیلم بی پناه هر روز یک اسباب بازی
دایی:فکر نمی کردم روزی جلوی پرسپولیس قرار بگیرم
به گزارش شهدای ایران ، کنفرانس مطبوعاتی اش شلوغ است و خبرنگاران برای شنیدن حرف های او که مطمئنا تند هم هست آ مده اند اما شاید دایی دوست داشت امروز استیلی و کاشانی را روبروی خود ببیند تا شاید طعم انتقام را هم بچشد اما باز هم فرصت را برای نقد این دو از دست نمی دهد. هر چند که سعی می کند حرف هایش را بدون اشاره به این دو نام شروع کند. دایی اینگونه آغاز می کند: بازی سختی داریم و به هیچ عنوان فکر نمی
حاشیه نگاری دیدار رهبری با دانشجویان
به گزارش گروه سایر رسانه های دفاع پرس : به امید رزق سال امسال هم مثل سال های گذشته، از یکی-دوهفته مانده به جلسه دانشجویی رهبر انقلاب، در به در به دنبال جور کردن کارت دیدار بودم. دیدار دانشجویی آقا از معدود دیدارهای بیت رهبری است که همه برای پیدا کردن کارت ورود به آن سر و دست می شکنند. با توجه به این که دیدار در جمعی صمیمی و کم تعداد است، کاملا ویژه و خودمانی به حساب می آید و
17زن و دختر قربانی دو جانی پایتخت
هستند نیوشا 20 ساله آخرین قربانی دو پسر شیطان صفت است که از لحظات دلهره آور آن روز می گوید. گفت وگویی را با او انجام دادیم که می خوانید: از روز حادثه بگو؟ دوم تیرماه قصد داشتم از خانه مان در غرب تهران به دانشگاه بروم. منتظر تاکسی بودم، اما هرچه انتظار کشیدم خبری از تاکسی نبود. یک پراید مشکی شیشه دودی مقابلم توقف کرد. دو پسر سرنشین آن بودند. مسیرم طولانی نبود، به همین دلیل
ماجرای نامه هشدار آمیز آیت الله خامنه ای به استاندار مشهد
یادم نیست چگونه، ولی همان سال و در ارتباط با فعالیت مشترکی که قرار بود داشته باشیم، با آقا آشنا شدم. یادم هست که ما آن سال فعالیت مشترکی را باهم شروع کردیم. در این زمینه که احساس کردیم استاندارها را جابه جا کرده اند و می خواهند امسال سینماها را باز کنند. هرسال محرم و صفر سینماها را تعطیل می کردند. فکر می کنم عید غدیر و ماه ذی الحجه بود که اینجا به جایی را انجام دادند و ابلاغ برای هر دو
روایتی از انواع دید بانی در جبهه
توپخانه ارتش گلوله می گرفت. حضور مجدد شما در جبهه چه زمانی بود و کجا اعزام شدید؟ احمدی: بعد از شش ماه که از مجروحیت شدید من گذشت و گردان های سپاه هم با توجه به همان مشکل ساختاری مُنحل شد، از سپاه منطقه ده تهران تقاضای اعزام به جبهه کردم و آنها حکم ماموریت من را به طرح و برنامه تیپ ده حضرت سیدالشهدا (ع) صادر کردند. بنده حکم ماموریت خودم را به مسئول طرح و برنامه تیپ برادر احمد
العطاس: به علوم انسانی مستقل معتقدم/ میری: مفاهیم مشترک را در فضای گفتمانی پیدا کنیم
خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) الهام عبادتی، (مترجم: علی عامری): سید فرید العطاس، استاد جامعه شناسی، دانشگاه بین المللی سنگاپور از نظریه پردازانی است که سعی کرده با آثار و گفته هایش فضایی را در جامعه شناسی برای طرح گفتمان های دگرواره در علوم اجتماعی آسیا باز کند. سید جواد میری، دانشیار پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی نیز از جامعه شناسانی است که کوشیده با تحقیق بر متفکران ایرانی چون شهید مط
ناله های قنوتشان گوش فلک را کر می کرد
خاطر خدا و بنا بر تکلیف راهی جبهه شدم و بعد هم براساس همان تکلیف گفتند که باید غواصی یاد بگیرم و به لطف خدا آموزش های لازم را در این زمینه دیدم. خیلی از بچه های غواص از مناطق خشک و کویری بودند، بچه های لشکر ثارالله از کرمان آمده بودند یا خود من از کاشمر از پشت میز مدرسه راهی جبهه شدم اما به حسب وظیفه همه ما آموزش های مختلف را دیدیم که یکی از مهم ترین آنها غواصی بود. خود من هم الان که فکر می کنم می
