به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ به نقل از صدای سراب , به ساعت که نگاه کردم گذر زمان را برایم یادآور شد. فهمیدم پاسی از شب گذشته است ،ومن هنوز مشغول درس خواندن هستم .تازه یادم افتاد که خانم پرورشی گفته باید داستانم را هم برای مسابقه آماده کنم .خسته وبی اراده شروع به نوشتن کردم ،از پیشرفت کارم راضی نبودم .موضوع داستانم هم چنگی به دل نمی زد.پس با این فکر که فردا از پدر یا مادرمراهنمایی بخواهم
خدا سوگند! اگر این نوجوان بر من حمله کند من به سوی وی دست تعدّی دراز نخواهم کرد. همان گروهی که وی را احاطه کرده اند، او را بس است. گفت: نه، هرگز! به خدا سوگند! من بر او یورش خواهم برد، پس حمله کرد و برنگشت تا آن که با شمشیرش فرق او را شکافت. قاسم علیه السلام با صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عموجان! مرا دریاب. امام علیه السلام چون باز شکاری صف ها را شکافت و مانند شیر ژیان
تلاوت آن مشغول بود همواره او را در حال اقامه نماز شب می دیدیم، من دست نوشته ای از ایشان در اختیار دارم که به این مضمون می باشد: "موجودیت ما در جنگ ولایت فقیه می باشد" بنده اکنون وقتی این دست نوشته را مطالعه می کنم متوجه می شوم که درک آن عزیزان چه قدر از مضامین اسلام بالا بوده است. ایشان در عملیات والفجر هشت به درجه رفیع شهادت نائل آمدند در خصوص اخلاص، تزکیه نفس و افتادگی ایشان اخیرا بنده