دمای بدنمو با بیرون هماهنگ کنه که دچار سنگ کوب نشم. تازه خوبه که تو زمستون بود، اگه تو تابستون بود که حتما از بین می رفتم. خطرات زیاد بود. شبایی بود که من با وحشت می خوابیدم. مار و عقرب کنار آدم رد می شد. زمستونا خیال آدم راحته که عقرب و مار نیست ولی یه بار توی غار نشسته بودم و کنده ی درختی رو هم انداخته بودیم توی آتیش. دو نفر بودیم و داشتم با طرف روبروییم حرف می زدم که یهویی دیدم با دمپایی