آسوده نخوابید، شهر در امن و امان نیست
پارک ارم بیشترین آسیب را دیده و از ناحیه نخاع با مشکل مواجه شده است. حتی مدتی گفته می شد که قطع نخاع شده است که بعدا این ادعا رد شد و گفته شد که فقط کوفتگی نخاعی است. امروز بعد از گذشت 14 ماه از آن حادثه وضعیت سلامت جسمانی نگار چطور است؟ هنوز هم از همان ضایعه نخاعی رنج می برد و روی تخت افتاده و نمی تواند دست و پایش را تکان بدهد. البته کمی از روزهای اول بهتر است ولی... یعنی بعد
حافظ در کنار قرآن در خانه هنرمند افغان
زمینه ی خوشنویسی در شیراز اشاره کرد و گفت: همان جا با انجمن خوشنویسان ارتباط برقرار کردم و نزد اساتید آموزش دیدم. شش سال در ایران بودم و بعد به افغانستان رفتم. من به نقاشی و رنگ علاقه مند بودم. با خودم گفتم برای کسی که در افغانستان با دنیایی از مشکلات زندگی می کند آیا فرصتی هست که هم به نقاشی بپردازد و هم به خط؟ در نهایت خط را ترجیح دادم، چون در همین سرزمین و حوزه جغرافیایی زاده شده و به رشد و بالندگی
ملاقات با نویسنده ای که هرگز مصاحبه نمی کند
جنوبی بودن چیست. بعد از خواندن کشتن مرغ مقلد آرزو می کردم که لهجه می داشتم. این طرف و آن طرف می رفتم و ادای اسکوت را درمی آوردم. فکر می کنم داشتم بیمار می شدم. از بچه های دیگر می ترسیدم، همان طور که الان می ترسم و یادم می آید تا زمان رفتن به کلاس، این کتاب را می خواندم و نمی توانستم وقتی حرف آن وسط می آید، دهنم را ببندم. کلاس هشتم یا نهم بودم که کشتن مرغ مقلد را خواندم و سعی می کردم آن
عقلم که کامل شد استقلالی شدم!
؟ - یکی از خاطرات خوبم همان بود ولی فوتبال پر از خاطره است و نمی شود به یکی از آنها اشاره کرد. هر چند آن گل در خاطره ها بیشتر باقی مانده است. * یک سئوال حاشیه ای واقعا پیروز قربانی پرسپولیسی است؟ - دوران بچگی هر کس می تواند طرفدار تیمی باشد و قطعا بچه عقل کامل ندارد و بزرگ تر که می شود همه چیز را متوجه می شود. من هم عقلم که کامل شد استقلالی شدم و این را هم بگویم
بابا دست و پا ندارد ؛ 19 عمل جراحی هم افاقه نکرد + تصاویر
فراگرفته بود. هیچکس دیگر امیدی نداشت، گفتم خدا خودش داده و حالا می خواهد آنها را پس بگیرد. گفتم فقط من زنده بمانم که بتوانم بالای سر همسر و فرزندانم باشم؛ 19 عمل جراحی انجام دادم و تقریبا یک هفته در آی.سی.یو بودم به طوری که همه فکر می کردند من تمام کرده ام و سه ماه نیز در بیمارستان امام رضا(ع) بستری شدم ؛ در تمام این مدت تنها کسی که به من امیدواری می داد بعد از خدا، همسرم بود. خیلی سخت است
خاطرات صمد علی سالکی زاده سفیر سابق ایران در فرانسه
به گزارش هشت صبح، پاییز سال 1373 در هفته اول ورود به پاریس در فروشگاه زنجیره ای Auchane(شبیه فروشگاه های شهروند خودمان) در مرکز خرید بزرگ و معروف چهار فصل ( quatre tepmps Les) در محله لا دفانس پاریس، پس از خرید رفتم سر صندوق. بیش از 40 صندوق داشت و بیشترشان شلوغ بودند، لذا صندوقی را که خلوت تر بود انتخاب کردم و در صف ایستادم. همان طور که در صف بودم و اطراف را ورانداز میکردم احساس کردم
مانی حقیقی از مستند هامون بازها می گوید: این کار جزو بزرگترین شکست های کاری من است
خود من هم در آن همکاری کوتاهی داشتم. آقای میرکریمی از من خواستند درباره هامون مستند بسازم. راستش اصلا هامون جزء فیلم های موردعلاقه ام هم نیست، فقط به من سفارش شد و من هم پذیرفتم این فیلم را بسازم. چالش اصلی چنین سفارشی این بود که چطور می توان راجع به فیلمی که این همه محبوب است، یک مستند ساخت؟ وقتی شروع به کار کردم، متوجه شدم محبوبیت این فیلم، برایم از خود فیلم جذاب تر است و این محبوبیت، برایم از
از سیاست رهایی نداریم
