سایر منابع:
سایر خبرها
اینجا زندان شیشه ای زنان است
: با اینکه 20 سال سن دارم اما شناسنامه ندارم! سواد خواندن و نوشتن را خودم یاد گرفته ام. پسرعمویی داشتم هر وقت از دبستان می آمد او را با خوراکی راضی می کردم تا آنچه در مدرسه یاد گرفته است را به من هم آموزش دهد. حرف از ماه رمضان که می شود، می گوید: خیلی دوست دارم نماز خواندن را یاد بگیرم. این روزها رابطه خوبی با خدا برقرار کرده ام و روزانه با او حرف می زنم. دوست ندارد از سختی
با آقای نوارکاست ایران آشنا شوید
به تهران آمدند. او روایت زندگیش را اینگونه تعریف می کند: پدرم کشاورز بود و در کارش زحمت زیادی می کشید ولی اجازه نمی داد که کشاورز شوم و همیشه می گفت باید درس بخوانم. هیج وقت یادم نمی رود برای اینکه از مدرسه فرار نکنم از دور مدرسه رفتنم را نگاه می کرد. تا اینکه سال 1328 پدرم را از دست دادم؛ پس از آن به اراک برگشتم و دایی ام سرپرستی ما را برعهده گرفت. اما چون پسر بزرگ تر بودم مسئولیت مادرم، خواهر و
همیشه رو به خورشیدم
را خواندند و متوجه اشتباهم شدم. خدا را شکر آن روز اتفاقی نیفتاد و کسی هم اعتراضی در این رابطه به من نکرد اما بعد از آن سعی کردم که هرگز چنین اشتباه بزرگی را مرتکب نشوم. برگردیم به سال ها قبل، اینکه چطور شد شما مکبر شدید؛ علاقه خودتان بود یا دست بر قضا این اتفاق برای شما رخ داد؟ قبل از اینکه به مدرسه بروم، با مکبری آشنا شدم. پدرم از همان دوران طفولیت مرا به مسجد می برد. وقتی
اعمالی که مورد تاکید امام زمان(عج) است
بسیار مهم را با آن می توان باز کرد. البته شرایطی دارد که رعایت آن ها، اثر گذاری اش را بیشتر می کند. بهترین وجهش این است که روز چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه را انسان روزه بگیرد و در عصر جمعه نماز جعفر طیار را بخواند و بعد هم مبلغی را هر چند اندک باشد، برای سلامتی حضرت بقیة الله الاعظم عجل اللّه تعالی فرجه الشّریف صدقه بدهد و حاجتش را از خدا تقاضا کند که فرموده اند: ممکن نیست حاجت او رد شود. اغلب
دانش آموز قهرمانی که به عشق امام رضا (ع) مسابقه می دهد
مهدی حاجی موسایی درباره عوامل موثر در موفقیت هایش بود که ادامه می دهد: از پدر و مادرم که برای من بسیار زحمت کشیده اند علی الخصوص مادرم خانم امینی که کارشناس آموزش و پرورش استان البرز و همراه و همدل من هستند کمال تشکر را دارم. همچنین قدر دان زحمات پدر و اساتیدم، عوامل مدرسه غیر دولتی سعادت خانم و آقای امیری هستم که اگر همراهی آنها نبود موفق نمی شدم. مهدی حاجی موسایی دارنده مدال برنز
حامی: من افسرده نیستم!
! در جواب آنها باید بگویم من افسرده نیستم بلکه از محیط اطرافم دلگیر و ناراحت بوده و هستم. یک مقدار بزرگ نمایی نمی کنید؟ مشکل برای همه وجود دارد؟ بله در زندگی هرکس ممکن است این اتفاقات بیافتد چه هنرمند چه غیر هنرمند.برای من هم اتفاق افتاد ولی از آنجایی که از کودکی تا امروز هر موقع به در بسته خورده ام یک صدایی مرا صدا کرده و یک دستی دست مرا گرفته است. از 4 سال پیش تا امسال من
از مناظره با "فرخ نگهدار" تا سخنرانی برای پیرمردها در سیزده سالگی/ماجرای کتک خوردن حاج احمد متوسلیان از ...
