خوشبو. جوان رعنا. #خیابانی #ایران-ازبکستان ال دودرینو: میگه "بچه ها توپ رو به حریف دادن و خودش به فضاها رفتن." گل خوشبو تاثیرش رو گذاشته مثل اینکه. فانیانو: قشنگ معلومه خیابانی این "گل خوشبوی ایرانی" رو تو درفت سیو داشته. آقای سنگ: گل خوشبوی ایرانی فقط اون گلی که خداداد عزیزی به استرالیا زد. بعد از اون همه ی گلها گل مصنوعی بودن. رجب: باور بفرمایید خیابانی
مردم رو کشتند رو امریکا ساخته چهارما تا چند دقیقه پیش خدارو قبول نداشتی و اصن اعتقادی به ماورا نداشتی اما حالا میگی خدا از ما نگذره؟؟اتفاقا تو این مورد هم شبیه داعشیا هستی دمت گرم خدایی اسباب خندم رو فراهم کردی تو و امثال تو این قدر پوست کلفت و بی چشم رو هستید که تا جلو چشتون چندتا آدم کشته نشه و حمد و سورتون به وسیله همون داعشی ها خونده نشه قدر این مملکت و اسلام نمیفهمید
ببینیم چگونه است؟ خندیدم گفتم: کاظمین تمام شد حالا مانده بروی سوریه؟! دیدیم چند ساعت بعد برگشت. قیافه مظلومانه و ساکت به خود گرفته بود. پرسیدم تو که گفتی شب می مانم چرا آمدی؟ یک مقدار حرفش را مزه مزه کرد و گفت: آمدم پاسپورتم را ببرم. گفتم: برای چه؟ گفت: رفتم آنجا گفتند برو پاسپورتت را بیاور. عصبانی شدم گفتم تو رفته بودی سری بزنی و برگردی، حالا آمدی پاسپورتت را ببری؟ از قضا آنجا که می رود
تصاویری از 4 بازیکن جدید استقلال که با پیراهن این تیم عکس انداخته بودند منتشر کرد و نوشت: پوشیدن پیراهن استقلال لیاقت می خواهد جمله ای که به نظر می رسد مخاطبش شایان مصلح است. اینستاگرام پندار توفیقی این یارو عااالیه . بذارید هارت و پورت کنه تو نقل و انتقالات هواداراشونم که همه گوش مخملی خوراکشون ..... فرض شدنه!! چه مربی چه مسول نقل و انتقالات . یه ماه از لیگ که گذشت همین گوش
، حیفه برو درست را بخون که در جواب گفته می شد حیف آن لحظاتی است که ما می توانیم کنار هم باشیم و نباشیم. واقعیت این است که در حقیقت هم این از خودگذشتی یا حماسه اتفاق افتاده بود و خیلی بی صدا و بدون شعار و نمایش در چند موقعیت جغرافیایی دیگر همزمان این مسئله تکرار می شد. کثیریان: در قصه حداقل سه شخصیت وجود دارد که موازی هم پیش می روند البته با سه رنگ مختلف که یکی از آنها را خانم طباطبایی
گفتند که بیا اینجا کار کن. در این فروشگاه فقط خانم ها کار می کردند و همسرم راضی بود که در این فروشگاه کار کنم. مدیر آنجا خانم جعفری بود و بعد از این که من به آنجا رفتم خیلی به من کمک کرد. وقتی فقط 12 روز از کار کردنم در این فروشگاه گذشته بود، صاحب خانه به ما فشار می آورد که خانه را تخلیه کنیم چون چند ماه بود که اجاره نداده بودیم. جالب این که خانم جعفری در کمال بزرگواری و در حالی که من فقط
توانم صبر کنم. باید بروم و اسلحه ی داداشم را بردارم. نباید سلاحش روی زمین بیفتد! “ هرچه می گفتم نرو، قبول نمی کرد. همین شد که فردای آن روز رفتم دبیرستان شان. یکی از معلم هایش را می شناختم. به او گفتم : “هر کاری می کنم محمود به جبهه نرود، قبول نمی کند! “ معلمش گفت : “حاج خانم! هیچ کس نمی تواند محمود را نگه دارد. اسمش را هم نوشته تا از طرف دبیرستان به جبهه برود. “