همبستگی با او، یک کم فحششان می دادم، اما نه با صدای خیلی بلند . سرانجام از بد روزگار مانند دوستش جف قضاوقدری می شود: آن شب باز تبم چند درجه بالا رفت، مقداری که هنوز جا داشت. همه چیز خیس تر و گنگ تر می شد. یادم می آید که وقتی نصف شب بیدار شدم، به خودم گفتم خوشحالم لااقل نباید فردا به مدرسه بروم . دونفری در خیابان راه می روند و سوژه گفت وگوهایشان امورسطحی است. برای نمونه گفت وگویی که پیرامون چرایی