داشت که با توجه به این سخنرانی خوبی که انجام دادی از پس آن نیز برخواهی آمد. خلاصه قبول کردم و سخنرانی آن روز را با تفسیر سوره مؤمنون شروع کردم. تخته ای گذاشتیم - همراه تخته سخنرانی کردن مد شده بود دومین سخنرانی من در همان سنین نوجوانی به این صورت انجام شد. تشکیل "انجمن اسلامی فتح" برای فعالیت های انقلابی در حدود سال های 55-56 به طور جدی در کارهای مطالعاتی و پژوهشی وارد شدم و
همچو اربابم حسین(ع) از عزیزانم گذشتم
گوشش قرآن و دعا بخوان و برایش دعا کن... انشاء الله در کربلا در حرم مطهر امام حسین علیه السلام حاجت هایت را بگیری؛ خدا را هیچ وقت فراموش نکن؛ هر چه ما داریم از خداست و باید به سوی خدا برویم و خدا خیلی خیلی مهربان است. دوست دارم بدانی که من چرا رفتم و جایم کجاست! شاید چند روزی بیشتر به عملیات سرنوشت ساز نمانده باشد... وقتی می بینیم که امام حسین علیه السلام از تمام زندگی اش گذشت و به ما درس داد؛ من هم امیدوارم امام حسین علیه السلام مرا به شاگردی قبول کند، هر چند قابلیت ندارم؛ اما از آن بزرگوار سرمشق گرفته، برای اسلام، از شما که بهترین عزیزانم بودید، گذشتم. *حوزه ...
از خودم راضی هستم/ دوستانم به من می گفتند تو گیر بده، ما دعوا کنیم!
، راستی این را هم بگویم، جاهایی می روم که هیچ کس نمی توانست برود و ممنوع بود و می رفتم ببینم چه خبر است! سین: اگر امروز آخرین روز زندگیتان باشد چه می کنید؟ جیم: امروز آخرین روز زندگیم باشد، خدا را شکر می کنم و تا جایی که بتوانم از دیگران حلالیت می طلبم و کارهایی را که دوست داشتم انجام بدهم، انجام می دهم. سین: اگر به گذشته باز گردید چه می کنید؟ جیم: همین راهی را که
زن و مرد خیانتکار محاکمه شدند
قانونی دارم. پس از آن اولیای دم به دادگاه گفتند که خواسته شان قصاص است. شیوا وقتی به درخواست قاضی در جایگاه حاضر شد، اتهام خودش را پذیرفت. وی در شرح ماجرا گفت: آبان ماه سال 87 با بهزاد ازدواج کردم و حالا یک پسر سه ساله دارم. شوهرم مردی عصبی بود و مرتب مرا کتک می زد به خاطر همین همیشه با هم اختلاف داشتیم. از آنجا که خانه پدرم در اسلامشهر بود، گاهی با پسرم برای دیدن پدر و مادرم به اسلامشهر می رفتم تا
ما قصه تعریف می کنیم و با شاد یا غمگین بودن آن کاری نداریم
. برای مثال چند روز پیش نقد خوبی در یکی از خبرگزاری ها خواندم که نویسنده آن ابتدا گفته بود من از بینندگان ماه عسل هستم و در ادامه هم نقدی به برنامه وارد کرده بود. در این سال ها از نقدهای بسیاری که به برنامه می شده، در ادامه کارم استفاده کرده ام. بسیاری از منتقدان سال های قبل حتی اکنون در این برنامه، همراه ما هستند. متاسفانه بسیاری از آدم ها فکر می کنند، آن چه آن ها توقع دارند، حتما باید اتفاق بیفتد
صدرالدین حجازی و سینا حجازی، پدر و پسر هنرمند
/> شما در موسیقی به سبک رگه پرداخته اید؛ در ذهن من نخستین چیزی که از این سبک شکل می گیرد نام باب مارلی است. شما هم با دیدن تصویر باب مارلی بود که خواستید دنبال این سبک بروید؟ سینا: من همیشه ریتم را دوست داشتم و نخستین سازی که شروع کردم تنبک بود. بعد دیدم سازی ایرانی است که من نمی توانم در آن کار خاصی انجام بدهم چون تا دلتان بخواهد در این زمینه مشاهیر داریم. برای همین سراغ تومبا رفتم. دوره
