تانک مدام به دپوی خاکریز اصابت می کنند و کوهی از گرد و خاک و دود به هوا بلند می شود. در طرف راست دژ مستقر شده ایم. تلفات بسیار بیشتر از آن است که حدس می زدم. از همه گردان گروهانی بیش نمانده است. توی نعل اسبی گیر افتاده ایم. دیده بان دشمن از روی یک کله قندی بزرگ بر ما دید دارد. بچه ها دارند قتل و عام می شوند. گلوله مستقیم تانکی صفیرکشان از بالای سرم می گذرد و به لودری که در سمت راست خاکریز بیکار
خواهرم بستم و تکه ای از آن را هم به لوستر بستم که وانمود کنم او خودش را حلق آویز کرده است. در همین هنگام صدای در را شنیدم. پدرم مشغول باز کردن درِ خانه بود. به اشتباه با خودم فکر کردم که اگر او جسد آرین دخت را ببیند با من درگیر می شود. به همین دلیل پشت در کمین کردم و وقتی پدرم وارد شد با چاقو به سویش حمله کردم و با چند ضربه او را به قتل رساندم. نمی دانم چطور دست به این کار زدم اما می خواستم
زاری همسر محمود را نبینم. برای همین از آنجا دور شدم، اما می دانم به محض اینکه وقتش برسد، باید برگردم و پای سفره عقد بنشینم... چند روز بعد خاله شقایق از سفر برگشت و او از خانه ما رفت... روزها و هفته ها همه حرف ما در خانه راجع به او بود. جایش خالی به نظر می رسید. باور نمی کردم آن همه شور و عشق به زندگی آن سوی سکه نا امیدی و تلخی است... روز آخر به من گفت: – نگران آینده من نباشید . زندگی هر چقدر خلاف میل من پیش برود، باز می توانم دریچه هایی در آن پیدا کنم که از آن لذت ببرم. این رسم زندگانی است ... من نمی خواهم مغلوب تلخی ها بشوم. ...
این سمت پل من را متوجه خود کرد. هیجان زده به آن سمت پل دویدم. هرچه به سمت دهانه این پل نزدیکتر می شدم، صحنه های وحشتناک بیشتری را می دیدم. گفتم وای خدای من!! یا ابوالفضل! تعدادی از رزمندگان شهید و مجروح شده بودند، بعضی ها از شدت درد داشتند ناله می زدند. تعدادی وحشت زده نمی دانستند چه کار کنند. لحظاتی قبل برادر شهید رضا تصمیمی را دیده بودم که روی کیسه شنی نشسته است و اکنون همانطوریکه نشسته
که رسیدم، باز سختم آمد! چند روزی بالکل کتاب را گذاشتم کنار! اما در همه این مدت، از در و دیوار و دوست و آشنا و حتی رسانه ملی، آنچه دیده و شنیده می شد، تشویق به مطالعه من زنده ام بود! موضوع را با یکی از دوستان در میان گذاشتم. رسما مسخره ام کرد و پیشنهاد داد؛ از آخر کتاب، بخوان بیا عقب، همین که به ایام اسارت رسیدی، دوباره کتاب رو بگذار کنار! با آنکه از نظر اهل عقل، مسخره بود لیکن برای من، پیشنهاد