بعد از مجروح شدن به اسارت در آمدم و بعد از گذشت دوماه به اردوگاه 11 در نزدیکی شهر تکریت زادگاه صدام منتقل شدم.اردوگاه تازه در حال آماده شدن بود سرویس بهداشتی و حمام هنوز آماده نشده بود.آب لوله کشی نداشت. لباس ، کفش و پتو نداشتیم.تنها چیزی که زیاد بود شکنجه و کتک وشهید بود. هر3 روز اگر زیاد نگفته باشم یک شهید بر اثر شکنجه داشتیم.هر کس به روش خودش اذیت می کرد به زبان ساده تر تمرین کتک زدن می کردند
هفته نامه تماشاگر: قامت بلندی داشت. آن قدر بلند که می تواسنت در پلک به هم زدنی روی ماه را ببوسد. وقتی رو به رویش نشستیم و به چشمانش زل زدیم با مردی رو به رو شدیم که پشت هیبت مردانه اش قلبی به زلالی آفتاب داشت. قلبی که بارها و بارها به خاطر یک پرچم به نفس نفس افتاده است. سه ساعت هم کلامی در غروب سرد پایتخت به قدر سه ثانیه گذشت. با او سال ثانیه می شود تا زمستان پشت پنجره را بهار تصور
روز عید را در خود داشت. بعد، یک بار دیگر نگاهی گذرا به سبزی رو به خاکستری گیاهان افکند، گیاهانی فرسوده از درازی تابستان، پژمرده از هُرم گرما و خسته از رشد و وفور خودشان. به یقین زمزمه رودخانه ویلیا را می شنید که گاه دور می رفت و زمانی نزدیک می آمد. آن رودخانه سالخورده درست پشت پرچین نیم دایره ای کم عمق می زد، سپس انگار برای جبران وقت از دست رفته، جریانش را تندتر می کرد. از همین رو بود که مردم
حالت شده بودند. سپس با صدای بلند فریاد کشید...و ناگهان جلسه را لغو کرد و اجازه نداد هیچ بحثی صورت بگیرد. پیشوای رایش از آگوست 1943 به بعد بازدیدش از کارخانجات و یگان های ارتش را متوقف کرد و اطلاعاتش از دنیای خارج به گزارشات تلفنی، تلگراف و نامه محدود شد. او کماکان در مراسم اهدای نشان صلیب شوالیه و دیگر مدال ها حضور می یافت ولی این مراسم از پیش برنامه ریزی شده بودند و اجازهٔ هیچگونه رد و