فضیلت سکوت
آکادمیک هنر گذشت، چطور بود؟ بعد از هنرستان به چه سمتی رفتید؟ برای ادامه تحصیل به فرانسه رفتم؛ آنجا مرسوم بود که باید یک سال را به عنوان آموزش پایه می گذراندیم ولی وقتی کارهایم را دیدند از این دوره معاف شدم و یک راست به دانشگاه رفتم. اول رشته نقاشی را ادامه دادم ولی مدرسه ام را دوست نداشتم و چون پایه هنرستان را داشتم و مباحث برایم آشنا بود در عرض سه سال، سه دانشگاه عوض کردم تا بالاخره به
بدون دست هم می توان قنوت گرفت
عاشق به چهره معشوق بنگریم در او هیچ نقصی نمی بینیم و اگر ما عاشق خدای رحمان باشیم در آفریده های او هم هیچ نقصی نخواهیم دید. نقصی اگر هست در نگاه ماست نه در آفریده های خدا. جمال یار را اگر درک کنی هر آنچه هست زیبایی است و زیبایی. اینها را روزی درک کردم که به مهمانی آن بانوی سپید مو رفتم. تنگ غروب بود که مهمان خانه عذرا خانم جعفری شدیم. بانویی که از روزی که خودش را شناخته از داشتن دست محروم بوده. اما
گذشت را از امام رضا(ع) آموختم
. روزهای سخت و سرنوشت سازی بود و من نیز بر تصمیم قصاص راسخ بودم. روز اجرای حکم به اتفاق رئیس انجمن حمایت از زندانیان به محل اجرای قصاص رفتیم. جمعیت زیادی را آنجا دیدم که تاکنون هیچ جایی ندیده بودم. همه من و همسرم را صدا می کردند و خواستار بخشش بودند. وقتی وارد زندان شدم، حالم بد شد و توانایی حرکت نداشتم. امّا لحظه اجرای حکم انگار انرژی مضاعفی در وجودم شکل گرفت و به سمت محل موردنظر رفتم و با
تبحر زبانی ابزاری مؤثر در نویسندگی است
شروع کردید؟ پدر من یک مغازه عطاری، بقالی در سبزوار داشت و من همیشه از مدرسه به مغازه پدرم می رفتم. در همسایگی مغازه پدرم با پسری آشنا شدم که کارهای نادرست و غیر خلاقی را انجام می داد و او ایده ای برای اولین داستان من شد که پس از نوشتن و شرح دادن داستان برای معلم با تشویق بسیاری از سوی او رو به رو شدم که مرا برای نوشتن بیشتر تحسین می کرد. *از نظر شما کسی که انشای خوبی می
ما به تلویزیون پول نمی دهیم!/نسل سوم پاپ کم سواد نیست
. به همه کسانی که مرا شرمنده کرده اند و گاهی اوقات که بعد از پایان کنسرت ها که می خواهم به منزل بروم آنقدر به من محبت می کنند که محبتشان مرا خجالت زده می کند. اما تا آلبوم بیاید قول می دهم که دو قطعه وارد بازار کنم. اگر زنده باشم و خدا اجازه نفس بدهد یکی را چند روز بعد ازعید فطر بیرون می دهم و دیگری تیتراژ یک سریال است که پر از حرف های عاشقانه است و احساس می کنم که مردم دوست داشته باشند. باز هم از
قرآن کتاب حکایت و قصه نیست
از ناراحتی او ناراحت شدم و اتّفاقا رفتم خدمت امام صادق(ع) و این جمله را برای امام صادق(ع) گفتم. امام صادق(ع) یک جمله فرمودند و خوشا به حال کسانی که لیاقت داشته باشند برای این جمله ها و اینکه تأثیر کند. آقا امام صادق(ع) فرمودند سلام مرا به او برسان و بگو اگر دست از کارت برداشتی، من بهشت را برای تو ضامن می شوم. می گویم آمد و مردم به دیدن من می آمدند و کم کم خلوت شد و او هم آمد و به او گفتم
