سایر منابع:
سایر خبرها
اینجا زیر آب است
مقبره را تمیز کنند. همه تا زانو در گل بوده اند، اما هنوز تمیزکردن مقبره کار زیادی دارد. نیره خانم نیره خانم همسر متولی امام زاده است و با چشمی گریان درباره سیل می گوید: ما ناراحت خسارات سیل نیستیم، اما این چند روز برای آقا خواب و خوراک نداشتیم، ما هفت نسل است که خانوادگی متولی این امام زاده هستیم و همه سال را این جا زندگی می کنیم، چندین بار خواسته ایم مقبره را جا به جا کنیم و
تو حاجیه ای هستی که حجش 4 سال به طول انجامید
دنیا و به خودت. یادم به خودم و خیلی های دیگر می افتد که بی هدف و بی معنی و بی انگیزه، از کنار زندگی عبور می کنیم. بی آنکه به آن نگاه کنیم. بی آنکه برای زنده بودن زندگی، برای زنده بودن خودمان تلاش کنیم. ما حیات را قدر نمی دانیم و شماها از مرگ، زندگی ساختید. راستی خواهر 17 ساله من، اکنون که برایت می نگارم، شب پربرکت قدر است. شب 21 ماه مبارک. نمی دانم چرا امشب دست به قلم بردم
آرزوی بزرگ شهریار
حشمت اله آزادبخت / میرملاس : پس از چند روز حاکمیت مطلق غبار بر آسمان، بالاخره آفتاب توانست به راحتی بر پوست دیوارهای شهر پنجه بکشد اما آفتاب صورت شهریار هنوز زیر هجوم غبار اندوهی بزرگ، به مردابی پوسیده می ماند. *** در حالی که جعبه ی سیاه شکسته ی واکسش را از اسکلت کوچک شانه اش آویزان [...] حشمت اله آزادبخت / میرملاس : پس از چند روز حاکمیت مطلق غبار بر آسمان، بالاخره آفتاب توانست به راحتی بر پوست دیوارهای شهر پنجه بکشد اما آفتاب صورت شهریار هنوز زیر هجوم غبار اندوهی بزرگ، به مردابی پوسیده می ماند. *** در حالی که جعبه ی سیاه شکسته ی واکسش را از اسکلت کوچک شانه اش آویزان کرده است سرش را به دفتر هفته نامه سیمره نشان می دهد: - واکس نمی زنید؟ ... سرش را پایین انداخته و فرچه ی واکسش را بر لنگه ی رنگ پریده ی کفشم تکان می دهد. درس می خوانی؟ – زمستان بله. کلاس چندمی؟ – دو آقا. چرا لباس سیاه پوشیده ای؟ – واسه این که واکس کثیفشان نکند... سنجاق کوچکی را بر جیب پیرهنش قفل کرده و می گوید یک روز غروب عده ای معتاد جیبم را زدند و آن روز با چشمانی خیس و دستانی خالی به خانه برگشتم. اما حالا دیگر این سنجاق از جیبم محافظت می کند. درآمد روزانه ات چه قدر است؟ دست روی جیب می گذارد: تا حالا که ساعت دوازده ظهر است چهار صد تومان کار کرده ام. تا شب شاید بشود دو هزار یا کمی بیش تر. دوست داری مثل بچه های هم سن و سال خودت در کلاس های اوقات فراغت تابستان شرکت کنی؟ در حالی که گلوله ی آب دهانش را به آرامی قورت می دهد و چشمانش نقطه ای نامعلوم را نشان می دهد، می گوید: نُچ. وقتی دلیلش را می پرسم می گوید: پدرم دور میدان کارگری می کند اما چون پیر است هیچ کس به کارش نمی برد و بیش تر روزها دست خالی به خانه برمی گردد و من مجبورم کار کنم تا خرج خانواده را دربیاورم. از شهریار می پرسم بزرگ ترین آرزوی زندگیت چیست؟ و شهریار نیزه ی آماده ی جمله ای را بدون مکث در سینه ام فرو می کند: یک سرپناه از خودمان داشته باشیم. ... شهریار چون تکه ابری سیاه با باد می رود. من می مانم و یک آسمان غبار دل تنگی. *** دیو سکوت بر سینه ی تاریک شهر زانو زده است و من دانه دانه ستاره ها را مرور می کنم اما چشمان شهریار پشت سوسوی هیچ کدامشان پیدا نمی شود. به شهریار فکر می کنم و دستان سیاه کم خونش که دور از چشم شهریاران در شهری بی یار، زندگی را به زور غلت می زند و هر روز باید سوزش گلوله های اسراییل فقر را بر سردانه ی غزه ی کوچک سینه اش تحمل کند. به شهریار و آرزوی محال کوچکی که از شانه های سیاه چشمانش آویز شده است. به شهریار که شاید حالا در خواب، به بزرگ ترین آرزویش رسیده و قهقهه اش تمام زمین را پر کرده است. به شهریار که وقتی تابستان تمام می شود و او با قارقار کلاغی در شکم از مدرسه به خانه شلیک می شود تا نمره ی 20 انشایش را بر سرخی ِ نگاه پدر بیاویزد، زیر سقفی که مدام بارانی ست. و باز فکر می کنم به کودکانی که شب با لالایی لطیف موسیقی به خوابی نرم فرو می روند و صبح با طلوع بوسه ای گرم بیدار می شوند. به گاوصندوق هایی که هر شب تعفن بالا می آورند. به پدرانی که چندمین سفر عمره شان را لذت می برند و این جا در این برهوت، این گوشه ی تب کرده ی زمین، حجرالاسود صورتی سیاه، بی شام ، سر بر پاره های خیسِ بالشی می گذارد با تمام دار و ندارش که قفل کوچک سنجاقی است که بر جیبی خالی چفت شده است. به پدر شهریار که وقتی غروب با زخم نگاهش، تمام خودش را بر سکوی سنگی میدان می تکاند و دلهره ی امیدش را بر ضریح جعبه ی شکسته ی پسر گره می زند. و به خواهران چروکیده ای که دستان خالی پدر و جیب پاره ی برادر را به انتظار نشسته اند و به این شهر، این دایره ی گم شده ی زمین که زیر غبار فقر، سال هاست به فراموشی سپرده شده و کارخانه های تبعیض و بی کاری و جناح بر سینه اش تا آسمان قد کشیده است و خشت خشت آرزوی بزرگ شهریار که حتی در خیال هم یالا نمی رود... پلک هایم آوار شده اند و من کم کم به دهانه ی تاریک معشوره ی خوابی سرد نزدیک می شوم. درج شده توسط : امین آزادبخت (مدیر سایت ) ...
خاطرات هاشمی رفسنجانی در مورد سقوط فاو و جنگ/دفاع سردار قربانی: اشتباه کرده است !!با تحلیل های آبدوغ ...
به آنها در جنگ با عراق. ملاقات های ظهر و عصر را لغو کردم. از اداره قوانین برای تنظیم برنامه افتتاحیه دوره سوم آمدند. آقایان محسن رضائی و رحیم صفوی که در تهران بودند، ساعت چهار بعد از ظهر با هواپیما به سوی جنوب رفتند . رئیس جمهور و فرماندهان ارتش در بندر عباس بودند. با نخست وزیر و احمد آقا چند بار تلفنی درباره وضع جبهه مذاکره کردیم . [آقای بیژن نامدار زنگنه ] وزیر جهاد سازندگی آمد و اطلاعات
اسراف، تهدیدکنندۀ منابع است نه جمعیت
خانوادۀ پنج نفره هفته ای دو بار گوشت استفاده می شود؛ اما در خانوادۀ سه نفره هر روز؛ در حالی که از نظر جسمی، ما نیاز به خوردنِ هر روزۀ گوشت نداریم. در خانوادۀ سه نفره مبلغ زیادی خرج مکالمات بیهودۀ تلفنی می شود؛ اما در خانوادۀ پنج نفره از تلفن به صورت حساب شده و در حد ضرورت استفاده می شود. به یک مثال دیگر توجه کنید. شما وقتی سر سفره نشسته و مادر در همان ابتدا از همه عذرخواهی کرده و می
و کمرهایی که خم می شوند...
خوب است و تمام زحماتی که می کشد برای زمین خودشان است؛ خدا را شکر که در حال حاضر زمین برای خودمان است. البته از اول نداشتیم و این 500 متر زمینی که الان روی آن کار می کنیم، ارثیه ای است که از پدر همسرم به ما رسیده. زمینی با این متراژ در سال حدود 2 تن محصول می دهد، این مقدار محصول هم می شود چیزی در حدود 1500 کیلو برنج فرد اعلا. اما کار کردن روی این زمین ها دائمی نیست، شالیکاران در ماه های اول سال که