. رسیدیم به خط مقدم. دشمن هم با توپ و خمپاره آمد به استقبالمان. اما من ویراژ می دادم و حرکت می کردم. خط مقدم را کامل به شجاعی نشان دادم که گفت: دیگه بسه، برگردیم. اما همین که خواستیم حرکت کنیم، خمپاره ای در نزدیکی مان منفجر شد و شجاعی جیغ بنفشی کشید و مثل آب کش سوراخ سوراخ شد! با هر مکافاتی بود شجاعی را به عقب رساندم. خسته شده بودم. دو شب بود که نخوابیده بودم. لذت موتورسواری به جای