زمستان تازه داشت تمام می شد. توکل برای رسیدن به روستای بالا باید از چهارتا کوه، سه تا شیارعمیق، و چندین مزرعه وصل شده به هم می گذشت. آن روز توکل برای آوردن الوار به روستای پایین رفته بود و آفتاب تازه غروب کرده بود که به آنجا رسید. یک ساعتی در خانه خاله اش منتظر ماند تا شوهرخاله اش عموگل علی از راه رسید و الوارها را از داخل انباری کاهگلی شان بیرون آورد و با کمک هم آنها را روی قاطر بار کردند و با طناب محکم بستنش تا به خاطردوری راه، به زمین نیافتد. ... ... ادامه خبر