آدم را پیدا کنیم. هر چقدر هم این ور آن ور رفتیم نشد که نشد. هیچی این شد که آمدیم این جا. حالا من و شوهرم و دو تا دخترهایم و مادر شوهرم همه با هم این جا زندگی می کنیم. چه زندگی ای... شوهرم از کار بی کار شده. ماشین که مال خودش نبود. خانه زندگیمان را که از دست دادیم، آواره شدیم و شوهرم دیگر آن آدم قبلی نبود. رفت تو لک. شب و روز سیگار کشید و ساکت، صم و بکم نشست گوشه خانه. بعد هم که بدبختی بیشتر شد