المقدس را اینگونه روایت می کند: یک ماه قبل از اعزامم به جبهه ها، اوایل جنگ بود، یکی، دوبار می خواستم فرار کنم و به جبهه بروم؛ ولی متاسفانه خانواده ام متوجه شده و از رفتنم جلوگیری کردند. من علاقه زیادی به جنگ داشتم، دوست داشتم مثل مردها بجنگم و کشته شوم، آن روزها فقط 15 سال داشتم، یادم می آیدکه برای اعزام به بسیج رفتم ولی گفتند تو خیلی سن ات کم است؛ ولی خوشبختانه بعد از چند ماه تلاش، اسمم را برای
که ما رفتیم منطقه، یکی از درجه داران به هویت صفرعلی اکبرزاده که بچه بیرجند مشهد بود مامور شد که برود به لشکر 92 زرهی اهواز برای گرفتن قطعه تانک، ایشان در راه بازگشت تصادف کرد و به رحمت خدا رفت. مرحوم دارای یک زن و سه فرزند بود و چون اوایل جنگ بود ایشان را متوفی قلمداد کردند. فرمانده گردان سرگرد سلیمی به من گفت که برو ببین چه کار می توانی برای مرحوم انجام بدهی؟ گفتم اجاز بدید نامه نگاری و مکاتبه
. این بانوی مقاوم، عصمت چراغی نام دارد. در ادامه ماحصل گفت وگوی ما با وی را می خوانید: پس از پیروزی انقلاب اسلامی، در سن 16 سالگی فعالیت های انقلابی و فرهنگیم از عضویت در انجمن اسلامی دانش آموزی آغاز شد. سال 58 با فرمان امام (ره) مبنی بر تشکیل ارتش 20 میلیونی، به عضویت بسیج شهر اهواز درآمدم. در آن مقطع زمانی، بسیج خواهران و برادران از یکدیگر تفکیک نشده بود. ثبات و آرامشی با
ایرانی که سال ها در اسارت صدام بوده و در زندان های عراق با فرمانده های امروز حشد الشعبی (بسیج مردمی عراق) آشنا شده است، توانسته خود را برای دفاع از حرم در عراق به آنجا برساند. این رابط که در اهواز زندگی می کرد، به من گفت که شهید جواد دیگر تلفن مرا سوزانده بود از بس که تماس می گرفت و پیگیر اعزامش بود! شهید کوهساری آن قدر تلاش کرد تا بالاخره توانست در روز 22 ماه رمضان سال 94، بعد از انجام مراسم عزاداری
به گزارش پایگاه خبری ندای ساحل ؛ به نقل از دفاع پرس : در بخش نخست گفت وگوی خبرنگار دفاع پرس با عصمت چراغی بانوی مقاوم دوران دفاع مقدس به تحرک های رژیم بعث پیش از آغاز رسمی جنگ و مقاومت مردم ساکن شهرهای مرزی پرداخته شد. در ادامه بخش پایانی گفت وگو را می خوانید: سردرد را با شنیدن خبر آزادی خرمشهر فراموش کردم اول خرداد ماه رزمندگان اسلام به خرمشهر مسلط شدند اما به جهت اینکه