سایر منابع:
سایر خبرها
قصد قتل عمد نداشتم
کیفرخواست گفت: تحقیقات پلیس اسلامشهر نشان می دهد که متهم 27 ساله در جریان یک نزاع مرتکب قتل شده و در بازجویی ها هم به جرمش اقرار کرده است، بنابراین گناهکاری وی محرز است و برایش درخواست صدور حکم شایسته دارم. بعد از اینکه اولیای دم درخواست قصاص کردند، یکی از برادران مقتول در جایگاه قرار گرفت و گفت: یک روز قبل از حادثه برادرم به خاطر مسائل ناموسی با بهروز درگیر شده بود. روز حادثه در خانه نشسته
جنایتکار پولدار: مست بودم، رفتارم دست خودم نبود
دردسرساز شد و وقتی عصبانی شدم چاقو را از داشبورد خودرویم برداشتم و به معین حمله کردم. بعد از قتل چکار کردی؟ من نمی خواستم بکشمش ترسیده بودم و فرار کردم. کی فهمیدی معین به قتل رسیده است؟ دو روز بعد از حادثه 13 شهریور 92. بعد چه کار کردی؟ ترسیده بودم به خاطر مجازات، قانون، ترس همه اینها باعث شد فرار کنم. در این مدت کجا زندگی می کردی؟
مرجع تقلیدی که پدرش اورا وقف امام زمان کرد
/> سومین تبعیدگاه انارک نائین یک روز رئیس اطلاعات شهربانی مهاباد به منزل آمد که نامه ای از قم آمده مثل این که مشکل کار پایان یافته. و باید به شهربانی بیایید اما در شهربانی گفتند شما باید هم الان به سوی انارک نائین حرکت کنید، حتی حق بازگشت به منزل و روشن ساختن وضع همسر و فرزند را هم ندارید! (خانواده نزد ما بودند) تا خواستم مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر را یادآور شوم، دو مأمور مسلح با دو قبضه
زندگی با یک جانباز افطار شیرینی دارد!
خانواده ای روستایی در اطراف کاشان. پدرم با رزق حلال کشاورزی و مادرم با زحمت قالیبافی مخارج زندگی مان را تأمین می کردند. پدر و مادرم مزد رزق حلالشان را گرفتند و همسرم غلامرضا اسماعیلی جانباز قطع نخاع گردنی به خانواده مان هدیه شد. چرا تصمیم به ازدواج با یک جانباز گرفتید؟ خودم را در قبال فداکاری مردان و زنان در انقلاب و دفاع مقدس مدیون می دانستم. می خواستم دینم را ادا کنم. در جشن
اعلام گذشت از قاتل به احترام ماه خدا
ها بود که متهم چند روز پس از حادثه بازداشت شد. صابر در بازجویی ها با اظهار پشیمانی به قتل برادر زنش اعتراف کرد و گفت به خاطر مصرف مشروب روی رفتارش کنترل نداشته است. وی گفت: آن شب عروسی دختر خاله همسرم بود و من مشروب خورده بودم به همین دلیل حالت طبیعی نداشتم تا اینکه با پدر زنم درگیر شدم. وقتی درگیری ما بالا گرفت بهرام به طرف من حمله کرد . او سر و صورتش خونی بود که من وحشت کردم و با چاقوی میوه
من اعضای حزب توده را لو ندادم
بهتر است شب همینجا بمانیم. آن زمان من با سعید آذرنگ (یکی از کادرهای تشکیلات مخفی) هم خانه بودم. گفتم اگر نروم او نگران خواهد شد و فکر خواهد کرد که برای من اتفاقی افتاده است. باید بروم از بیرون به او زنگ بزنم. جوانشیر گفت پس در این صورت اگر می خواهی برو منزل، ما خودمان جلسه را ادامه خواهیم داد. آمدم بیرون. چند دقیقه ای گشتم تا مطمئن شوم کسی دنبالم نیست بعد رفتم منزل. ** وانمود می
من شریعتی را لو ندادم /سکته دکتر شریعتی در زندان
شهربانی برد و گفت: چند تا جنازه هست که باید شناسایی کنید. یک دفعه دید که من جلوی یکی از جنازه ها نشستم. جنازه زهره شانه چی بود که زنم بود. گفت: چی شد؟ این چه کسی است؟ گفتم: زنم است. شروع کرد از بالا تا پایین رژیم را فحش دادن و گفت: این فلان فلان شده عضدی این را می دانسته و مخصوصا نه به ما گفت و نه گذاشت شما متوجه بشوید. بعد گفت: من دیگر اینجا نمی مانم. چند روز بعد او را در میدان امام حسین و در ماشین
پله پله تا خدا؛ شب قدر در شهری که زیبا نبود...
سالگی به ته خط برسد و کاسه صبرش لبریز شود و هیج دوست و آشنایی هم نداشته باشد که کمکش کنند، به اینجا می رسد. محسن بزرگترین آرزوی امشبش را آزادی مادر و خواهرش می داند و می گوید: امیدورام بتوانم مادرم را راضی کنم که به خاطر من از خودش نگذرد. این شب ها مادرم به دنبال رضایت از خانواده مقتول است علیرضا جوان دیگری است که در 15 سالگی و در یک درگیری به جرم قتل برادر دوستش به
جنایت تلخ خواستگار شکست خورده
پسرم از خواب بیدار شدند که آنها را هم با چاقو زد. در یک لحظه توانستم از دست او فرار کنم. مرد مهاجم وقتی مطمئن شد دختر بزرگم خانه نیست، از محل فرار کرد. من هم با داد و فریاد از همسایه ها کمک خواستم. متهم به نام میثم، از چندی قبل خواستگار دخترم بود اما به خاطر رفتارش ما با این وصلت مخالفت کردیم. با توجه به حساسیت موضوع، پرونده برای رسیدگی در اختیار کارآگاهان پلیس آگاهی قرار گرفت و