سرم خبرنگارم. تازه در عملیات قبلی هم مجروح شدم. بخیه های پایم را هم باز نکردم. چطور می توانم این همه موشک آر پی جی را بار این سه تا وانت کنم. می بینی هنوز هم دارم لنگ می زنم عزیزم! آقا رسول من این حرف ها حالیم نیست. تو در نظر من یک کارگر افغانی هستی. این را حسن آقا گفته. تازه بچه هایی که این موشک ها را آماده کرده اند همه شان مثل تو مجروح بودند. زبانم بند آمد. به هیچ رقم رضایت نداد
/> تنها دختر خانواده ام هستم و سه برادر دارم. کلاس سوم راهنمایی بودم که علی به خواستگاری ام آمد. او اولین خواستگارم بود. دختر کمرویی بودم، آنقدر کمرو که نتوانستم به پدر و مادرم بگویم من اصلاً نمی خواهم ازدواج کنم. شوهرت چه کاره بود؟ کار علی، آزاد بود. سواد خواندن و نوشتن در حد دوم ابتدایی داشت. در این سیزده سال زندگی با او هرگز به وی علاقه مند نشدم. در این مدت صاحب یک دختر و یک
: پسرم حضرت زهرا(علیها السلام) ضامن شده آزاد شوی. وقتی از خواب بیدار شد، شروع به گفتن شعری راجع به حضرت زهرا نمود. سه روز بعد دوران اسارت و تبعید سی ویک ساله او به پایان رسید. سفر به مصر و عراق شیخ بهلول پس از سی و یک سال اسارت و تبعید آزاد شد و به دمشق رفت و از آنجا راهی مصر گردید و در دانشگاه الازهر به تدریس علوم دینی پرداخت. در بخش فارسی رادیو قاهره هم فعالیت کرد