دعای مادر شهید عملیات رمضان در برج صدام! +عکس
به گزارش شهدای ایران ، همان طور که برای بچه های تفحص هیچ لحظه ای دلنشین تر و زیباتر از دیدن برق پلاک شهدا میان تل های خاک و رؤیت گل های لاله روییده بر پیشانی شهدا نبود، امروز هم برای نگارندگان عرصه ایثار و شهدا هیچ چیزی لذت بخش تر از تفحص سرداران و شهدای غریب در روستاها و شهرستان های کوچک و کم نام و نشان نیست تا نام و یاد شهیدی را اگرچه سال ها از خاموشی و شهادتش گذشته باشد، دوباره در اذهان جاری
بنیامین: پامنبری حاج منصورم
بودند از مردم عادی و از تیپ های مختلف بودند که تنها در 10 روز محرم تشکیل می شد. بیشتر نوحه ها و آثاری را که در این زمینه می ساختم مداحان بزرگ در جاهای خاص اجرا می کردند. جالب این که خودم در این فضاهای خاص مجالی برای خواندن نداشتم. تنها کسی که در چنین فضاهایی به من مجالی داد، آقای خلج بود. ایشان مداح مستقلی است. ایشان تنها مداحی است که سال های بعد بدون ترس به کنسرت من هم آمد. کسان دیگری که
درد دل هایی از جنس ام اس/ بیماری که مغز و نخاع را تخریب می کند
برای دیگران ندارد و با فعالیت های ورزشی می توان این بیماری را مهار کرد. مددکار انجمن ام اس گیلان در ادامه به خاطره ای از مبتلا شدن به این بیماری پرداخت و گفت: وقتی فهمیدم به این بیماری مبتلا شدم تا مدتی به کسی نگفتم و یک روز وقتی به تنهایی به مطب دکتر مغز و عصاب رفتم یکی از آشنایان مرا دید و به بستگان و خانواده ام اطلاع داد و آن روز تلخ ترین خاطره از زندگی بودم چرا که هیچ یک از اعضای
بابا دست و پا ندارد ؛ 19 عمل جراحی هم افاقه نکرد + تصاویر
/> هیچکس دیگر امیدی نداشت، گفتم خدا خودش داده و حالا می خواهد آنها را پس بگیرد. گفتم فقط من زنده بمانم که بتوانم بالای سر همسر و فرزندانم باشم؛ 19 عمل جراحی انجام دادم و تقریبا یک هفته در آی.سی.یو بودم به طوری که همه فکر می کردند من تمام کرده ام و سه ماه نیز در بیمارستان امام رضا(ع) بستری شدم؛ در تمام این مدت تنها کسی که به من امیدواری می داد بعد از خدا، همسرم بود. خیلی سخت است برای یک زن جوان که پای
ناشناس ماند چون بر نفسش سوار بود
مردی ساکت، آرام و با اخلاق که برادر دو شهید بود و تا آخرین لحظات پربرکت عمرش از مسائل مالی و دنیوی دوری کرد و در گمنامی به دنبال معنویت و دانش بود. برای بررسی دوران رزمندگی و درک بیشتر زندگی صلواتی زاده، با برادر و دو تن از همرزمانش گفت وگویی انجام دادیم که در ادامه می خوانید. ما پنج برادر بودیم. محمد رضا متولد 1339 و بزرگ ترین فرزند بود. بعد از او علیرضا در سال 41 به دنیا آمد و در
گوهری به نام حجاب
در تقویم کشور ما بیست ویکم تیرماه را به نام روز عفاف و حجاب نامگذاری کرده اند. به همین منظور، در هفته عفاف و حجاب گفت وگویی با چند تولید کننده ملزومات حجاب و چند طراح لباس و چادرهای اسلامی ترتیب داده شده که در ادامه می خوانید. همسر و دخترهایم مشوق من بودند میثم نژادرمضانی، یکی از تولید کنندگان ملزومات حجاب است که حدود 10سالی است در این زمینه فعالیت می کند.او فارغ التحصیل رشته
