مانده بودم چطور با پیکرش روبه رو شوم. به تهران رسیدیم و از تهران تا آمل می لرزیدم از ترس اینکه مبادا بنری از هادی در شهر باشد که این حقیقت را توی سرم بزند. رسیدیم آمل و 2 شبانه روز نخوابیدم تا برسیم و صبح شود و بروم خانه پدرشوهرم. بعد دختر عمویم گفت خبر شهادت روی سایت ها رفته، من سریع لپ تاپ را برداشتم و به اتاق برادرم که اینترنت داشت رفتم. هنوز خبر نداشتم چطور به شهادت رسیده. فقط به ما گفته
صیادان به پناهگاه خود، در تماسی با خانواده اسیران درخواست مبلغی برای آزادی آنها کردند. تمام این روزها برای صیادان در رنج گرسنگی و تشنگی و برای خانواده هایشان در استرس و فقر گذشت. کار تا آن جا پیش رفت که ساکنان روستاهایی در شهرستان چابهار رو به گدایی آوردند که حداقل هزینه ای برای غذای عزیزان خود بفرستند اما در همان روزها هشت نفر از اسیران جان خود را در غربت و بر اثر شکنجه، گرسنگی و شرجی سواحل عدن از
خاطره باشه . ( میدونی که دستم خالیه ... نمی تونم اونو به مکه بفرستم اما از برکت وجود تو ، زیارت تو برای ما مانند رفتن به خونه خدا شده ) اما بازم کارم گره خورد و پولمو خرج کردم . باز هم شرمنده خودمو مادرم شدم . اما ایندفعه ، کوله بارمو بستم . نذر کردم اگه دعوتم کنی بیام و چند روز و چند شب خودمو دخیل ببندم به ضریحت . می خوام چند روزی و که اونجا هستم از پیشت دور نشم . می خوام