سوی بانک و موسسات مالی مصادره شده بود. ایشان بیکار- طردشدگانی بودند که دقیقا محصول بازار کار و ماجرای بیکاری بودند. یک عده نیز طردشدگان تکنولوژیک بودند. ظهور تکنولوژی های جدید ضرورت کارگر با مهارت را فراهم آورد و همه کسانی که این مهارت را نداشتند طرد می شدند. در نتیجه باز بیکاری های جدید پدید آمد؛ بیکاری هایی که به دلیل نداشتن قابلیت های جدید بود. در نتیجه از دهه 1980 به بعد آدم های جدیدی رویت پذیر
ادعای پیامبری وطی الارض بعداز ورودبه "عرفان حلقه"
خانمی به نام مهریزی که استاد دانشگاه رفسنجان بود آشنا شدم. وی مدعی بود که کالبد شوهرش در بدنش بوده و الآن کالبد شوهرش رفته و راحت شده است. وقتی دیدم یک استاد دانشگاه این طور حرف می زند با او دوست شدم. بعد از تعطیلی کلاس ها به زندگی عادی بازگشته بودم اما چند روز بعد همان عطاری که کلاس های کرمان را معرفی کرده بود، زنگ زد و گفت کلاس ها در رفسنجان زیر نظر فردی به نام ابوطالبی دایر است. ما سر کلاس رفتیم
روایت محمد مهدی عبد خدایی از واقعه گوهرشاد
؟. همان طوری که می دانید واقعه مسجد گوهرشاد یکی از وقایع مهمی است که در دوران رضاخان رخ داده است. تا آنجا که من یادم است یعنی چون آن زمان بچه بودم و به مدرسه می رفتم فقط شنیده ها را یاد دارم. در مشهد دو توپ بندی معروف بود: یکی آنکه روس ها حرم مطهر را به توپ بستند بعد از جنگ بین الملل اول. دومین توپ بندی ماجرای مسجد گوهرشاد بود که خاطره بدی در مردم مشهد گذاشت و این توپ بندی را
ایمان جمالی: فعلا برنامه ای برای پیوستن به تیم ملی هندبال ایران ندارم
. خدمت به منافع هندبال فقط در بازی برای تیم ملی خلاصه نمی شود. بعد هم من از تیم ملی کناره گیری نکردم. معمولا به مشکل خاصی خوردم. مدتی قبل حتی به اردوی تیم ملی در اسلوونی رفتم و کنار بازیکنان بودم. همه شاهد بودند. ایمال جمالی در پاسخ به پرسشی از تمایلش به بازی در تیم ملی مجارستان اشاره کرد و گفت: حتی اگر یک روز در تیم ملی هندبال مجارستان بازی کنم، همه می گویند یک ایرانی است. هر جا باشم یک
پشت پرده وقایع بانک پارسیان
روایت تلخ خود را این گونه ادامه می دهد: د ر تمامی دورانی که درگیر ماجرای بانک پارسیان بودم دو بار اشک از چشمانم سرازیر شد. کمتر پیش می آید تسلط خود را از دست بدهم و در بحرانی ترین موقعیت ها سعی می کنم غیراحساسی و منطقی رفتار کنم ولی فشار ناشی از این توطئه به قدری بود که دو مرتبه احساسات بر من غلبه کرد. بار نخست در همان پاییز 1385 و در اوج ماجرا بود. پسر خواهرم در دوره فوق لیسانس اقتصاد دانشگاه تهران
خانواده 11 نفره ایرانی با 6 معلول ذهنی
اطلاعاتم کم بود که تا 10 سالگی فرزند اولم متوجه معلولیت او نشدم. درخشی از زندگی با همسر معلولش می گوید: راستش بعد از تولد دومین فرزند معلولم حتی تا مرز طلاق همسرم هم پیش رفتم ولی چرخاندن زندگی بدون همسرم شدنی نبود و از تصمیم خود پشیمان شدم. از چهار فرزند سالمم؛ سه تایشان ازدواج کرده اند که پسر کوچکم بعد از ازدواج در کنار خودم زندگی می کند. از میان همه مردان خانه علی آقا؛ تنها
آرزوی رهبر انقلاب که محقق نشد+تصاویر
زندان بیرون آمدم، در داخل کشور محصور بودم. در آن وقت، یکی از آرزوها و تصمیم هایم این بود - به خانواده ی خودم هم گفته بودم - که اگر بتوانم از کشور خارج بشوم، برای دیدن قرّاء - مخصوصاً شیخ مصطفی اسماعیل - به مصر می روم. اتفاقاً شیخ مصطفی اسماعیل تا بعد از انقلاب زنده بود؛ لیکن متأسفانه ما در آن سال های اول انقلاب، به این فکری که حالا هستیم، نبودیم؛ والّا به هر طوری بود، من شیخ مصطفی اسماعیل را به
خسرو حیدری: با پرویز سوبله چوبله شکست دربی ها را جبران می کنیم / استقلال در هر صورت پول ما را نمی دهد!
