جنگل. در چند ماهی که در خانه نبود بارها از پشت تلفن به مادرش گفته بود دلم برای آب و هوای آبادی و پیاده روی در جنگل لک زده. وقتی از سفر آمد، مادر در مقابل خواسته عجولانه اش نه نیاورد. به مادرش گفت می روم همین اطراف. تا کلبه چوبی قدیمی عمو حیدر. چرخی می زنم و بر می گردم. مادر از شوق آمدن فرزندش، از صبح زود تدارک ناهار دیده بود و وقتی مسافرش از راه رسید وقت ناهار بود. پسرگفت: ناهار بماند برای