، عجیب به دادم می رسید . کنار بدقلقی ها و اشک ها و ترس هایم می نشست . کنار تمام خستگی ها و شادی های امتحاناتم . آنوقت ها که با برنامه امتحانی ثلث از مدرسه برمی گشتیم ، پدربزرگ آن را روی دیوار اتاق می چسباند تا ساعت های خواندن را مشتاقانه باهم بچینیم . یادش به خیر! یک عمر پشتم به او گرم بود . هرچند حالا بعضی جملات تا ابد بار معنایی خودشان را حفظ کنند و نفسگیر و پُر ابهت باشند مثل