گوید: ترس از مرگ در میانه سال های 1390 مرا به سازمان باغ رضوان کشاند، ماه های اول فقط پشت شیشه می ایستادم و به کار غساله ها نگاه می کردم، از بوی کافور بدم می آمد، شب ها خواب مرده هایی را می دیدم که غسل داده می شدند. این بانوی جوان ادامه می دهد: سازمان خیلی دوست داشت من به عنوان غساله کار کنم ولی من قبول نمی کردم، کم کم داوطلبانه کمک می کردم ولی به مرده ها دست نمی زدم و بعد از یک سال که
اَلْمُقْتَبِسِ اَلْمُرْتَادِ فِی مُدَّةِ اَلْأَجَلِ وَ مُضْطَرَبِ اَلْمَهَلِ فَیَا لَهَا أَمْثَالاً صَائِبَةً وَ مَوَاعِظَ شَافِیَةً لَوْ صَادَفَتْ قُلُوباً زَاکِیَةً وَ أَسْمَاعاً وَاعِیَةً وَ آرَاءً عَازِمَةً وَ أَلْبَاباً حَازِمَةً نهج البلاغه خطبه 83 چون رشته کارها از هم گسست و روزگاران سپری شد و رستاخیز مردم فرا رسید، خداوند آنها را از درون گورها یا آشیانه های پرندگان یا کنام
عنوان خطابه و بعد میرفت و مسجد تعطیل! سبزوار از قدیم حوزه علمیه بزرگ و علمایی بزرگ داشت که همه جا پر آوازه بودند و از تمام ایران هم در گذشته برای تحصیل به سبزوار میآمدند. بهلول که در مسجد گوهرشاد مشهد چند شبانه روز سخنرانی کرد و ماجرای قتل عام گوهرشاد پس از آن توسط رضاشاه واقع شد، ساکن سبزوار شد. پدرش در سبزوار حجرهای داشت و مردم خیلی دوستش داشتند. بهلول در سبزوار بزرگ شده بود و همانجا
مُردگان احترام بگذارد و اینکار را با عشق و علاقه ادامه میدهد و زمانی که همسرش متوجه شغل او میشود ،حاضر به کناره گیری از کار نیست. و در آخر فیلم آخرین جنازه ای را که باید تجهیز و تمیز کند، پدر خودش است که در سالهای کودکی او و مادرش را رها کرده و به جایی دور رفته است و لحظات نابی را در سکانس های واپسین برای مخاطب رقم میزند. و آنجاست که با یک داستان ساده و یکدست و بسیار زیبا هم مخاطب را درگیر