: “منم دوست دارم تو رو از نزدیک ببینم خشایار اما...” خشایار حرف مهتاب را قطع کرد و با لحنی ناراحت گفت: ” اماچی مهتاب؟ تو به من اعتماد نداری؟ نمی بینی چطوری دارم واسه دیدنت بال بال می زنم؟ واقعا که خیلی سنگدلی !” مهتاب همه وجودش گر گرفته بود و از شوق می لرزید. تا به حال این جملات زیبا را از دهان کسی نشنیده بود. حس قشنگی است که بدانی کسی برای دیدنت بال بال می زند! مهتاب که در خانواده ای