حسن غلامعلی فرد در ضمیمه طنز روزنامه قانون نوشت: روح دهخدا همان طور که روی ویلچر نشسته بود، رفت پای تخته و با همان دستی که سُرُمی پایان ناپذیر به آن پیوند خورده بود تلاش کرد تا گچ سفیدی را بردارد اما هر بار گچ از درون دستِ روحی اش رد می شد و هر بار صدای خنده شاگردها به هوا می رفت. حدادعادل با خنده گفت: هی گچ تو روحت میره شاگردها خندیدند ... ... ادامه خبر
تابستان همان سال اول که سرکار رفت، من را با خرج خودش مشهد برد. از چه زمانی درباره سوریه و مدافعان حرم صحبت می کرد؟ از سال 92 این صحبت ها خیلی پررنگ شد. در کامپیوتر فیلم های داعش را داشت و نگاه می کرد. من عصبانی می شدم و می گفتم این فیلم ها را نگاه نکن، قساوت قلب می آورد. می گفت مامان من می خواهم مدافع حرم شوم. چون سنش کم بود به حرف هایش می خندیدم و می گفتم حالا هر وقت رفتی و