نزدیک و نزدیک تر شدند . شاید آن صدا ها را در خواب می شنیدم ، شاید هم بیدار بودم و می شنیدم . چشم که باز کردم از رادا و آتش و دریا خبری نبود . صبح شده بود و در آن هنگامه اول بیداری هنوز کمی گیج بودم که صدای کاووس را شنیدم : - بیرون اتفاقی افتاده ، انگار قاصد داکشا رسیده از جا بلند شدم و همراه کاووس ، ساتی و رادا از قلعه خارج شدیم . بومی ها عقاب بزرگی را که روی یک تخته سنگ نشسته