کردیم و کمی بنه شور خریدم. تنها بودم و هنوز دوستی برای خود نیافته بودم. اتوبوس دوباره به راه افتاد. در پیچ و خم دیدنی های اعجاب انگیز تنگ ابوالحیات به پیش می رفت. چشمانم را بیشتر باز می کردم تا در تاریکی که به تدریج داشت همه جا را فرا می گرفت جاده و درختان کنار آن را ببینم. از همان وقت تاکنون مِهر این جاده در دل من نشسته است و هنوز هم که هنوز است او را دوست دارم. از تنگ ابوالحیات خارج شدیم.