بولدوزر، وحشت را در نفست به بازی می گیرد... ترس... چشم های مادر... دست های پدر... زبان درازی های خواهر... کتانی های برادر... گل کوچک با توپ پلاستیکی با بچه های محل.. آب یخ که شقیقه ات را به درد می آورد... آخ... خدایا به دادم برس... تنهای تنها... بولدوزر، پذیرایی اش را آغاز می کند... خااااااک... خاااااک نفست را حبس می کنی