نواهای موسیقی با همه دلپذیری شان، از کهکشان ها با همه راز و رمزش می رسیم به همین دیوار روبه رو؛ دیواری پر از عکس که در قابی بزرگ کنار هم نشسته اند. این عکس ها را یکی از دوستداران شاملو تهیه کرده و در تابلوی بزرگ جا داده، برای خودش گردهمایی مفصلی است، چشم می چرخانیم و چهره های آشنا را پیدا می کنیم؛ همه آن چهره هایی که یا آنها را به واسطه شاملو شناخته ایم یا شاملو بخشی از آثار آنان را ترجمه کرده است مثل
این خانه باز شد دختر 12 یا 13 ساله ای را دیدم که روی زمین افتاده بود و در حالی که فریاد می زد و خون از بینی اش می آمد، چندین مرد به نوبت به او لگد می زدند. روز بعد جانی به این خانه آمد و با پوزش از این که پس از جدا شدنش از ما باید اشتباه وحشتناکی رخ داده باشد گفت برای تهیه کارت شناسایی عکس خواهیم گرفت و بعد برای خرید یونیفورم خواهیم رفت تا بتوانیم کارمان را در هتل شیکاگو شروع کنیم. پس از
تواند برای ما جای شبهه بگذارد که یک زن چطور می تواند تا به این حد به خصلت های مردانه نزدیک باشد. اگرچه نویسنده خصیصه های زنانه سروین را نخشکانیده است بلکه با همه زد و خوردهای قصه ما در جاهایی هم می بینیم که روحیه لطیف زنانه و بیشتر مادرانه او مانع از سرکشی های همسرش می شود. همچنان که در اوایل نقد عنوان شد اتفاقات ناگهانی در ماجراهای تگرگ مخاطب را دچار یک قضاوت عجولانه می کند. با
جلوی پرویز پرستویی دیالوگ بگویم. اصلا نمی دانستم پرستویی یا داریوش ارجمند چه کسانی هستند. وقتی داشتم پشیمان می شدم که نروم خارج و همین جا بمانم، همین دوستان عزیز نصیحتم کردند که این کار را نکن، برو درست را بخوان و با دست پر برگرد. سر صحنه هوای تان را داشتند؟ - بله، خیلی به من لطف داشتند. همچنان قطام شاه نقشم است به خاطر دایی؟ - دایی ام که سر
و شیوه شاعر بزرگی چون احمد شاملو که من 11 سال شاگردش بودم آرام آرام در دیالوگ هایم لحاظ شده است. ما هملتِ شکسپیر را و عموما تمام کارهای او را به عنوان آثاری روایت محور می شناسیم اما به نظرم شما در هملت، تهران 2017 این روایت را تقلیل می دهید و دغدغه تان نیست. این چشم پوشی از روایت از یک سو به شما آزادی می دهد و از سوی دیگر ناچار می شوید پیش از شروع کار، داستان را در حد دو، سه خط برای
دیگر سؤال و جواب های آقای ناظم کلیشه ای شده! خدایا اگر امروز امتحان ریاضی مان لغو شود، خیلی چاکرتم! وارد آسانسور می شوم و دکمه ی یک را فشار می دهم. وقتی به مدرسه برسم، اول از همه حساب بردیا را می گذارم کف دستش. پسره ی تمشک! حالا دیگر جمله های فلسفی برایم پیامک می زند: تقلب کمک نیست، ترویج بی عدالتی است! آسانسور روی طبقه ی شش می ماند. دوباره دکمه ی یک را فشار می دهم، اما تکان