آخرین وصیت شهید تربیت ولایی فرزندانش بود
عملگرایان واقعی اش با خون گره خورده است؟ بارها شاهد بوده ایم که راه سبز ولایت به سرخی شهادت ختم می شود و شاید پاسخ به این سؤال، همان سعادتی را به ارمغان بیاورد که شهدا به آن دست یافته اند. گفت و گوی ما با جلال زاده اکبر پدر و نرگس بهادری همسر شهید علی زاده اکبر از شهدای مدافع حرم را پیش رو دارید که 4 خرداد سال 55 در کاشمر به دنیا آمد و 28 مرداد سال 92 نیز در سوریه به شهادت رسید. پدر
هادی در روز تولدش دوباره متولد شد
نماز شکر خواندم که خدا لایق دانست پسرم را جزو شهدا و مرا مادر شهید بپذیرد. شهادت هادی تاج افتخاری بر سر ماست که هرچند لایق نبودیم، خدا نصیب مان کرد. پیکر شهید همان زمان تحویل شما شد؟ گویا شهید دوبار تشییع شده است. بله، 19 اسفند 93 که پسرم به عراق رفت، تا دوم فروردین هر شب تماس می گرفت. روز سوم فروردین 94 به شهادت رسید و خبر شهادتش را 4 فروردین به ما دادند. 5 روز بعد یعنی 9
خون پسرم برای حجاب و غیرت به زمین ریخت
دوباره سید جلیل رفت جبهه. یعنی خدا نذر من را یک مرتبه قبول کرد و او سربازی اش را به سلامتی گذراند و برگشت اما دوباره رفت و این بار شهید شد. باز هم خدا را شکر. ببین چه روز و چه شبی برگشته است! پدرش هم در چنین روزهایی فوت کرد. چهار سال قبل در شب نوزدهم ماه رمضان فوت کرد. حالا ببین پسر من چه روز و چه ساعتی به آغوش من برگشته است! من خیلی خدا را شکر می کنم. پسر من، خوب بود و خوب هم رفت. خیلی با غیرت
خلبانی که خبر کودتای نوژه را به امام خامنه ای داد
داشتم، گفتم: من بیت امام را نمی توانم بزنم ولی تلویزیون را می زنم. پس از کمی صحبت از او جدا شدم و به خانه مان رفتم و موضوع را با مادرم که زنی ساده و مسلمان بود در میان گذاشتم. مادرم به شدت ناراحت شد و گفت: تو نه تنها این کار را نباید بکنی، بلکه باید خبر بدهی و جلوی این کار را بگیری و اگر اطلاع ندهی شیرم را حلالت نمی کنم و از تو رضایت ندارم. بالاخره تا ساعت 12 شب با مادرم و برادر
نزهتی: رفتن از ملوان بزرگترین اشتباهم بود
شود ولی ملوان تیمی است که کارهای سخت را انجام می دهد و مطمئنا با اضافه شدن سرمربی و تمهیدات ویژه کادر فنی می توانیم رفته رفته به شرایط آرمانی برسیم. نزهتی افزود: من از همه هواداران ملوان چه در موقعی که در این تیم بودم و چه وقتی که از این تیم رفتم و مرا مورد محبت و لطف خود قرار دادند، تشکر می کنم. بعد از بازی سایپا- ملوان و ابراز محبت هواداران تصمیم گرفتم به ملوان بازگردم و حتی 60 درصد از
تو را من چشم در راهم...
می آمد و من بر روی ویلچر، تمامی امید ها و آرزوهایم را دست نیافتنی می دیدم. در خانه مهربانی عزیزه می گوید: بعد از فوت والدینم، امید من بعد از خدا تنها برادرم، پرویز بود. انگار دعای من گرفت و برادرم در 24 سالگی شغلی مناسب در تهران پیدا کرد. خواهرم چند سال قبل از فوت مادرم ازدواج کرده بود. من و برادرم چمدان خود را بستیم و راهی تهران شدیم. به پایتخت که آمدیم، از برادرم خواهش کردم من را به