. درواقع می خواهم بگویم آدم وقتی در این فازها وارد می شود تازه متوجه می شود که هنر چه معنایی دارد. اصلا هنر کجاست؟ هنر بی معنا ترین چیزی است که در کل عالم وجود دارد. هنر یک صنعت است و هنرمند عین همانی است که پیچ و مهره سفت می کند. همان خدمت کردن است. همان کاری که طرف پنیر درست می کند، می دهد دست مردم. هنر هم همین طور است. اگر این طور بود که همه هنرمند بودند. یک قاعده ای داشت، همه می رفتند یاد
می شود. سید داود متوجه می شود که نادر خجالت کشید حرفش را بزندوخواسته ای دارد. به دنبالش رفت .تا اورا صداکند.بیرون سنگر او را دید.به سراغش رفت. : نادرجان ،مگر من همشهری تو نیستم!مگرما باهم ،هم رزم نیستیم؟ : آخه،حرفی توی گلویم بودکه نمی توانستم بزنم ؛خجالت کشیدم،ولی حالا می گویم . راستش رابخواهی؛............. : باز که... : نه نه،یادت
تفاوت خش خش می کنند. پاییز شاید همان فصل غفلت است و رخوت شاید هم نه فصل هوشیاری و تدبر است؛ چه فرقی می کند که در پاییز خواب باشی یا بیدار مهم آن است که پاییز کار خودش را می کند. به دقت و حوصله دست به کار آراستن می شود؛ آراستن درخت ها، شهر ها، باغ ها و زمین به زرد و سرخ و قهوه ای برگ ها؛ به قطرات گاه نم نم و گاه شرشر باران و به باد که می وزد. پاییز همان فصل دل انگیزی است که گاه رویایی اش می