بعد از اینکه حمیدیان چشم هایش را باز کرد عروسک خرسی کوچکی را دست ضیاء دید و هیجان زده شد. او با کلمات بریده بریده ای مثل ای وای، در بُهت و سکوت فرو رفته بود و حتی بغض هم کرد. او بعد از لحظاتی سکوت گفت: حالا در این روزگار شلوغ خیلی حسرت روزگار بچگی ام را می خورم. دوست داشتم آن دوران پراز جاودانگی باشد. من همواره پر از احساسم. این عروسک هم چیزی است که تمام بچگی مرا معنا می کند