همه کارکنان تبریک گفتند. روز خیلی خوبی بود. بعد از تولد دخترت سریعا به تمرینات استقلال در کردان کرج ملحق شدی. شاید هرکس دیگری جای تو بود کنار خانواده می ماند. راستش من پارسال بدنسازی خوبی نداشتم و الان تیم در دوره بدنسازی به سر می برد. به خاطر همین دوست داشتم حتما کنار تیم باشم و در بدنسازی شرکت کنم. صبح شنبه که باید به بیمارستان می رفتم و در تمرین حضور نداشتم ولی بعد از ظهر
حاشیه دیدار تاریخی دانشجویان با رهبرانقلاب
بود که آقا با اشاره به سخنان برخی دانشجویان گفتند که این جزو مواردی بوده است که خودم نیز یادداشت کرده بودم تا در این جلسه بگویم. از نمونه این مباحث، بحث کنسرت ها در فضای دانشگاه بود که دانشجویان به شدت از این سیاست فرهنگی غلط در برخی دانشگاه ها انتقاد می کردند. دانشجویان از اینکه در موارد متعددی درباره همان دغدغه های حضرت آقا سخن گفته اند شادمان بودند. از این تطابق دغدغه ها. با
قصه شیرین معلولیت ها در برنامه ماه عسل
دارد و حسین 47 سالش است. حسن حسن زاده درباره قصه زندگی خانواده خود می گوید: ما همین سه نفر هستیم مادرم در 11 سالگی با پدرم که 30 سال سن داشت ازدواج کرد، در 13 سالگی عروسی می کند، در سن 15 سالگی من به دنیا می آیم و در سن 16 سالگی حسین به دنیا می آید و هنگامی که مادرم 17 سال داشت پدرم را از دست می دهد و یک سال بعد نیز پدر خودش نیز فوت می کند، مادرم به تنهایی ما را بزرگ می کند.
کورش باقری: نمی خواهم در مورد نیش عقرب حرفی بزنم
دارم. وارد بیمارستان که شدم یک بنده خدایی سمتم آمد و شروع کرد به شوخی کردن گفت: آقا چه خبر؟ تیم ملی چرا این جوری شده و از این حرف ها که به زحمت گفتم: ببخشید، من اصلا حالم خوب نیست. خلاصه تا لحظه ای که از من نوار قلب گرفتند را به خاطر دارم. بعد از به اغما رفتن، چه حالی داشتید؟ (با خنده) جای شما خالی. یک حال خوشی بود! اصلا از نور سفید و این حرف ها خبری نبود! دقیقا مثل یک خواب
وقتی زور گیر از نیروی انتظامی مایه می گذارد
روز جمعه نرسیده به ضلع شمالی ونک خودش جلوتر از همه پرید جلو و دست کرد از شیشه باز و قفل ماشین را بالا کشید و پرید بالا. بقیه هم با در های بسته مواجه شدند. با چشمانم به دنبال نیروی کاری قوی تر بودم اما با خودم گفتم: لابد قسمت بوده. نگاهی به ساعت کردم، ساعت حدود 10 صبح بود و برای اینکه سر صحبت را باز کنم، گفتم: امروز مهمان ما هستی! گفت: همون اول میدان که دیدمت با خودم گفتم: یا خدا ! روزی ما
هامون بازها را با توکل و توسل اجرا می کنیم
ابتدای این نشست، رحمانیان توضیحی درباره نمایش هامون بازها ارائه داد و گفت: بهار 1388 تمرین های این نمایش آغاز شد و همزمان نیز نگارش متن در زمان تمرین ها ادامه پیدا کرد. قرار بود این اثر نمایشی در اولین سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی یعنی در تیرماه 88 اجرا شود که البته به دلایلی که همه می دانید این اتفاق رخ نداد. بعد از آن من نمایش روز حسین را تمرین کردم که آن هم به اجرا نرسید. وی ادامه داد